تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


کمی توی جایم وول می­خورم. پهلو به پهلو می­شوم. نه، خواب از سرم پریده­است. دستم را دراز می­کنم و چراغ مطالعه کوچکم را روشن می­کنم. ساعت سه و نیم نیمه­شب را نشان می­دهد. وقتی دستم را پس می­کشم تا زیر لحاف گذارم، دستم به دیوان حافظ می­خورد. باید برش دارم. فال نمی­گیرم. مستقیم می­روم دنبال همان شعری که هوس کرده­ام.

حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب      کافر عشق ای صنم گناه ندارد

چراغ را که خاموش می­کنم حافظ را هم می­بندم. از تختم پایین می­آیم و کنار پنجره می­ایستم. وقتی لبه پنجره را کمی باز می­کنم، سوز سردی به صورتم می­زند. خیلی سرد است. هوا خنک شده­است. ها یادم نبود پاییز است. پاییز هم در شب عجب حالی دارد.
پنجره کمی باز است و من دست به سینه مقابلش ایستاده­ام.



خانه­های روبرو همه ویلایی­اند و مجلل و البته تاریک. فقط، فقط یک نور سوسویی از اتاق زیر شیروانی یکی از خانه­ها معلوم است. انگار نور شمع است، چون تکان می­خورد و سایه­اش روی پرده اتاقک موج می­زند. هوس شمع کرده­ام که شعله­اش در باد برقصد و من نظاره کنم. گاهی هم ورقه­ای را رویش بگیرم تا از نور زیر برگه، نوشته­هایش را بخوانم. اما نه، شمعها آب می­شوند.

پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت            افروختن و سوختن و جامه دریدن

می­سوزم از اشتیاقت

همه اینها در ذهنم می­گذرد تا سوت ممتد شبگرد مرا به خود آوَرَد. عیار. صدایش خبر از امنیت می­دهد. اما چنان احساسی ندارم. چون سردم است.    دستهایم را بیشتر در هم می­فشارم.
هنوز باد را در تمام تنم حس می­کنم. بوی غریبی می­آید. بوی شبی که فردایش اول هفته است. یا، اول ماه، یا شبی که فردایش به سفری غریب خواهی رفت، تنها و دور از همه، غربت.    نه، نه اشتباه می­کنم. دنبال واژه­ای بهتر می­گردم. چگونه بگویم. ها، یافتم. بوی غریبی می­آید. بوی شب. شب پاییز. شب قدر.



آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است      یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

چشمانم خشک است اما دلم می­لرزد. بی­صدا گریه کردن هم لذتی دارد.
باید زیاد بگویم فدای نگاهت. باید بیش از این نازت را بکشم. تو که می­دانی من عاشق ناز کردنت هستم.  مبادا دل نازکت آزرده شود. مبادا لبخند از لبان قشنگت محو شود.

شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان       سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس
شمع اتاق زیر شیروانی خاموش می­شود. حتما تمام شده­است. آب شده­است تا آخرین قطره.

شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان / سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس

صدای پا می­آید. آرام پنجره را می­بندم و می­روم توی جایم دراز می­کشم و چشمانم را روی هم می­گذارم. مادر است. کمی لای در را باز می­کند تا باریکه نوری رویم بیفتد و مرا بنگرد. طولانی می­شود. نگاهش را می­گویم. هم او آرام می­شود و هم من. نگاهش آرامترین لالایی دنیاست. به خواب می­روم.
نمی­دانم چقدر گذشته­است اما دست مادرم را روی صورتم حس می­کنم :«پا می­شی باهم سحری بخوریم؟» دستش را می­بوسم و لبخند می­زنم.
دقایقی بعد، پای سفره سحری می­شنوم که :

بسم الله الرحمن الرحیم
انّا انزلناه فی لیلة القدر
لیلة القدر خیر من الف شهر
...

نامبرده ،ا 3:30 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....