لباس راحتی بپوشین بیاین بشینین میخوام یه کم تخلیه انرژی کنم. اونایی که اهل پیژامهاند یا اهل دامن یا مثل من اهل شلوارک (!!!) تنتون کنید بیاید دور هم باشیم.
با این فرزاد حسنی (مجری برنامه کولپشتی) خیلی حال میکنم. حالا ممکنه پشت سرش زیاد حرف بزنن ولی کارش درسته دیگه. من یکی خوشم میاد. میبینید دایره لغاتش چهقدر زیاده. دقت کردین؟
معمولا ما که حرف میزنیم کلمههایی که به کار میبریم تو محاوره روزمره از سه چهار هزارتا فراتر نمیره. البته تعداد کلمههایی که معنیشونو بلدیم و متوجه میشیم چند برابر این هست. تو روزنامه و اینترنت و تلویزیون و این و اون میبینیم و میشنویم و میفهمیم. ولی اونایی که خودمون استفاده میکنیم همینه. با همین تعداد تموم جملههامونو میسازیم. خداییش حیف نیست؟
یکی مثل فرزاد حسنی که حرف میزنه آدم جذب نوع صحبتش میشه. کلمهها به کمکش میان. ذهن فعاله. خلاقه. جا نمیمونه. یه کلمهرو ازش بگیری سریع ده تا جایگزین داره. انعطاف داره. علتش چیه؟ من فکر میکنم علاوه بر مطالعه زیاد، دقت و نوع نگاهش هم فرق میکنه. چیزای زیادی دیده، سطحی هم از کنارشون رد نشده. بسیار قوی !
مثلا جناب آقای بوش علاوه بر سایر هنرهایی که دارن، کمترین دایره لغات رو بین رییس جمهورهای کل ادوار آمریکا دارند و آی-کیو شون هم به همچنین (آمار رسمی)
تجربه و دیدن و حس کردن شرایط مختلف خیلی به آدم کمک میکنه تو زندگی. من باورم اینه که اگه یکی بتونه خوب دکمه لباسشو بدوزه حتما کولر خونهشونو راحتتر میتونه تعمیر کنه. دست عادت میکنه. وَرز میاد. ضمیر ناخودآگاه فعال میشه.
من اگه روزی پونصودتا عکس نبینم روزم شب نمیشه.
رو ماهیچههای مغزمون کار کنیم. آره. اجازه بدیم خیلی جاها سیر کنن. هر از چند گاهی استراحت بدیم بهشون و دوباره از نو. مثل تمرین ورزشی.
You only see what arise one to see ; How can life be what you want it to be
مثلا چه اشکالی داره یه جایی که نشستین و هیشکی حرف نمیزنه و منتظره سکوت شکسته شه، شما بلند بگین «یه راه حل سومی هم وجود داره !!!» همینجوری بیمقدمه! حالا اصلا سوال چیه که راه حلش چی باشه و سومش !!! یا مثلا تو تاکسی به بغل دستیتون که صحبتتون گل انداخته، وسط جملههاتون بگین «من به ویرگول اعتقاد دارم!»
شاید باورتون نشه اما من اگه یه جمله از کتاب به دردم بخوره میگم پولی که بالاش دادم هدر نشده. یا یه جمله از یه نفر.
همین هفته پیش پاشدم دو روزه رفتم یه دانشگاه تو یه شهر دیگه فقط به خاطر اینکه یه دانشجوی دکترا رو ببینم که قبلا همو نمیشناختیم و من تو اینترنت دیدم تنها کسیه که تو ایران پروژهشو از روش (method) مورد نظر من حل کرده. یه روش خاصه.پروژه و رشته تحصیلیش متفاوت بودها ولی دو تا ایده فوقالعاده موثر بین جملههاش بود که کلی منو جلو انداخت. البته لطف کرد و همه مقالههاش و حتی کد کامپیوتریشو داد اما همون دو جمله که از وسط حرفهاش کشیدم بیرون ارزش سفر داشت.
حالا هی بیان گیر بدن به مهران مدیری که بدآموزی داره و این حرفا. مصاحبه میکردن با یه خانوم گندهبک، میگفت بدآموزی داره. آخه آدم عاقل تو به خودتم شک داری که بدآموزیهاشو یاد بگیری؟ یا اگه اینطوریه چرا تا تهش میشینی نیگا میکنی میخندی بعد تیریپ روشنفکری میذاری که بدآموزی داره. خوب اگه بده نیگا نکن که بفهمی بدآموزی داره. جلو دوربین میخوای بگی یعنی من فهمیدم ؟!! عجب. یا برای نسل جوون و بچهها داری تئوری میدی؟ اونام اگه تو مدرسه تکه کلامهاشو به هم نگن، میشینن حرفای دیگهای میزنن که ضرر و خطرش برای شمایی که از بچهت تو مدرسه خبر نداری بیشتره.
