تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


Turbulence

- از رينولدز بالا خوشم نمي‌آد. لطفا تو سطح آبي كه آروم و صاف هست سنگ نندازيد. چطور دلتون مي‌آد؟

- يادم باشه براي بچه‌هام حتما سس قرمز بگيرم. تا وقتش نگذشته.

- زهرمار !
دو روزه پشت گردنم بدجور گرفته، هر كي يه پيشنهاد مي‌ده. يكيشون چيز خوبي گفت. زهرمار ! بايد بمالم. ولي بوش خيلي نافرمه.

- براي ثبت در تاريخ مي‌نويسم : جناب سامان خيلي ارادت دارم. رسما و مكتوب اينجا مي‌نويسم كه جلوي زبون بازيت كم مي‌آرم. خيلي اعتراف بزرگيه ها !

- بازم مي‌گم. .بيشتر هم می گم. ولي اين بار با يه مقدار تفاوت. but now, I don't want to

- يه ايده بزرگي دكتر س. بهم داد با چند تا مقاله خوب. حال مي‌كنم با اينجور آدما. اونوقت چند سال پيش كارم لنگ يه مقاله بود كه دست بر قضا دست يه استاد ايراني بود تو آمريكا. بهش اي-ميل زديم اينو لطفا ميل كنيد. جواب نداد. دوباره نوشتيم. ايضا. حالا خوبه طرف ايرانيه ها. دفعه سوم استادم يه خط نوشت.  Be a good servant for blue eyes
فرق اين طور آدما رو كه هويت خودشونو فراموش يا بهتره بگم انكار مي‌كنن، با ته سيگارهايي كه تموم شده و بايد ... نمي‌دونم.

- ز بسيار آمدن عزت بكاهد      چو كم بينند خاطر بيش خواهد

- خدا رو شكر لااقل سهيل حالش بهتر شد. هفته پيش نگرانم كرد.
بهش مي‌گم تا حالا ده تا بچه كوچيك باهم خوابوندي؟! مثال بهتر از اين مي‌خواي؟

- بيا تو. خودت بيا تو.

- باشه کتابو برات می‌خرم ولي با اين چيزا دل من نمي‌ره جانم. اي خدا.  خاله‌م خوب مي‌گه‌ها. يه بار ازم پرسيد : « علي جون چرا بعضيا فكر مي‌كنن ما پخمه‌ايم ؟»  منم گفتم راهش اينه كه شمام در موردشون اينجوري فكر كنين !
بعدشم دو ساعت تموم تو ماشينش نشستم تا براي اولين بار حرفاشو بزنه. وقتي رسيديم بهش گفتم «شما هميشه حرفاتو مي‌ريزي تو خودت. اما من مي‌دونم چي تو دلت مي‌گذره.» وقتي خنديد احساس كردم يه مقدار از اون فشار عصبي كه دو هفته روش بود كم شده. از همه طرف داشت مي‌كشيد و بيچاره جيكش درنمي‌اومد. همه راهو تو اون سرما پياده برگشتم.

- پريروز يه چيز بسيار قوي خريدم. مثل بچه‌ها گذاشتم جلوم حالشو مي‌برم. چي كار كنم دل‌خوشي منم همينه ديگه! مفتخرم خدمتتون عرض كنم كه بنده به لوازم تحرير فروشي معتادم خفن. چيزاي آنتيك و خاص و جورواجور كه مي‌بينم بايد مال خودم باشه! حالا همه جور مداد تاشو، خودكار آنتني، روان‌نويسي كه شبا مي‌نويسه! دفترچه‌، جاي خودكار و چيزاي كوچيك، وسايل ژيگولي و ... تو وسايلم پيدا مي‌شه. يكي بهم مي‌گفت تو مرفه بي‌دردي. گفتم درست صحبت كن، من مرفه بادردم !
حالا غرض اينه كه يه دفتر يادداشت گرفتم وااااااي. اصلا راست كار منه. طرحش قدمته. پوسيدگي. انگار هزار و دويست و نه ساله كه تو گنجه‌س. هر كي مي‌بينه فكر مي‌كنه بهش دست بزنه پودر مي‌شه. حالا اگه تونستم عكسشو مي‌ذارم اينجا. ولي آدرس نمي‌دم بخرين. بخيلم ديگه چيه؟
[1] ، [2]

- يكي لطفا يادم بده چه طوري با انگشتاي دست سوت مي‌زنن. هي من مي‌خوام تمرين كنم صداي فوت مياد بيرون. باور كنين لازم دارم. اصلا مي‌دوني چيه، حرصم مي‌گيره كه نمي‌شه. كاري نداره كه. بذار يه بار ديگه بكنم.  ففففففف.
باشه بخندين. احساساتمو جريحه‌دار كنين. منم مي‌رم گريه مي‌كنم. همينا دونه دونه جمع مي‌شه، عقده‌هاي ناشي از واپسگرايي بحرانهاي جوانان. بعد چهل سالم كه شد مي‌زنم آدم مي‌كشم. حالا هي بيان جلسه بذارن ريشه‌يابي كنن!

نامبرده ،ا 14:40 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....