تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


فوق العاده­س. یک نابغه به تمام معنا. آقا این همه چیش تکمیله. آدم حال می­کنه بره باهاش حرف بزنه. اصلا روبروش بشینه. استاد حاجیتو عرض می­کنم.
یکی از الگو*های زندگیمه. بسیار تیز و باهوش، همه اساتید دیگه به صراحت اعتراف می­کنن که یه سر و گردن ازشون بالاتره (با چهل سال سن). تحصیلات در یکی از بهترین دانشگاههای کشور اسمشو نبر !
آخر آرامش و با لبخند قشنگ همیشگی که آدم کیف می­کنه. با پشتکار، سختگیر و جدی در حین کار و شوخ و تیکه پران ! بقیه مواقع. آدم مذهبی روشن. هر کاریم بگی بلده. خلاصه اوضاعیه. هااا اینم داشته­باشین، خوش تیپ.
تفریح و بازی و کوه و جنگل و بیابون رفتنش هم ترک نمی­شه.
بنده این ترم یک درس دارم اونم با شخص شخیص اوشون هست. فقط من و یکی دیگه این درس رو برداشتیم .جلسه اول (مثل این بچه مثبتا) رفتم سر کلاس. استاد که تشریفشون رو پرت کردن سر کلاس، پرسید آقای ک. کجا هستن؟ گفتم نیومدن استاد. (تو دلم قند می­شکنن، یا آب می­کنن ، چی می­گن، همون) که الانه که بی­خیال شه. در کمال شاخ در آوردن دیدم گفت بفرمایین بشینین !
سرتونو درد نیارم. دو ساعت تموم نشستم توی کلاس و استاد درس داد، درس دادنی ! خفن حال کردما. همچین آدمی برام تدریس خصوصی کرد! خلاصه اولین تجربه کلاس یک نفری رو مشاهده کردم.
فکر می­کنم اگه وسط کلاس پا می­شدم می­رفتم بیرون (برای امر خیر !) وقتی برمی­گشتم می­دیدم که درسشو داده، دو سه باری هم تخته رو پر کرده و پاک کرده!
کلاس که تموم شد گفت بیا اتاقم کارت دارم. وقتی رفتم که در مورد پروژه­م باهم صحبت کنیم دیدم کاملا لحن صحبت دونفره شد. یعنی وقتی تو کلاس بودم منو یک فرد حقیقی حساب نمی­کرد. انگار برا یه کلاس حرف می­زد. اما تو اتاقش منو یک آدم مستقل می­دید !  
همه اینا یه طرف، اینو که می­خوام بگم همون طرف. تو خونه­شون وقتی داره مطالعه می­کنه تمام جزوه و کتاب و دفتر و ورق و CD لپ­تاپ و همه چی دور و برش به صورت شلخته و پراکنده ولو شده و اون وسط دراز کشیده پاهاشو تکون میده (مثل کلاس اولیها )، داره تند تند یه چیزایی می­نویسه، یهو یه کتابی برمی­داره دنبال یه چیزی می­گرده، گوشه یه ورق یادداشت می کنه، ...
این دقیقا همون وضعیتیه که بنده هنگام درس خوندن و مطالعه دارم. اِند راحتیه. یعنی موقع امتحان و درس که می­شه اطرافیانم می دونن اگه بیان وسایلمو مرتب کنن، سردرد می­گیرم. نمی­تونم دنبال کتابام بگردم و پیداشون کنم. جای پا گذاشتن هم تو اتاق من پیدا نمیشه. استکان چایی هم هر دفعه محل مخصوصی داره و هربار عوض می­شه جاش. یه بار روی کتاب آنالیز مودال، یه بار رو دیکسیونر، یه بار بالای کیس. اینا تعریف شده­اندها. الکی نیست !

خلاصه اینکه پسر عمه جان، کلی ارادت دارم. دارم سعی می­کنم ازت خیلی چیزا یاد بگیرم.

---------
* : این الگو با اون الگوهایی که خانوما ورق می­ذارن با صابون  خطهای عجق وجق می­کشن و از توش مانتو درمیارن فرق می­کنه. چون می­دونستم حتما خانومایی که اینجا رو می­خونن اشتباه می­کنن توضیح دادم!

 

 

وایییی خاک وچول، دیرم شد !
وقتایی که دارین زولبیا بامیه قورت می­دین یاد من باشین.  رومانتیک بازی و « آه این منم که در دشتهای عشق اسیرم و افطارهایم را در سحری می­خورم تا این ماه برای دلدادگان، نماد آسمانهای مخوف تنعم باران باشد و شبنم اشک سیلی مهر اندودت بر تن عریان من جامه در افکنده و ....» رو هم ول کنید. بابا جَو همه تونو وگرفته، احساساتتون قلیان کرده. آخره خنده­س. باشه باشه شما راس می­گین. به فکر افطار و به­به باشین.

نامبرده ،ا 13:10 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....