<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کلبه دنج</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/</link>
<description>بی مخاطبی‌هايم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 18:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پاییز </title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من نمی‌دانم آدم باید حتماً زور بالای سرش باشد که پاشود یک توک پا برود گرگان؟  به قول شیخ اصلاحات: آخه برادر من اینجوری که نمی‌شه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وختی می‌بینید پاییز شده مگر چاره دیگری هم دارید؟&lt;BR&gt;بی‌اغراق بگویم زیبایی جنگل‌های چشم‌نواز و وصف ناشدنی گرگان را کمتر جایی می‌توان یافت. حالا به این اضافه کنید زردی و سبزی و قرمزی وحشی ِ در هم آمیخته برگ‌ها و درختان را ببینید چه می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه بیشتر خوش به حالمان شد وقتی یکی از دوستان قدیمی در کمال محبت و صمیمیت، یک روز کامل همراه‌مان شد و گوشه و کنار و جاهای دیدنی را نشان‌مان داد. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt; جنگل‌ها، آبشار، بام شهر، هزارپیچ مخوف شبانه و البته دیدنی، قهوه‌خانه سنتی شهر و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کلاً جایتان خالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 476px; HEIGHT: 337px&quot; height=446 alt=&quot;النگ دره&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%283%29.jpg&quot; width=620 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 475px; HEIGHT: 356px&quot; height=327 alt=&quot;النگ دره - زیبایی برگ های پاییزی&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%285%29.jpg&quot; width=558 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 476px; HEIGHT: 341px&quot; height=326 alt=&quot;برگ های قرمز رنگ&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%2826%29.jpg&quot; width=321 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 477px; HEIGHT: 345px&quot; height=154 alt=&quot;کلبه دنج&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%2823%29.jpg&quot; width=454 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 476px; HEIGHT: 344px&quot; height=172 alt=&quot;شب های گرگان&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%2833%29.jpg&quot; width=354 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 476px; HEIGHT: 319px&quot; height=223 alt=&quot;عادت دارم در راه برگشت، جاده های فرعی را به طرف روستاها و راه های ناشناخته بروم. بسیار دیدنی از آب در می آیند&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%2846%29.jpg&quot; width=339 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 475px; HEIGHT: 349px&quot; height=235 alt=&quot;یقه هفت&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%2824%29.jpg&quot; width=387 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 476px; HEIGHT: 328px&quot; height=269 alt=&quot;قطاری خواهد گذشت، در این گستره سفید&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/cozy-cottage/albums/1226711/Gorgan%20%2851%29.jpg&quot; width=493 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عکس های سفر را می‌توانید در این &lt;A href=&quot;http://my.opera.com/cozy-cottage/albums/show.dml?id=1226711?&amp;abc=&amp;page=1&amp;skip=0&amp;show=&amp;perscreen=20&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt;[لینک]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;  ببینید.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 18:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من آدم فلان کارم</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یادم می‌آید از مرخصی بیست روزه سفر حج که برگشتم سر کار، همکارم گفت: «حتماً این مدت برایت اتفاق‌های زیادی افتاده‌است. در نظرت مدت زمانی طولانی از محیط کار دور بوده‌ای و شاید پیش خودت فکر کرده‌ای کارهای زیادی انجام شده و تغییرات زیادی کرده‌است. اما اینجا همان‌طور است که بود، هیچ فرقی نکرده. راستش را بخواهی برای ما اینطور گذشت که تو دو سه روز رفتی مرخصی و برگشتی. همین.