تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


يكی از شبای زمستون پارسال حدود ساعت دوازده شب بود. يه سرباز گشت خودشو تو باجه تلفن جا كرده بود و با چشماش دنبال يه رهگذر می‌گشت. هيشکی تو خيابون نبود. بخار بازدمش نمی‌ذاشت درست صورتشو ببينم. هوا خيلی سرد بود و فقط يه يونيفورم نازك تنش بود.
سلام كردم. جا خورد. ازم پرسيد «كارت تلفن داری؟ »
با لبخند گفتم « اونو خاموش کن ديگه»  انداخت زير پاش. هنوز نصفش مونده‌بود.
كارتمو كه می‌دادم بهش ازش پرسيدم «چند ماه خدمتی؟»
همونطور كه داشت كارتو می‌ذاشت تو تلفن يه آهی كشيد و گفت «يه عمر خدمتم»

يه لحظه دلم سوخت... از سؤالم پشيمون شدم.
منتظر شدم با ذوق و شوق و شور و هيجان و حركات دست، تو اون وقت شب با تلفن صحبت كرد و من به فكر آخرين جمله‌ش بودم.

نامبرده ،ا 0:30 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....