تینگ) وقت عمل که میرسد، همه جا میزنند. ما هم بیخیال بقیه شدیم و غروب بعد از کار در یک حرکت انتحاری شش نفری رفتیم پینگ پنگ. سه چهار ساعتی در آن زیر زمین خاک گرفته خانۀ حامد بازی کردیم. مهم نبود کداممان بازیاش خوب است، این جور مواقع، بازی بیشتر به خنده و سرگرمی میگذرد. مضافاً اینکه مفصلهای زنگ زدهمان هم بعد از مدتی روغنکاری شدند. حامد (نزدیکترین دوست این ماههای اخیرم) از آن آدمهای دوست داشتنی ِ صمیمی است. اگرچه شدیداً خوشتیپ و خوشچهره است و قیافه منحصر به فرد فتوژنیک دارد، اما بسیار مذهبی است!
مارن) نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» در تئاتر شهر، یک اثر بینظیر از حمید سمندریان است. سه ساعت تمام لذت بردم از آنچه دیدم. لذت زایدالوصف. حیف که آخرین اجرایش تمام شد و گرنه حداقل یک بار دیگر هم میدیدمش. تصمیم گرفتم از این به بعد اگر فرصت کردم بیشتر به تئاتر بروم. بعد از اجرا کمی پیش پیام دهکردی (بازیگر نقش ابوالقاسم سریال شهریار و بازیگردان آن) بودم. مرد نازنینیست. بهش گفتم: « یه توت منی* تو اجرا کم داشتیدها.» گفت: « آره واقعا، اگه جا داشت میگفتم!»
[لینک عکسها]
* توت منی: بگیر منو ؛ اصطلاحی ترکی که ابوالقاسم خطاب به شهریار به کار میبرد.
سارت) خوشم میآید ده روز مانده به هر نوع انتخاباتی که فرا میرسد، مردم ایران غیور و دلیر و رشید و قهرمان میشوند. دو روز بعدش ناگهان تبدیل میشوند به همان - بلانسبت- گوسفندانی که سابق بودند. نمایندگانِ مثلاً منتخب هم نه تنها همانهایی را که با رأی آنها پا به خانه ملت (!) گذاشتهاند نمیشناسند بلکه دیگر خدا را هم بنده نیستند.
معالوصف چیزهایی از این آدمها و حامیان و تفکر حاکم بر حزبهایشان میخوانم و میبینم که فشارم میرود روی پنجاه. وقتی کمپلت، بی کم و کاست یک لیست سی نفرۀ پیاِف را میچپانند توی مجلس، به گمانم سال بعد باید سال انزجار ملّی باشد!
تا از این بند خارج نشدهام بیفزایم که تنها آدم حاضر در جلسات هیأت دولت که شعور، فهم، منزلت و سواد جایگاهش را دارد، آقای دکتر مظاهری است.
فوبه) در امتداد بزرگراه مدرس و مشرف به آن، جای دنج دیگری پیدا کردهام. از کوچه پس کوچهها که رد میشوم، انتهای کوچهای بن بست و سپس چند قدم به چپ، محوطهایست پشت ساختمانها. گاهی دلم هوایی میشود و در هر وضعیتی که باشم، کار و هرآنچه در دست دارم رها میکنم و میروم روی لبه دیوارهای بلند مینشینم و با صدای نخراشیده میزنم زیر آواز!
مخصوصا در این شبهای اخیر که هوا بهاری هم شده است حسش بیشتر است.
بوخا) دلایل رد صلاحیت خواجه حافظ شیرازی اعلام شد: [! hafez dalayel] 
ژورگ) دو هفته پیش، فـارغ التحصیلان دانشکـده به رسم هر سال، دوباره در آنجا جمع شدیم. یکی از ورودیهای سال ۴۶ برایمان خاطره تعریف کردند. بعضی از سال بالاییها با بچههای کوچولویشان آمده بودند. دیدن دوستان قدیمی با اولین کلمۀ: « بـَـــــــــــــــــــــــــــه ! »، تداعی تمام خاطرات اردوهای دانشجویی، فعالیتهای اجرایی، انجـمن علمی، شــورای صـنفی، دفتـر فـرهنـگـی، مجله و جلسات و جنبشها و کلاً پلاس شدن در دانشگاه تا دیروقت و کارهای غیر درسی بود. بعد از اتمام مراسم، یک اکیپ پانزده نفری رفتیم شام. فقط محض خنده!
این دیدارها تا یکی دو هفته آدم را شارژ میکند. انرژیک.
تراج) لیست فیلمهای سینمایی نوروز ۸۷ از شبکههای مختلف تلویزیون: [لینک]
+ هر روز ساعت نُه صبح: فیتیلـــــــــــــــــــــــــه ! آخ جـون 
زخفش) قرار بر این میشود که همه بچههای بخش (البته در صورت وجود، به همراه همسرانشان) یکی از شبهای آخر سال، همگی برای شام برویم به رستورانی مجلل! از این کارهای رییس بسیار خوشم میآید. آخر ِ سیاست است! چون اول قرار است به حساب خودمان (به اصطلاح دُنگی) باشد ، اما فردایش منشیمان اطلاع میدهد که مهمان رییس و معاون بودهایم!
معدهمان حداقل سه برابر دیگر هم گنجایش داشت. خیلی نامردید!

پینوشت: دقایقی که به سرعت گذشتند، از این آخرین «نوشته» سال گذشتهام.
یادمان باشد چه دعایی میکنیم.
چون او
مستجابش میکند.
دهمفروردین، دوستی کامنتی گذاشت که با فاصله دقیقاً یکسال، همانجایی خواهد بود که میخواست...

