تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


بستنی

چند هفته پیش بود. داشتم پیاده از یه پیاده‌رو شلوغ رد می‌شدم (توضیح اضافه ندادم، خواستم بدونین با موتور تو پیاده‌رو نبودم! ) که احساس کردم دستم به یه چیزی گرفت و خیس شد. دستمو که بلند کردم دیدم بعلـــه دست و آستین لباس بستنی‌ای شده (عجب ترکیب باحالیه! بستنی‌ای؛ آدم ترمزش می‌گیره ! )
بعد رومو برگردوندم دیدم یه خانومی مچ دست بچه‌شو محکم گرفته می‌کشه که «حواست کجاس؟ چرا مواظب نیستی. دیگه برات بستنی نمی‌خرم» حالا بچه چند سالشه، یه دخمل کوچولوی سه چهار ساله ناز خوشگل. بعدشم روشو کرد به من « آقا ببخشید. واقعا شرمنده. بذارید دستمال بدم پاک کنین. بچه‌م یه‌کم سر به هواس. وای به خدا باعث خجالته همه لباستون کثیف شد» همینجور پشت سر هم حرف می‌زد.

دختره هم ته بستنی قیفی مونده دستش (آخر منظره باحال ترحم برانگیز!) همچین از ترس بغض کرده که نگو. چشمش به من بود که الان دعواش کنم .از یه طرف خرابکاری بستنی مالیش، از یه طرف بیچاره بستنیشم از دست داده بود! فک کنم یه گاز بیشتر نزده بود. الهی .

منو می‌گی، اصلا انگار نه انگار که خانومه با منه. البته یه «خواهش می‌کنم بابا» بهش گفتم. (روی کلمه بابا شک مایل به یقین دارم که باید احتیاط واجب عمل کنم !) سریع رفتم نشستم جلوی دختره، خندیدم و گفتم «خوشمزه بود؟» چشاشو زود بست و باز کرد که آره. گفتم بذار امتحان کنم ببینم ! آستینمو آوردم بالا لیس زدم ! (حالا منی که هشت ساله بستنی نخوردما !) گفتم « مممم. به‌به.» بعد دو تایی باهم زدیم زیر خنده . پرسیدم اسمت چیه؟ آروم و یواش گفت: « آیـزو » (آيزووووو ! وای مردم از خنده ، ولی زیادی نخندیدم که فک نکنه مسخره‌ش می‌کنم ) گفتم «آرزو خانوم گل»

مامانش هم واستاده بالا سر ما هاج و واج که ببینه ما چی کار می‌کنیم. جیکشم در نمی‌آد. یحتمل چشاش به صورت حلزون زده بود بیرون !
خلاصه دیدم یخ دختره وا شد. دیگه نمی‌ترسه. جلوی همون بستنی فروشی بودیم. دستشو گرفتم بردم تو. اونم دستشو از دست مامانش ول کرد. (اینجوری با یه بستنی بچه‌ها رو گول می‌مالندها. هی مامانتون بگه به غریبه اعتماد نکنین. شمام بگین نه بزرگ شدم ! همینه دیگه) القصه. مامانش بیرون مغازه واستاد. منم رفتم تو گفتم آقا یه بستنی قیفی خوشمزه رنگی میوه‌ای بدین به آرزو خانوم.

بستنی رو گرفتیم و اومدم بیرون. خوشحال رفت دست مامانشو گرفت. رفتم جلو در حالی که دارم با یه دستمال کاغذی آستینمو پاک می‌کنم به مامانش می‌گم «طوری نیست. لباس منم تمیزه. مواظب آرزو خانوم باشین» بعد رو کردم به دخمل نازه که « این یکیو مواظب باش همه‌شو خودت بخوریا ! »

وقتی داشتن دور می‌شدن، همونطور که تو یه دستش بستنی بود یه دستشم مامانشو گرفته بود، برگشت منو با لبخند نیگا کرد. منم یه چشمک زدم  ( به دور از چشم مامانش ! ناسلامتی غریبه نامحرم حساب می‌شما ! یه کم بیشتر صمیمی شده بودم  شماره‌مو بهش می‌دادم، جنبه‌س دیگه ) دستم بردم بالا و باهاش بای بای کردم.

جینگیلی

تو راه برگشت با خودم فکر می‌کردم که چه‌قدر می‌تونیم از دید بچه‌ها دنیا رو ببینیم و فکر کنیم. آیا گاهی می تونیم خودمونو جاشون بذاریم یا نه؟

نامبرده ،ا 15:50 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....