بازهم تکرار. باز هم ادامه. این بار مهرداد بود و خطری که از بیخ گوشش رد شد. تریلی با سرعت از روی ماشینش رد نشد. اینا رو از پنجره اتوبوس دیدم. اتوبوسی که مستقیم به سمت دریاچه رفت و توش غرق شد و فقط من و مامانم از توش اومدیم بیرون تا ببینیم همه چی به همین راحتی، رفت زیر آب. فقط نظاره و صدای گنگ گریه و کمک گفتنهای زیر آب که به صورت حباب روی سطح آب معلوم بودند.
وقتی از خواب پاشدم، بعد از دقیقا سه ماه به مهرداد زنگ زدم و نیم ساعت باهم صحبت کردیم. گفت آخر هفته میخوام باهات مفصل صحبت کنم. گفتم منم مفصل فقط گوش میدم.
اون که برای شیش ماه رفت اونور بیخداحافظی. اون یکی هم که از خیانت و زیر آب زنی و حسادت و فضولی لذت میبرد، رفت جای اون.
شنیدن اینا برام مهم نیست، میخواستم ببینم اون تریلی قضیهش چیه.
حتی اگه به حرمت طوافی که کردی قسم نمیخوردی هم میدونستم. این روزا خیلی چیزا رو میدونم. خیلی.
فلسفه دونستنم رو هم میدونم.
تو به زمان من کار نداشته باش. حرکت عقربه ساعتشمار ساعتم را به وضوح میبینم.
راستی
صدایم را که در گلویم میاندازم پیرتر هم به نظر میرسم.
...
وقتی چند ماه پیش "ویرگول" را نوشتم، فکرش را هم نمیکردم که بهترین نوشتهام باشد. همان تفمالی شده. همانی که واژگان در بهترین وضع و معنای ممکن هستند.
...