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از چند ماه از آن کار بیرون آمدم. سه سال بعدش (همین تازگی‌ها) هوس کردم دوباره سری به همکاران و دوستانم بزنم. وقتی رفتم، دیدم غیر از دو سه نفری که جدید استخدام کرده‌بودند، بخش هیچ فرقی نکرده‌است. همکاران همان بودند و کارها همان. حتی جای نشستن‌شان، تکه کلام‌ها، نوع حرف زدن و فکر کردن‌شان هیچ تغییری نکرده بود. انگار اصلا هیچ از رفتنم نگذشته بود و تا دیروزش سر همان کار بودم. طوری که می‌توانستم از همان لحظه مشغول شوم و کاری دست گیرم. نه واقعه خاصی اتفاق افتاده‌بود و نه خبری از دست داده‌بودم. زمان برای من گذشته بود، اما برای آن‌ها نه. چون من سری به اطراف زده بودم، اما آن‌ها همان‌جا مانده‌بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواستم بگویم، اگر کسی همین حالا از محیط گوگل ریدر برود و سه سال بعد بیاید، می‌بیند هنوز هم بچه‌ها می‌نویسند: «من آدم فلان کار نیستم،   ...   من آدم فلان هستم،   ...   ما نسل فلان هستیم،   ...   ما اصولاً آدم‌های این‌جوری‌ای هستیم،   ...   اگر یک روز آدم بوسه‌هایت رفت بگذار برود،   ...   تنهایی من، حجم بغض اندوه توست،   ...   دیشب نه باران آمد نه تو،   ...   یک روز باید از فلان‌جور آدم‌ها بنویسم،   ...   غرورم در عصر دلگیر جمعه نگاهت شکست،   ...» یا انبوهی از نوستالژی‌ها و بازی‌های کلامی و جمله‌ها و موضوعات عجیب و غریب صرفاً برای خوشایند دیگران. غرق در همین‌های زندگی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنکه رفته، نه تنها چیزی از دست نداده، که زندگی کرده است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پی‌نوشت:&lt;/STRONG&gt; سهم بزرگی از زندگی ِ یک‌بارۀ ما مرهون محیط و شرایطی است که ساختن‌اش به دست خودمان است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>الگوی ذهن</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-336.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;او حرف می‌زند و مغز من طبق الگوی ذهنی‌ای که از این شخص ساخته‌است فرمان می‌دهد که تا حرفش تمام شد نقدش کنم، قضاوت کنم، راهنمایی‌اش کنم، تئوری ناموثقی از ملغمه‌ای که تازگی‌ها جایی خوانده‌ام یا شنیده‌ام برایش بازگو کنم. کاری ندارم چه گفته، فقط انگار منتظرم او حرفی بزند و من ببرمش در فلان جای ذهنیتم قرارش دهم و هزار تا برچسب رویش بچسبانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الگوهای ذهنی ِناخودآگاه بنا به چند مشاهده -درست یا غلط- ساخته می‌شوند و بعد از آن بدون فراخوانی آگاهانه صاحبانشان بازخوانی می‌شوند. این باعث می‌شود که حقایق، نکات، ایده‌ها، تلنگرها، جذابیت‌ها و از همه مهمتر جان کلام سخنان طرف مقابل از دست بروند. ادامه این امر، منجر به ایجاد سپرهای نامرئی خواهد شد که نفوذ هر حرفی از فرد مذبور را، بی‌توجه به محتوای کلامش، غیر ممکن می‌سازد و مغز به دنبال یافتن توجیه و استدلال می‌گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الگوهای اشتباه، نشأت گرفته از نمونه‌های عینی ناقص و در شرایط خاص است که اغلب با فراموشی شرایط وقوع، برداشت اشتباه و همچنین فراموشی رفتارها و عکس‌العمل‌های خود شخص در برابر فرد مذبور شکل می‌گیرد و در نهایت با تشدید&lt;FONT color=#003366&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Halo_effect&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#003366&gt;&lt;EM&gt;اثرات هالو &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;به کل شخصیت فرد تعمیم داده می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از نتایج سوء آن در مراحل پیشرفته‌تر می‌توان به صدمه دیدن شخص، از دست دادن موقعیت‌ها، بدبینی نسبت به شرایط مشابه، کمرنگ شدن ارتباطات بدون دلایل قابل استناد و درگیری‌های ذهنی فرد اشاره کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در هم شکستن ساختارهای ایجاد شده، کاری آنی نیست که در اینجا نیز قصد تشریح آن را ندارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 14:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=336</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-336.