تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


مختل، تعطیل؛ می­دانم مثل این است که بگویی عروسکهایی که منفجر می­شوند. بمب، خمپاره. بچه کوچکی به سمتش می­رود. تازه راه رفتن یاد گرفته است، و سپس دیگر راه نمی­رود. هیچ­کدام از قطعاتش.

 

بی تکلف؛ مثل آن است که انگشتانم را جمع کنم و روی لبم بگذارم «مممم» و بعد در یک حرکت دستم را باز کنم.

 

سفید؛ زغال را مثل چاقو در مشتم بگیرم و روی کاغذ بکشم. ساعتها.

 

معتاد؛ این را خوب بلدم. جریان که می­آید من هم معتاد می­شوم.

 

زندگی؛ به گمانم باید همین باشد. سر کوچه هم که از من پرسیدند همین جواب را دادم و بعدش با بچه­ها تیله­بازی کردیم. بیخ دیواری.

 

سبک؛ زیاد فرقی نمی­کند که حرف دوم را با ضمه بخوانم یا سکون. چون این کلمه را خوش­خط می­نویسم. سه حرف هم که بیشتر ندارد. حرف، حرف، حرف.

 

آسمان؛ فقط گاهی که باران می­بارد یادش می­افتم. آخر تازگیها فکر می­کنم باران از آسمان می­آید. البته به هیچکس نگفته­ام. شبها هم پتویم را روی سرم می­کشم و به خودم می­گویم فرض کن اینجا هم آسمان است.

 

چرکنویس غزلهای حافظ؛ به کویر می­ماند. حالم را به هم می­زند. راستی چه غریب افتاده­ای حافظ.

بگیر، من انگشتم را روی قبرش می­گذارم، بگیر. حاضرم. حافظ هم توی کادر باشد.

 

 

غربت آتش نیست که بسوزاند یا نسوزاند.

غربت سرد است، یخ می­زنی؛ بارانی­ات را محکمتر دورت می­پیچی و لبه­هایش را بالا می­دهی، دستت را در جیبت فرو می­کنی و سرت را بین شانه­هایت فشار می­دهی. اما هنوز سردت است. آنقدر سرد که منجمد می­شوی و با تلنگری می­شکنی. حتی صدایت هم درنمی­آید. بازدمت در هوا یخ می­زند. خون به سختی در رگهایت حرکت می­کند. زیر پوستت حس می­کنی تکه­های یخ در حرکتند.

در غربت حتی کلام را هم به زبان تو نمی­گویند.

 

 

اگر این پرده در افتد، من و تو نیز نمانیم

 

نامبرده ،ا 10:10 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....