تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


ما که ویرانه‌هایمان را نساخته‌ایم. شما با آوار دوساله‌تان چه می‌کنید؟
گویا بر شما هم چون قوم مغول تاختند و به تاراجتان بردند.

بایست از حرکت

نمی‌دانم آیا بنویسم درست است یا ننویسم، بگویم بهتر است یا نگویم، بمانم یا بروم، نگاه کنم یا چشمانم را بدزدم، به آبادی بالاتر سری بزنم یا نزنم، بخوابم یا نخوابم، نمی‌دانم اصلا وقتی گرسنه‌ام باید چیزی بخورم یا نخورم، بخندم یا نه، یا حتی وقتی خسته‌ام چرت بزنم بهتر است یا آواز بخوانم یا سرم گیج برود ؟

می‌بافم، پشت سر هم. از پی هم یک به یک می‌آیند :

آیینه دانی که تاب آه ندارد ، منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن.

خروش موج با من می‌کند نجوا ، که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت، مرا آن دل که بر دریا زنم نیست، ز پایین بند خونین بر کنم نیست، امید آنکه جان خسته‌ام را، به آن نادیده ساحل افکنم نیست

تا به آنجا که می‌رسم به
با من صنما دل یکدله کن / گر سر ننهم آنگه گله کن

با خود می‌گویم کدامین وقت یکدله کردی که من سر ننهادم.
به تو از سخن چه گویم که سخن نمی‌شناسی / به خدا کلام نو را ز کهن نمی‌شناسی

داشتم حاضر می‌شدم که جایی بروم. زمزمه‌ای با صدای دلنشین و آرام مرا مجذوب کرد
تصویر تو با آن چمدان بسته، اصرار بر سفر دارد. و من پیچیدم در پیچک ماندن

منصرف شدم از رفتن. کیفم از دستانم رها شد.
تو چرا از پشت پنجره حرفهایم را گوش می‌کنی؟ بیا تو. نفسی بیا و بنشین. 
.
.
.
چندی پیش به طور اتفاقی کتابی دیدم که به جرات می‌گویم هر بار بیش از ده صفحه خواندنش را تاب نمی‌آوردم. وادی حیرت را با شکوه به تصویر کشیده بود.
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش     گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق     غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

خرده نگیرید که چرا نوشته‌ات این‌گونه است. آخر چه می‌توانم بگویم جز اینکه

دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبـینـد چـه بـود فایـده بینایـی را

نامبرده ،ا 11:45 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....