سریالهای مهران مدیری که شروع میشه مامانم تلویزیونو روشن میکنه میگه علی بیا بشین نیگا کن. از اول تا آخرش با صدای بلند میخندم. بیشتر مامانم از خنده من خندهش میگیره. اصلا به همین نیت منو صدا میکنه. خوب این یعنی زندگی دیگه. بعد آدم تا دو سه روز شارژه. گیریم هیچ نکته آموزندهای هم نداره. همین که من میخندم، فرداش امتحانمو خوب میدم، تصادف که میکنم با عصبانیت از ماشین بیرون نمیام، تو ترافیک بوق نمیزنم، وقتی همه عبوساند من میگم خیلی باحالی جیـــگر ! موقع ورزش انرژیم بیشتره، دیرتر خسته میشم، سلیقهم تو انتخاب و خرید بهتر میشه، کلی ابتکار تو هر زمینهای میاد به ذهنم، زودتر تایپ میکنم، بوی غذای خوشمزه رو بهتر حس میکنم،رنگ برگهارو بهتر تشخیص میدم و بیشتر ازشون لذت میبرم و هزارتا چیز دیگه.
بله همه اینا به هم ربط داره. بعد آقایون میان میگن طنز به درد نخور سطحی. اینا ارتباطشو حتی تو کارای روزمره خودشون هم نمیتونن درک کنن. همه کارا زنجیره وار به هم ربط داره.
خواستم بگم مهران مدیری و نویسندههاش و افرادی مثل اونا ذهن فعالی دارن که تو زندگیشون هم تاثیر فوق العادهای داره. نه حالا دقیقا اینایی که اسم بردم ولی کلا اینطور آدما از زندگی لذت میبرن. میتونن از هیچ، برای خودشون دلخوشی بسازن. متوجهین؟ این خیلی مهمهها. از هیچ برای خود لذت ساختن !
خداییش این نسلهای گذشته ما که نه از اول تلویزیون داشتن نه کامپیوتر و تکنولوژی و ماشین رختشویی، کیفشون کوک بود یا ماها؟ رنج و خستگیشون هم خیلی بیشتر از الان بودا. ولی لذتشون هم بجا بود. بچهها با همون یه قل دو قل و دنبال هم گذاشتن و لیلی و آبنبات قیچی و تو حوض خونه بازی کردن و فوتبال با توپ پلاستیکی و زانوهای خاکی حال میکردن. کیف دنیا رو میبردن. جووناشونم تو سربازی و جون کندن و نوشابه تگری (!) خوردن، لذت میبردن. برای دخترای پشت پرده پنجره همسایه، دم عصری قهرمان بازی در بیارن! برای خودشون لذت خلق میکردن. راضی هم بودن. قانع به خوشیای که میبرن.
دیدید گاهی تو خونه نشستیم کلافهایم؟ هیچی به ذهنمون نمیآد. اینجاهاس که تفاوتها معلوم میشه. آدمای معمولی فکرشون تو رکوده، یه حالت خمود بهشون دست میده. آه میکشن، با کنترل تلویزیون هزار بار کانالها رو دور میزنن، بعدشم لعنت میفرستن که اَه اینم که هیچی نداره. پا میشن میرن سر یخچال یه ساعت درو باز میذارن میبینن اونجام چیز مالی نیست! حسشون هم نیس که یه چیزی درست کنن. بقیه اعضای خونواده هم مشابه. هر کی پی کار خودش. حتی چراغهای خونهشون هم کم نوره. کتاب خوندن هم نعوذ بالله اصلا حرفشو نزن و الخ.
من راه حل نمیگم چون فوقش حرف من میشه برای یه روز یا چند روز. ولی خودتون هم میدونید که تو شرایط یکسان برای دو نفر متفاوت، واقعا نوع زندگی براشون فرق داره.
حتما تا حالا الک کردین دیگه نه؟ اولش همه مثل هم هستن. آخرش اون دونه درشتا تهش میمونه بقیه میریزن. تو مسیر زندگی همه باهم شروع میکنن. آدم به خودش میگه این همه؟ بعد وسطای راه یکی خسته میشه، یکی تشنهش میشه، یکی پاش میگیره و دونهدونه میمونن. سیاهی لشگرها. بعد یه نیگا به دور و برت میندازی میبینی ایول حالا تازه مسیر خلوت شده اون دونه درشتا کنارت هستن. و تویی که ممکنه بارها تا مرز له شدن پیش رفتی اما هیچوقت نشکستی.
