خسته میشوم و همانطور که نشستهام دستهایم را از دو سو باز میکنم و کش و قوسی میآیم. چشمم به طرف پنجره میافتد. بیرون، ظلمات است. کِی این همه تاریک شد؟ کِی روشنایی شهر رفت؟ کِی غروب شد که متوجه نشدم؟
ساعت، نه شب را نشان میدهد و من هنوز سر کار هستم. فقط مجتبی مانده و طبقه بالا هم حسین. پا میشوم وسایلم را جمع و جور کنم. دور تا دور لیوانم لکههای قهوهای چای است. بعد از شستن، پر ِ آبش میکنم که به گلدانهای روی میزها کمی آب بدهم. با خودم فکر میکنم درست است که هم کارهایم زیاد شده و هم اضافه کاریهای این یکی دو ماه را لازم دارم، ولی زیاد هم بد نشد، ترافیک سنگین عصر تمام شده و کمتر کلافۀ راه میشوم.

به آخرین اتوبوس شب میرسم. خلوتِ خلوت.
بلیت که میدهم و میپیچم به سمت صندلیها میبینم پنج شش نفری در قسمت آقایان نشستهاند و سه نفر در قسمت خانمها. بقیه جاها خالیست. انگار اتوبوس مردگان است. هیچ کس نه حرفی میزند و نه اصلاً حوصلهاش را هم دارد. فقط صدای رادیو پیام شبانگاهیست که او هم آرام - مثل راننده - بر این فضا حاکم است. میروم ردیف آخر، روی صندلی تکی کنار پنجره مینشینم.
راننده در هر دوری که فرمان را میچرخاند، تمام تناش هم با آن میپیچد. به نظر میرسد زحمت زیادی در پیچاندن فرمان به آن بزرگی میکشد. چند صندلی جلوتر، پسری سرش را به پنجره تکیه داده و به بیرون نگاه میکند. شاید هم خواب است نمیدانم. اما از این صحنه تکیۀ سر به شیشه حالم به هم میخورد. به هم که نه، دلم را میسوزاند و احساساتیام میکند و من تصمیم گرفتهام نه احساساتی شوم و نه فکر کنم. آنقدر خودم را مشغول کنم که فرصت این چیزها را نکنم؛ اما،
اما فکر آرام آرام میخزد و تا به خود میآیم راهش را پیدا کرده و در انحنای زمان و مکان پیچیده است. میروم روی موج آدمها ببینم به چه فکر میکنند، چه میگویند و چرا مثل میت به روبرو خیره ماندهاند.
آدمها دیگر دلِ خوشی ندارند. زمینه زندگی سیاه است و تو باید سعی کنی خطوطی روشن به آن بیفزایی و این همۀ آنچه باید بدانی نیست که بگذری. چرا که زمان که میگذرد، گرد و غبار بر خطوط مینشیند. و دست بر قضا رنگ غبار هم سیاه است. خطوط را باید پیوسته افزود، قلم موی روشن را باید مدام کشید.
دخترک کبریت فروش باید پیاپی کبریتهایش را آتش بزند.
لبۀ پنجره چفت نشده و سوز باد توی صورتم میخورد. پیشانیام تیر میکشد. حسش نیست تکان بخورم و پنجره را ببندم. دستهایم راحت توی هم قفل شده و با حالت راحتی به صندلی لم دادهام. موقعیت پاهایم هم خوب است. بعید میدانم اگر پنجره را ببندم دوباره همین وضعیت را بتوانم ایجاد کنم. از بستن پنجره منصرف میشوم و فرو میروم در صندلی. بوی خوبی میآید. بوی چوب سوخته جنگلی. بوی هیزم ِ آتشی که از سرما درست کنی و دورش بنشینی و دستهایت را پیش رویت حایل کنی که هم گرم شوی و هم هُرم گرما صورتت را نسوزاند.
بوی چوب. بوی خاکستر. بوی لباسهای گرم. بوی نگاه دزدانه از پشت آتش، همانجایی که روی کُندهای نشستهای و تصویر روبرویت لرزان از گرمای شعلههای آتش است. هالهای از رنگها. اما تو نگاه را میبینی.
زندگی همین است.
فردا که آفتاب بزند، تو هم فراموش میکنی بودنها را. نشان به آن نشان که من هم مثل همه آدمهای ساده لوح گمان میکنم نور خورشید بیشتر از آتش ِ هیمه است.
بزرگراه خلوت است. وحشی ِ در هم تنیدۀ روز از خیابانها هم رخت بسته است و ماشینها در مسیری مستقیم میآیند و میگذرند. برج میلاد هم میگذرد. ساختمانها، درختان، آدمها، بیمارستان، پلهای هوایی، خطوط خیابان.
سنگین شدهام. بدعنق. شاید هم اینطور الکی میگویم که ادامه را ننویسم. ننویسم که یاد نامهای افتادم که سالها پیش برای سالها بعدم نوشتم. به گمانم برای چهل سالگیام بود. بعد از نوشتن دیگر هیچگاه برنگشتم نگاهش کنم و حالا اولین بار بود که بعد از هشت نه سال یادم میآمد. دقیق به خاطر نمیآورم. فقط این جملههایش یادم مانده که پرسیده بودم: ببینم هنوز آدمی؟ هنوز اونقدر ضعیف النفس نشدی که سیگاری بشی، هان؟

نمیدانم از کی چشمانم برای لحظاتی سنگین شده بودند و روی هم بودند، اما وقتی به خودم آمدم که اتوبوس در ایستگاه آخر نگه داشته بود و سر من روی شیشه بود.

