گاهی بدجور هوس میکنم انگشتان دستم را به نحوه خاصی جلوی تلویزیون بگیرم ! یا جلوی بعضی آدمها !
بیشتر، مواقعی که از خدا و بندگان و ثواب و اعمال شب سی و چهارم و شکنجههای زمان جاهلیت و اینها حرف میزنند و بعدش هم تئوریسین عرفان و خدا در قرن حاضر میشوند و ملت کثیری هم مجذوب حرفایشان شدهاند و گاهی هم اوهو اوهو میکنند.
کلاً انسانهای مثال زدنیای هستند. آدم دلش میخواهد یک مثال محکم بگیرد بزند توی گوششان.
البته اینم بگما، آخر سر دستم را زیر چانهام میزنم و تفکرگونه میگویم عجــَـب !! و به دوردستها خیره میشوم و دو قطره اشکی میریزم و بعدش هم صفای روح و دل پیدا میکنم و به خلوص میرسم و چشم باطن پیدا میکنم و بشکن میزنم که خدا را شکر حال همه خوب است و همه باهم برادر هستند. از این به بعد هم مسوولیت ما این است که یک ساعت و هفده دقیقه مانده به اذان صبح دو رکعت نماز مستحب به جای آوریم که در رکعت اول سه حمد و چهل و هفت قل هوالله، رکعت دوم بیست و هفت بقره و دو کوثر. بعد از سلام هم هزار لعن !
.
.
.
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمیتواند زیست
چنین خجسته وجودی! کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد ...
به غار خواهد رفت ...
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد ! (مشیری)


