تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


0-5 ولت


کمتر شده است، قبول دارم. اما هنوز هم چیزهایی هست. همین جمله را حداقل سی بار ادامه دادم و منصرف شدم ...
هست. به قاعده چندین ورق انباشته از کلمات که هر بار بنگرم و بگویم: که چه؟ چه را بنویسم؟

راستش امروز یک سری به واحد جزء زدم. کلیدش را گم کرده بودم. گم که، بهتر است با شما دیگر روراست باشم. کلیدش را خودم گم گور کرده بودم که دیگر دستم بهش نرسد و بهانه‌ام جور باشد. جوب خیابان ولی عصر همیشۀ خدا پرآب است. مانده‌ام این همه آب از کجا می‌آیند. همین خیابان را بگیری بیایی بالا، به تقاطع‌ها که می‌رسی دیگر اسمش را نمی‌شود جوب گذاشت. گودال بزرگی می‌شود که آب وحشیانه در آن دور می‌زند و متلاطم است! چقدر از پیدا کردن کلمه «متلاطم» احساس آسودگی می‌کنم. تقاطع انقلاب چنگی به دل نمی‌زند. خود میدان ولی‌عصر هم که هیچ. تخت طاووس و عباس آباد هم راضی‌ام نمی‌کند. بالاتر، به میدان ونک که می‌رسد گودال‌ها به نهرهای پهن تبدیل شده‌اند. وسوسه کننده است. اما آدم‌ها زیادند. هرچند رهگذرند و با عجله عبور می‌کنند، اما من که نمی‌توانم جلوی چشم آن همه آدم، دو دقیقه (حساب کردم دو دقیقه بیشتر نمی‌شود) بایستم و همه کارهایم را تند تند و به ترتیب انجام دهم. رفع تکلیف که نمی‌خواهم بکنم. از سر باز کردن که نیست! کلی مقدمه و مؤخره دارد.
پایین‌تر از پارک وی پیدایش کردم. خود خودش بود. یک کوچه فرعی و سر کوچه درست مثل چاه می‌ماند. آنقدر بزرگ بود که تا وسط گذرگاه آمده بود و به زحمت یک ماشین می‌توانست داخل کوچه شود. دیگر جنب نخوردم. مثل بچه‌ای که یک اسباب بازی پشت ویترین ببیند و بگوید الا و بلا من همین را می‌خواهم و هرچه اصرار کنند بابا اون یکی که بهتره، ما که نمی‌گیم نخر.     کلید را از جیبم در آوردم، نگاهش کردم و پرت کردم آن تو. انگار اگر محکم‌تر پرت کنم بیشتر زیر آب می‌رود. همان لحظه که رفت توی آب دیگر ندیدمش. آب هم انگار چیزی بلعیده باشد، بیشتر به خروش آمد. مثل حیوان‌های پشت قفس باغ وحش که اگر به یکی‌شان چیزی بدهی بخورد، بقیه‌شان هم سریع خودشان را می‌رسانند که باز هم بده! شاید هم من دلم می‌خواست اینطور حس کنم. افتاد.  نمی‌دانم چون چگالی‌اش بیشتر از آب بود، رفت و در قعر چاله همانجا ماند یا آب آن را با خود برد. اصلا به من چه. من محو تماشای برگی بودم که یک گوشه گیر افتاده بود و مدام دور خود می‌چرخید. چوبی چیزی هم پیدا نمی‌کردم که یک مقدار هلش دهم تا از مهلکه در بیاید و راه بیفتد برود سمت تقاطع انقلاب.  همانطور مدام دور خود می‌چرخید.
جونت بالا بیاد، یک کلید گم کردن داری تعریف می‌کنی‌ها !

بله می‌گفتم. بدون کلید رفتم سمت واحد جزء. معمولا طبقه‌ها را نمی‌شمرم، همین‌جور از پله‌ها شروع می‌کنم پایین رفتن تا به طبقