مشاوره رايگان
اومده میگه «علی چی کار کنم، می ترسم از دستم بپره (انگار پرندهس!) ديگه بايد برم يه جوری بهش بگم. من خاطرشو میخوام (اين خجالت انگيزترين حرف عمرش بود که جرات به خرج داد و گفت.وای مُردم از خنده)، قلبم، قلبم ...» ديگه نتونست ادامه بده. صورتش گل انداخت.
گفتم بيا اينجا که راه حلش پيش خودمه.
برق چشاشو ديدم. گوشاشو تيز کرد ببينه چی میگم.
گفتم همين فردا میری تو دانشكده بين همه جمعيت وقتي داره با دوستاش صحبت میكنه، چشماتو محكم میبندی، داد میزنی « عروس ننهم میشی؟» !!!
يه لحظه ديدم دندوناشو رو هم فشار میده. سريع گفتم «نه اشتباه نکن، ادامه داره، بذار بگم بعدش چه اتفاقی میافته. اولش يهو سالن سكوت محض میشه. بعدش منفجر میشه از خنده. اما تو نبايد خودتو ببازي و برا اينكه بدونه تو تصميمت چهقدر جدی هستی بلافاصله كه خنده همه تموم شد بازم با صدای بلند میگی هزارتا خروس هم مهريهت میكنم»
اگه فرار نکرده بودم خفهم كرده بود !!