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو خود دلیلی</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-335.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;مشکل از آنجا شروع می‌شود که بخواهی خودت را برای کسی اثبات کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهت می‌گوید: «خیلی وقت نشناسی» و تو در جواب در می‌آیی که: «اتفاقا آدم منظمی هستم و روی وقت خیلی هم حساس‌ام. حتی صبح که با دوستم قرار داشتم یک ربع زودتر ...    اصلا معمولا سر قرارهایم ... » و سلسله‌ای از توضیحات و استدلالات. هر چه بیشتر می‌گویی، بیشتر دور می‌شوی. تلاشی مذبوحانه برای نشان دادن آنچه هست، آنچه هستی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;می‌خواهی خوش قولی‌ات را، صبور بودن‌ات را، فراموشی گذشته‌ها را، صداقت‌ات را، حسن نیت‌ات را، شوق دیدن و دل تنگی‌ات را، امیدواری‌ات را همان جا اثبات کنی. دلیل می‌آوری، نمونه مثال می‌زنی، یادآوری می‌کنی،&lt;BR&gt;اما&lt;BR&gt;بیراهه می‌روی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنجا باید سکوت کرد. جمله‌ای ساده در خور آن لحظه گفت و گذشت.&lt;BR&gt;بگذار مرور زمان همه این‌ها را بگوید، صریح‌تر و صادقانه‌تر. زمان، کارش را خوب بلد است. و آنچه را گذشت زمان می‌آموزد، هیچ قلم و کتاب و جمله‌ای نخواهد آموخت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=335</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-335.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حال همه ما خوب است، تو هم باور کن</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-334.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;اواخر میانسالی‌ام، برای خودم یک کتاب‌فروشی دست و پا می‌کنم توی یکی از خیابان‌های فرعی که شیب زیادی دارد. تا دیروقت ِ بعد از غروب آفتاب تویش می‌نشینم تا یکی یکی چراغ‌های دو سه مغازه روبرویی خاموش شود و آدم‌های‌شان از دور، دستی برای خداحافظی بالا ببرند و با سرهای فرو روفته در پالتو و دست در جیب و روزنامه تا شده‌ای زیر بغل بروند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرزو دارم بنشینم پشت میز و برای خودم کتاب بخوانم، مجموعه شعر یک شاعر گمنام که سال‌هاست هیچ‌کس سراغ‌اش را نگرفته و کاغذهای کاهی‌اش زردتر شده‌اند را کنار دستم بگذارم، هر از گاهی برای خودم چایی بریزم و اگر دخترکی کم‌سال، یا پسری دانشجو وارد شود، یعنی کلاً از آن دست آدم‌هایی که هنوز موهایشان جوگندمی نشده‌اند بیایند تو، بگویم: گم شو برو بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;اینجا شده پاییز، آنجا را نمی دانم&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/bookstore.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=334</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-334.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اکازیون</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-333.aspx</link>
<description>«اکازیونه مهندس! » 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول صبحی زنگ زده و دقیقاً همین‌جوری شروع کرده‌است. بازم ایول به مرام‌ش که از این موقعیت‌ها گیرش می‌آید یاد من هم می‌افتد. چاق سلامتی و احوال پرسی و تو کجایی و چه خبر که تمام شد، وراجی می‌کند که «در این شرایط بحران اقتصادی و کساد کار و استخدام، موقعیت عالی‌ای است، اگر توی دوست و آشنا و فامیل کسی سراغ داری با این رشته و تحصیلات، که می‌دونم حتما داری، ظرف یکی دو ساعت بهم خبر بده.» تاکید آخرش مشخص می‌کند که اگر خبرش نکنم، فرد دیگری توی هوا قاپ می‌زند. دو سه جمله دیگر که می‌گوید می‌فهمم این کلمه اکازیون هم تازه افتاده توی دهنش. اما خداییش با لحن قشنگی ادا می‌کند. انگار لامصب از این بنگاه‌دار‌های باران دیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معرفت این بچه به صورت قلمبه زده بیرون!  