دروغ چرا، باید صمیمانه اعتراف کنم که - بالنسبه- کمتر رمان خواندهام. اینکه از چه چیزی کمتر، برمیگردد به چیزی که بیشتر خواندهام! در حقیقت به نحوی خواستم تکلیف ارجاعم را معلوم کنم که بعداً گیر ندهید!
به غیر از معروفهایش که توی صف گذاشتهام بخوانم (و این صف اصلاً ترتیب خاصی ندارد و راستش را بخواهید بالکل سر و ته ندارد و فقط روی هم انباشته شدهاست و هر دفعه یکیشان را به طور دیمی از آن لا بیرون میکشم و فقط برای دلخوش کردن خودم فکر میکنم که حتما کتابهای خفن عامالمعروف را توی صف گذاشتهام که بخوانمشان) اگر دوستی، آشنایی، فامیلی، رهگذری، پرندهای، چرندهای، چیزی، توصیه کند که رمان خاصی بخوانم، آنوقت است که میروم سروقتش و به طریقی بدون نوبت میچپانمش توی سبد مطالعه روزانه و گرنه روند خواندن، کمافیالسابق است.
اما یکی از دلایلی که کمتر پیش میآید رمان بخوانم این است که چند سال پیش که بر این عقیده بودم که حوصله کش و قوس آبکی رمان با یک موضوع ثابت را ندارم، یکهو یکی از دوستان کتابی با اسم «چراغها را من خاموش میکنم» نوشته زویا پیرزاد دستم داد و گفت این را حتماً بخوان و اتفاقاً روی جلدش نوشته بود برندۀ جایزه فلان! (معمولا کتابی که جایزه خاصی ببرد، زیاد با ارزش از آب در نمیآید چون همه میخرند ببینند چیست، بعد تجدید چاپ میشود، همین باعث اشتیاق و کنجکاوی عده قلیل کتابخر میشود و این سیکل، مرتب تقویت خواهد شد!) علیایحال آن موقع زیاد در بند این جزییات نبودم، مضافاً اینکه کتاب، توصیه شده هم بود. هر چه جلوتر میرفتم هی به خودم امیدواری میدادم که نگران نباش حتماً در صفحات بعدی لااقل محض نمونه یک چیز دندانگیر خواهی دید، بعدش به خودم میگفتم بابام جان حتماً آن آخرهایش یک چیزهایی نوشته و موضوع، چنان مهیج و غیرمنتظره خواهد شد که خواندش خالی از لطف نیست و همه مابقی را جبران خواهد کرد. چشمتان روز بد نبیند، بعد از مطالعۀ آخرین صفحه کتاب، حالت تهور بهم دست داده بود! یعنی قادر بودم نویسنده و ناشر و جایزه دهنده و معرّف و تایپیست و همهشان را یکجا با دستان خودم به لقاءالله برسانم!
این صغرا و کبرا را چیدم که عرض کنم مدتیست شدیداً روی آوردهام به خواندن کتب نثر (در حالی که آن نوع ِ بیشتر متروک واقع نشده است). معالوصف خسران قابل ملاحظهای متوجهام نشدهاست بلکه حتی برعکس! به طوریکه دعا میکنم وسایل نقلیه عمومی کمی دیرتر به مقصد برسند! مخصوصاً عصرها که ابتدای راهم در خیابان قائم مقام خلوت است، حسابی دمغ میشوم.
علی کل حال چنان که از شواهد و قرائن امر برمیآید بعد از خواندن هر کتاب (و حتی در حین آن، وقتی داستان به اوج خودش میرسد) رفتار و افکار و تکلم بنده نیز کاملاً متأثر میشود از شخصیتها و نوع دید نویسنده و این وضع - بسته به ضریب نفوذ کتاب- تا چند روز پس از آن هم ادامه دارد، تا به مرور فروکش کند.
در ادامه، قسمتهایی از کتاب «ناطور دشت» نوشتۀ جی.دی.سلینجر را خدمت شما دوستان عزیز و نسبتاً محترم آوردهام. یکی از کتابهایی که از خواندنش فوقالعاده لذت بردم.
«مردم میگویند که اشخاص مو قرمز خیلی زود عصبانی میشوند. اما او هیچوقت عصبانی نمیشد و موهایش هم قرمز بود. من به شما خواهم گفت که موهای الی چه جور قرمز بود. موقعی که من شروع به بازی گلف کردم فقط ده سالم بود. یادم هست که یک دفعه مشغول بازی گلف بودم و به دلم برات شده بود که اگر یکهو به عقب برگردم الی را میبینم. این بود که یکباره رویم را برگرداندم و با کمال تعجب دیدم که الی بیرون حصار روی دوچرخهاش نشسته است. دور تا دور زمین بازی را حصار کشیده بودند. الی صد و پنجاه متر آنورتر پشت سر من ایستاده بود و داشت بازی مرا تماشا میکرد. بله، موهای الی این جور قرمز بود.»
« بعد فکرم رفت پیش آن جمعیتی که توی یک قبرستان مرا چپاندند توی یک قبر و بعد سنگی روی آن گذاشتند که اسم من رویش حک شده بود. پسر، موقعی که آدم میمیرد این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره میکنند. من امیدوارم که وقتی مُردم، یک آدم با فهم و شعور پیدا شود و جنازه مرا توی رودخانهای، جایی بیندازد. هرجا که میخواهد باشد، فقط توی قبرستان، وسط مردهها، چالم نکنند. روزهای یکشنبه میآیند و روی شکم آدم یک دسته گل میگذارند و از این جور کارهای مسخره.»
« بعد از آنکه کمک کردم آن دختر بچه مؤدب و قشنگ کفشهای اسکیت را به پایش ببندد ازش پرسیدم که آیا میل دارد شیر کاکائویی، چیزی با من بخورد، گفت نه، مرسی. گفت قرار است دوستش را ببیند. بچههای کوچک همیشه قرار است دوستهایشان را ببینند.جداً جالب است.»


