جاده را دوست دارم. امتدادش را. راه را. اصلا مسيري را كه ميپيمايم. بعدش در دل شب كنار جاده ميايستم و دستها را از دو سو، باز نگه ميدارم تا باد لباسم را با خود ببرد. ببرد به هر كجا كه ميخواهد. چشمهايم را ميبندم و بو ميكشم.
بوي كوه ميآيد. بوي دشتهاي وسيع تاريك. بوي نوري سوسو از آن دوردست؛ و ماشينهايي كه هر از گاه با سرعت عبور ميكنند و دل شب را ميشكافند و آنچه حاكم ميشود باز هم سكوت است.
باد را بوسه ميدهم و به سمت ماشين ميروم. دو قدم مانده، صداي اذان ميآيد. اشك شوق امشب چه ميگويد نهان در گوش چشم.
الله اكبر، سجده. جاي پيشاني بر خاك توست. خاك سجده هيچوقت بوي غربت نميدهد. هيچجاي كره خاكي.
الله اكبر، ... دستها به سوي آسمان. فرياد در گلويم ميخشكد. دستها رو به عظمت خشكشان زدهاست، و سر از شرمساري دل، خجل. زبان بند ميآيد. خدايا، همان ستايش بندگان شاكرت بر تو باد.
نامها، را يك به يك ياد ميكنم. واژه ها را. مفاهيم را. دل را و حتي ...
راهم را پيش ميگيرم. نبايد در ميانه راه بمانم.
.
.
بوي مادر، بيخوابيهاي شبانهاش
دستهاي پدر، دعاهاي سر سفره
حس دور هم بودن، گرما. صفا. بوي سنگك و چاي. صداي خنده، و گاه خيره در چشمان هم. دوست داشتن.
به شوق اينها كيلومترها راه برايم خاطره ميشود. حتي براي دو روز بودن.
در خانه ما رونق اگر نيست، صفا هست.
.
.
خدايا اين رمضان را آخرينش قرار مده.
خدايا به حق بندگان اهل دلت، از ما هم راضي باش و دلهايمان را آرام و شاد بگردان.
ربنا لا تزغ قلوبنا، بعد اذ هديتنا
رو به درگاه تو آوردهايم. شيريني كمال عشق را به ما بچشان.