نمی‌دانم، اما یک چیزی بهم می‌گوید نکند احساس دِینی چیزی می‌کند، که اگر این‌طور باشد باید از اشتباه درش بیاورم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علی ای‌حال دو سه بار زنگ می‌زنم به یکی از دوستان قدیمی، no response to paging می‌شود. اس-ام هم به هکذا. دوست دیگری را می‌گیرم که می‌گوید خوشبختانه جایی مشغول کار شده‌است. باز در ذهنم افراد دیگری را مرور می‌کنم، اما هرکدام به نحوی درگیر کاری هستند. فلذا اکازیون از دست می‌رود. یک‌بار هم که خواستم بانی خیر شوم (البته بانی اصلی یکی دیگر بود) نشد. خدا جان بعداً دبه نکنی‌ها! این دفعه نوبت توست که اکازیون بفرستی سراغم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 17:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=333</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-333.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-332.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این گیسو پریشان کرده بید وحشی ِ آرام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چیزهای زیادی‌ست که می‌شود و می‌توان به همه گفت. از این باب که آن را می‌فهمند. احساس متقابلی دارند. دستی به شانه می‌گذارند. سری به نشانه عمیق درک تکان می‌دهند. جمله‌ای از سر هم‌دردی می‌گویند و آدم دلش قرص است که لااقل یک بار در زندگی، در جایی، وقتی، گوشه‌ای احساس‌اش کرده‌اند و غریبه نیستند با این حس مشترک. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد این دایره کوچک و کوچک تر می‌شود. محدود می‌شود به چند نفر دوست، اهل دل، رازدار، صمیمی. که نصف شب برداری شماره‌شان را بگیری و هوار دلت را تسکین بخشی. دل ِ تنگ‌ات را، اشک مردانه‌ات را، کم آوردن‌ات را، خستگی‌ات را بریزی بیرون. بی‌واهمه از اینکه روزی به رویت بیاورند. بی‌ترس از اینکه به جای گوش کردن، حرف نپخته‌ای در جواب گویند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهی هم هست که باد صبح پاییز، آفتاب بی‌رمق‌اش، نخوت ِ بی‌هدفی و ابهام زیستن، با نوایی همراه می‌شود و می‌بردت به تمام لحظاتی که بی‌رحمانه هجوم می‌آورند بر خاطرت. سفر می‌کنی به گذشته‌های دور، خوراکی هم کلاسی‌ات یادت می‌آید، کتاب‌فروشی قدیمی‌ای، یا آن وقتی که دختر دبیرستانی مانتوی سرمه‌ای به اشاره پسرکی از پله‌های تنگ و نمور پاساژ بالا رفت، سرویس مدرسه عصرهای تنگ و خفه، سفرها، چه آن موقع که دستت را از پنجره بیرون می گرفتی و چه مواقعی که زل می‌زدی به دشت‌ها و کوه‌ها، حیاط کوچک حوض‌دار را به یاد می‌آوری، پختن غذا روی علاءالدین، خوابیدن کنار کرسی، بستنی خریدن‌های دزدکی از بقالی، شکاف فاصله دار فکرت با پدر و مادر، پیاده‌روی کنار دیوارهای سنگی، پرچین‌های کوتاه، مزرعه غروب، صدای سیلی جانانه، چراغ‌های روشن شهر، باران‌های تاریک و سرد در کوچه‌های شیب‌دار بالای شهر، دست‌های پوسته پوسته بچه‌های جنوب شهر، تنهایی‌های ناتمام و آن لحظاتی که اندوهناکی، به شدت اندوهناک.        درد اینجاست که این‌ها منحصر به نوستالژی گذشته نیست. دردی‌ست که تمام زندگی‌های گذشته و آینده‌ات را با خود عجین می‌کند. حرفی برای گفتن نیست. بدنت کرخت می‌شود و تو یک نظاره‌گر صرف می‌شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزهایی می‌رسد که دیگر، آدم‌ها و اشیا و محیط طعم تهی می‌دهند، بی‌معنی می‌شوند. بی‌اهمیت می‌شوند. انگار همه‌چیز بی‌خود و بی‌مصرف‌اند. &lt;EM&gt;راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش&lt;/EM&gt; را پوزخند می‌زنی. زمان را از مچ دستت باز می‌کنی. بغض مزخرفی در گلویت است که نه بیرون می‌ریزد و نه فرو می‌رود. جا خوش کرده‌است. اینجاست که دیگر نمی‌شود به کسی حرفی زد، چه بگویی؟ از کجا بگویی؟ این دل پر را کجا سرریز کنی؟  مگر اینکه آدمی پیدا شود و پیشینه تمام دیده‌ها و شنیده‌ها و سردی‌های زندگی را از چشمان تو دیده باشد و یک بار به جای تو زندگی کرده باشد. اما نیست و تو باید به تنهایی این کوله سنگین ِ بودن را به دوش کشی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این طعم، گس است. سکوت است. خواهی نخواهی آنقدر در این راه پیش افتاده‌ای که حوصله توضیح دادن برایت نمانده است. همه‌شان را جمع می‌کنی و آه می‌شود، همه‌شان سربسته می‌شود خسته‌ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;این شجریان لعنتی هم درست الان رسید به اینجا که: &lt;EM&gt;به دل گویم که چون مردان صبوری کن&lt;/EM&gt;! با آن نوای محزون و لج برانگیزش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا،&lt;BR&gt;این مدت که گذشت، چهار پنج روز دیگر هم روی‌اش؛ صبر می‌کنم.&lt;BR&gt;بعدش اما، اگر خبری ازت نشد، دست به کار می‌شوم&lt;BR&gt;این نشود که سی سال بعد فحش بدهم به خودم و تو را مقصر بدانم.