مختل، تعطیل؛ میدانم مثل این است که بگویی عروسکهایی که منفجر میشوند. بمب، خمپاره. بچه کوچکی به سمتش میرود. تازه راه رفتن یاد گرفته است، و سپس دیگر راه نمیرود. هیچکدام از قطعاتش.
بی تکلف؛ مثل آن است که انگشتانم را جمع کنم و روی لبم بگذارم «مممم» و بعد در یک حرکت دستم را باز کنم.
سفید؛ زغال را مثل چاقو در مشتم بگیرم و روی کاغذ بکشم. ساعتها.
معتاد؛ این را خوب بلدم. جریان که میآید من هم معتاد میشوم.
زندگی؛ به گمانم باید همین باشد. سر کوچه هم که از من پرسیدند همین جواب را دادم و بعدش با بچهها تیلهبازی کردیم. بیخ دیواری.
سبک؛ زیاد فرقی نمیکند که حرف دوم را با ضمه بخوانم یا سکون. چون این کلمه را خوشخط مینویسم. سه حرف هم که بیشتر ندارد. حرف، حرف، حرف.
آسمان؛ فقط گاهی که باران میبارد یادش میافتم. آخر تازگیها فکر میکنم باران از آسمان میآید. البته به هیچکس نگفتهام. شبها هم پتویم را روی سرم میکشم و به خودم میگویم فرض کن اینجا هم آسمان است.
چرکنویس غزلهای حافظ؛ به کویر میماند. حالم را به هم میزند. راستی چه غریب افتادهای حافظ.
بگیر، من انگشتم را روی قبرش میگذارم، بگیر. حاضرم. حافظ هم توی کادر باشد.
غربت آتش نیست که بسوزاند یا نسوزاند.
غربت سرد است، یخ میزنی؛ بارانیات را محکمتر دورت میپیچی و لبههایش را بالا میدهی، دستت را در جیبت فرو میکنی و سرت را بین شانههایت فشار میدهی. اما هنوز سردت است. آنقدر سرد که منجمد میشوی و با تلنگری میشکنی. حتی صدایت هم درنمیآید. بازدمت در هوا یخ میزند. خون به سختی در رگهایت حرکت میکند. زیر پوستت حس میکنی تکههای یخ در حرکتند.
در غربت حتی کلام را هم به زبان تو نمیگویند.
اگر این پرده در افتد، من و تو نیز نمانیم