کسی منکر بدبختیهای جامعه و نارو زدن و فقر و استرسهای جامعه نیست. متوجه منظورم باشید. این افرادی که میگم اگه بیشتر از بقیه نباشه کمتر سرشون نیومده. اصلا اونایی که پول پارو میکنن و تموم مشکلاتشونو با پول میخرن از همه بیشتر کمبود دارن.
گاهی شبا که برای پیادهروی از خونه میزنم بیرون، بعضی از خونههای آنچنانی ویلایی که میبینم کاملا ازشون سردی میباره. انگار صدها ساله که توش هیچ حرف محبت آمیز یا احساسی گفته نشده. نگاهها سرد. در حد یه سلام و علیک. میشه تصور کرد که مرد خونه شب میاد خونه و کیفشو یه گوشه میندازه، کروات گردنشو کمی شل میکنه، میره سر یخچال یه چیز حاضری – تنهایی – میخوره، تو همون حال خانومش از اتاقش با کله پر از بیگودی میاد بیرون. بچهها اگه اون موقع شب خونه باشن، تو اتاق خودشون، نه میان بیرون که بابا اومده، نه براشون مهمه. هر روز دنبال یه دوست پسر یه دوست دختر. شبا واکمن و سیدیمن تو گوششون کلهشونو تکون میدن با موهای عجیب غریب. ماهواره. بوی ادکلن گیج کننده، بطریهای خالی، زمزمه آهنگهای جنونآور و وحشیانه غربی (بدون اینکه کلمههاشو تشخیص بدن فقط تکرار آوایی میکنن)
اما،
بذار رو پیشونی تو نوشته بشه : در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست.
بسازیم خونههامونو، دورو برمونو جامعهمونو. با دست خودمون. کسی برامون این کارو نمیکنه. انتظار برای دیگری بیمفهومه. تو شروع کن، لذت شروعش هم نصیب خودت میشه. بذار همه بهت بگن الکی خوش. شاید حسرت یک لحظه مثل تو بودنو دارن.
نترسیم. چیزی ازمون کم نمیشه. تو همه ابعاد رشد کنیم. نه یک جهت. اونوقته که آرامش، جنب و جوش، اعتقادات، خنده و گریه، علم، کار و پشتکار، عظمت و شکوه عشق (چه زمینی چه ماورای زمینی)، بالا و پایین، موفقیت، روزمرگیهای زندگی، آرزوهای شخصی و همه و همه هرکدوم تو جای خودش و بنا به موقعیت تو بالاترین حد خودش حاصل میشه و هر کدومش روی دیگری هم تاثیر میذاره و تقویتش میکنه، حتی اگه مستقل از هم به نظر بیان.[Link]
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ
زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند
...
رختها را بکنیم
...
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
...
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
یکی از اون دوستای خوب شهرستانیم که فکر میکرد من خیلی بچه پاستوریزهای هستم که بچه تهرونم !!! یه بار ساعت سه نصف شب تو جاده که اوتوبوس نگه داشته بود ازم با لحن خاصی پرسید «گذرت به شهر ما افتاده؟» کمی مکث کردم و ازش پرسیدم «تا حالا هیچ روستایی رفتی؟» گفت «دیدهم» گفتم «نه، دیدم نه؛ زندگی؟» سرشو به علامت منفی تکون داد. گفتم «میتونی تصور کنی من زندگیشونو تجربه کردم؟» باورش براش سخت بود. ازش نپرسیدم که اینو هم میتونه تصور کنه لباس رفتگر شهرداری بپوشی و شب تا صبح جارو بزنی تا اون رفتگر زحمتکش بشینه استراحت کنه و با تعجب نگات کنه که این چرا داره همچین کاری میکنه و کنار آتیش برات درد و دل کنه. بعد صبح بیای یه راست بری حموم که لباسات بو گرفته، فقط چون یه بار تجربه یک عمر ِ اون عزیز رو داشتی و بعدش هم هیچ وقت از اون مسیر عبور نکنی که چشم تو چشم نشین خدای نکرده خجالت بکشه.
میدونم نمیتونست تصور کنه.
خیلی چیزا تو زندگیتون ببینین. هیچ وقت دیر نیست. همه اینا تو ضمیر ناخودآگاه آدم میمونه. بعدا بدون اینکه به اون موارد فکر کنه و اصلا یادش باشه، تو کار دیگهای به کمکش میان. مثلا بهتر از بقیه آشپزی میکنه، سر کار شارژتره، بچهشو بهتر و با دید درست تربیت میکنه، بهتر شعر میگه،عشق میورزه، زندگی میکنه، میسازه، یا اینجوری بگم : بهتر خدا رو میفهمه. با ذره ذره وجودش.
خدایا همواره فرداهایمان را بهتر از امروزهایمان بگردان.
..