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا&lt;BR&gt;الان هنوز می‌گویم خدایا،&lt;BR&gt;این نشود که فردا، خدایا هم نداشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدایا&lt;BR&gt;کاری کن.&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 14:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=332</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-332.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکس پروسسور</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-331.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;- اینجا &lt;A href=&quot;http://photofunia.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;[Link]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; سایت بسیار جذابی‌ست. عکس می‌دهید، فرتی تبدیل می‌کند به چیزی که فکرش را نمی‌کنید. عکس‌تان را می‌اندازد داخل مجله، روی روزنامه، دیوار خیابان‌های سنپترزبورگ، نمایشگاه نقاشان جوان، سکه، پوستر ایستگاه اتوبوسی در شهر آمستردام، خالکوبی روی بدن، پازل، دیوار اتاق کاخ کرملین و کلاً هرجایی که عشقتان بکشد. یکهو مشهور می‌شوید! خودتان را گم نکنید، کمافی‌السابق همانی هستید که بودید. سعی کنید بر نفس‌تان مسلط باشید و مثل من خودشیفته نشوید.&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/me.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#999999 size=1&gt;[.]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; به سرعت ابرهای بالای سرتان را فوت کنید و به زندگی عادی و &lt;STRIKE&gt;مزخرف&lt;/STRIKE&gt; زیبای‌تان برگردید.&lt;BR&gt;من از وقتی خودم را در هیبت آرنولد یا در چهره مونالیزا دیده‌ام، خواب و خوراک ندارم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نزدیک غروب از خارج تهران داشتم با حامد برمی‌گشتم. مسیر را خوب بلد نبودیم و چند جایی را هم اشتباه رفتم. به ترافیک خوردیم. دو ساعت و نیم توی ماشین از هر دری صحبت کردیم. از کار، وضع اقتصادی، سیاست کثیف، زندگی، از دوران دانشجویی‌مان. حامد جزو آن دسته آدم‌هایی‌ست که می‌شود باهاش راحت حرف زد. حرف‌هایی که با کمتر کسی مطرح می‌شود. از خاطرات‌مان گفتیم، از دلبستگی‌ها، عشق‌های فراموش شده، علاقه‌های بچگانه و خام. &lt;BR&gt;تاریکی هوا و باد بی‌رحم پاییز قفل‌ها را شکسته بود. دیگر ارزش‌مان به اندازه حرف‌هایی که برای نگفتن داریم نبود. می‌گفتیم. سکوت می‌کردیم. خیره می‌شدیم به روشنایی انبوه ماشین‌های روبروی‌مان. خاطراتمان را با فعل گذشته تعریف می‌کردیم. هرچه بود تمام شده بود.&lt;BR&gt;حواس‌مان به هم بود نگذاریم آخر قصه‌هامان برسد، یکی دو جمله مانده رشته کلام را از هم می‌گرفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- من نمی‌رسم کامنت بگذارم دلیل نمی‌شود که نخوانم. تَه تَه و دانه به دانه همه‌تان را می‌خوانم. و تازه وقتی ذوق زده می‌شوم که بیایم ببینم هی کامنت گذاشته اید. راه و بی‌راه.&lt;BR&gt;سلام عرض کردم، ارادت دارم. حواس‌تان همین‌جا باشد، آهای برگردید این‌ور. ما یک سلام علیکی با آن رهگذر پشت سر کردیم دلیل نمی‌شود شیرجه بروید توی پنجره که! حالا هر که بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;قایقی خواهم ساخت&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/boat.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=331</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-331.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-330.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بگذار پاییز را از خودم کم کنم، ببینم ته‌ش چیزی هم می‌ماند؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/leaf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=330</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-330.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کویر مرنجاب</title>
