تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


یک قوری چای برای بیدار ماندن من و محمد.
سکوت است.
مشغول مطالعه و درس. کامپیوتر هم روشن است و موزیک‌های مختلف از هر طیفی پخش می‌شود. باید تا صبح کارهای زیادی انجام دهیم.
/ وای خدای من. موهایم تنم سیخ میشود. شما را هم به دنبال خود میکشانم. آگاهانه و به عمد. /

- علی؟
> جانم. بگو. گوشم با توه
- این را شنیدهای؟
سرم را بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم. 
>  نه. چی هست؟ بذار ببینیم.

مشغول ور رفتن با player می‌شود. من هم کارم را ادامه می‌دهم. چیزهایی روی کاغذ می‌نویسم. پخش می‌شود،
و ...
به ثانیه دهم نرسیده - به گمانم - برگه‌ام خیس می‌شود. بدنم سر می‌شود.
بعد از ماهها گریستم.
چنانی که گمان کنی هیچ‌کس تا فرسنگها تو را نمی‌بیند و نمی‌شنود. نمی‌پاید؛ نه، نه، خدایا چه می‌گویم. «هیچ کس» زیاد واژه کاملی نیست. شاید، هیچ‌چیز.    بازهم نشد.
دو دستم را روی صورتم گذاشتم و یک دل سیر حال کردم.
محمد اخلاقم را - بگی نگی- می‌شناسد. سکوت کرد. هیچ حرکتی نکرد. سرش را پایین انداخت. یازده دقیقه.
بعد هر دو بلند شدیم و بدون اینکه کلامی به زبان آوریم روی برگه‌های پراکنده روی زمین پخش شده، ایستادیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. صورتش را بوسیدم و تشکر کردم.

بی شک، تصویر تمام زندگیم در شکوهی از صدا، اینگونه می‌شود.

کمی از آنرا در کلبه دنج خودم، خفتن‌گاهم، چهار دیواری تمام سادگی‌هایم و پناهگاه تنهایی‌های درونم گذاردم.

پیپ می کشم. درست اولین روزی که تمام موهایم جوگندمی شود

محمد دیشب را با من بیدار ماند و امشب را با امتداد جاده‌ها . این را خوب می‌دانم.
.
.
.
پاییز کوله‌اش را بسته‌است و روی کولش انداخته. دم در ایستاده. منتظر ، بی‌قرار، شاید کمی با دلهره، سرمای صبحی تاریک.
رویش را کمی برمی‌گرداند. نگاهی می‌کند و لابد می‌رود. می‌رود تا یلدا با گیسوان بلند سیاه خود بیاید.

نامبرده ،ا 0:5 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....