<link>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-329.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بگذارید آب و تاب بدهم و پیاز داغش را زیاد کنم. بگذارید مبالغه آمیز تعریف کنم. نه اصلا ولش کنید، معمولی آن طور که بود می‌گویم: محشر بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنجشنبه پیش با دوستان&lt;FONT color=#006666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.chilick.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006666&gt;پایگاه عکاسی چیلیک &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;رفتیم &lt;A href=&quot;http://www.chilick.com/index.php?page=travel/form_register.php&amp;lang_id=fa&amp;travel_id=12&amp;type=old&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#996633&gt;تور یک روزه کویر مرنجاب&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;. اولین سفر من با این گروه بود که جمع بسیار باصفایی دارند، همه‌شان همدل و همراه و خوش سفر، مثل یک خانواده بزرگ و پرجمعیت. قسمت عکاسی و گشت و گذار و صحبت‌های فنی و نور و زاویه و سرعت شاتر و لنزهای خفن، یک طرف؛ همبستگی و شور و شادی و هیجان و اشک‌ها و لبخند‌ها و سر به سر گذاشتن‌ها و بازی‌ها هم طرف دیگر. بی‌تعارف بگویم که بیست و چهار ساعتی که بدون خواب و استراحت باهم گذراندیم، کمتر کسی احساس خستگی کرد.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;یاد اردوهای دانشجویی‌مان افتادم که چقدر خوش می‌گذشت و آن موقع‌ها که حس و حالی بود چند نفر از بچه‌ها ترتیب سفر شیراز و تبریز و مشهد و تنگه واشی و ... را می‌دادیم و بچه‌ها را می‌بردیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برگزار کنندگان تور، که خودشان عکاسان حرفه‌ای و به اصطلاح این‌کاره بودند، بسیار گرم و صمیمی و بیش از سایرین در فراهم کردن جو سالم دوستی و شادی بین بچه‌ها نقش داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ساعت پانزده دقیقه شب حدود سی نفر با یک اتوبوس راه افتادیم. خوراکی خوردن انواع تنقلات صدا دار از جمله چیپس و پفک و هر اغذیه چلق چولوق دار دیگر، از همان دقایق اولیه شروع شد تا معلوم شود این‌جا جای خواب و این مسخره‌بازی‌ها نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کمی قبل از اذان صبح در امام زاده هلال ابن علی (ع) واقع در آران و بیدگل بعد از کاشان توقف کردیم. بعد از نماز صبح، مرحله معرفی بچه‌ها و آشنایی ِ باهم و فال حافظ بود. اما مهمترین جاهایی که برای عکاسی پیاده شدیم، طلوع آفتاب و کویر و کاروانسرا و دریاچه نمک بودند. دوربین به دست‌ها پخش و پلا و در ژست مختلف به دنبال یافتن بهترین لحظات ثبت عکس بودند. بعضی وقت‌ها خودشان سوژه عکسی دیگر می‌شدند. همین عکس‌های به اصطلاح پشت صحنه هم جزو کارهای جذاب و به یادماندنی‌است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کیلومترها بعد از کاروانسرا با گذر از جاده‌ای خاکی، به قسمت اصلی کویری (کویر مرنجاب) رسیدیم. شترهای بیابان گرد هم در راه زیاد دیدیم. ساعت ده صبح گروه متفرق شدند در دل کویر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 296px&quot; height=296 alt=&quot;چون می روی، بی من مرو&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir1.jpg&quot; width=400 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;رمل‌های روان؛ منحنی‌های نرم و پیوسته‌ای از تپه‌ها و کوه‌ها؛ دشت‌هایی با ملایمت سکوت؛ هُرم گرمای آفتاب؛ پاهایی خسته از کشیده شدن و تصویر تقلایی برای نجات؛ رهایی از دشت‌های گسترده بی‌کسی؛ فریادی رو به آسمان؛ ترسی ناخواسته از گم شدن، از فرو رفتن در شن‌های جاری؛ لبخند رضایت از دستگیری از نوشیدن جرعه‌ای آب؛ از رقص بی‌محابای تکه‌های لباس با تکان اندک باد؛ &lt;BR&gt;از لب‌های خشکیده؛ صورت سوخته؛ چشم‌های نگران؛ چهره آشفته ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 448px; HEIGHT: 303px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir2.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;همین که گام به کویر می‌گذاری، احساس می‌کنی باید یاوری داشته باشی، باید خودت یاوری باشی برای کسی، عزیزی، همراهی همسفری، پا به پا آمده‌ای و گرنه در این تنهایی ِ برهوت، پا نای رفتن ندارد. دوست داری نوک انگشتان مرطوب‌ات را بر لب‌های خشک‌اش بکشی، جمله‌ای گویی، حرفی بزنی، شعری زمزمه کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا تجلی وسعت سرکشی‌ست. نمای مقاومت و ایستادگی. جایی که کلام از احساس عریان می‌شود و بی‌رحمی و سرکشی‌اش عیان. کویر، بیابان، دشت‌های بی‌آب و علف، محلی که آنقدر جانفرسا و زمخت است که دیگر از ناز و کرشمه و طنازی و دلربایی و گوشه‌ای و خلوتی و دل دادن و گرفتن و غزل و بوسه و این‌ها خبری نیست.&lt;BR&gt;خبری نیست؟ البته که هست.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست&lt;BR&gt;عشـــق گـویــد راه هـســت و رفـتـه ام مــن بـارهــا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 303px&quot; height=375 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir3.jpg&quot; width=462 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 442px; HEIGHT: 316px&quot; height=375 alt=&quot;راه، به سمت نور&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir4.jpg&quot; width=444 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدش برگشتیم سمت اتوبوس و به طرف کاروانسرا راه افتادیم. زیاد تعریفی نداشت. می‌شود گفت به ویرانه‌ای متروک می‌ماند و بیشتر برای یک استراحت و آبی به سر و صورت زدن خوب بود. سپس به سمت دریاچه نمک رفتیم و بعد هم عزم کاشان و همان امام زاده برای صرف نماز و ناهار ظهر (البته عصر!)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 444px; HEIGHT: 312px&quot; height=375 alt=کاروانسرا hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir5.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 316px&quot; height=375 alt=&quot;دریاچه نمک&quot; hspace=0 src=&quot;http://cozy-cottage2.persiangig.com/image/kavir6.jpg&quot; width=440 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در همین مسیر به سمت کاشان، یکی از قسمت‌های اصلی سفر یعنی بازی پر سر و صدای پانتومیم با کلی شلوغ کاری و انفجار صدا و همهمه و کـَل کـَل، بین حدود بیست و پنج شش نفر برگزار شد. اوضاعی بود! فکرش را بکنید آدم بخواهد پانتومیم «دانشگاه آزاد واحد مرند»، «زیره»،«پوشک عوض کردن»،  «مقرنس» و «صفی علی شاه» را اجرا کند! با همهمه گروه مقابل که برای منحرف کردن و از راه به در کردن کلمات به هر وسیله‌ای متمسک می‌شود و آخر سر هم جنگ و دعوا که این یعنی چه، قبول نیست، فلان است و بهمان است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از آخرین توقف‌مان در امام‌زاده هلال، سه نفر از دوستان هر کدام به دلیلی (ازدواج، تولد، شرط بندی؟) برای همه بستنی خریدند. به سمت تهران راه افتادیم و باز هم در ماشین، این بار در گروه‌های کوچکتر به بحث و بازی و حدس زدن سن آقای ر. و غیره گذشت. در آخر هم به رسم همه سفرهای پیشین ِ چیلیک، &lt;STRONG&gt;ترین&lt;/STRONG&gt; ها (به انتخاب بچه‌ها) معرفی شدند و جایزه گرفتند.(خوش‌خنده‌ترین، خوش سفرترین، بانمک‌ترین، پرخورترین، خوش‌خواب‌ترین، تنبل ترین، عکاس‌ترین، خلاق‌ترین) به نظرم محمد ق. حتما باید جایزه بانمک‌ترن را می‌گرفت که نشد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از نکات خوب سفر، حضور آقای نادر رضوانی (عکاس خبره و معروف) در جمع ما بود. همچنین دو عکاس خبری هم از خبرگزاری‌های فارس (!) و مهر حضور داشتند. خود آقای چیلیک هم که حرف ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مجموع، سفر به یادماندنی و خاطره‌انگیزی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لینک‌های مرتبط:&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.chilick.com/index.php?page=travel/list_tour.php&amp;lang_id=fa&amp;type=old&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt;[تورهای چیلیک]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt;  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;                     &lt;A href=&quot;http://fourstar.ir/1388/07/24/desert&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;[چهار ستاره مانده به صبح]&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633 size=1&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 01:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cozy-cottage&amp;postid=329</comments>
<dc:creator>cozy-cottage</dc:creator>
<guid>http://cozy-cottage.blogfa.com/post-329.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
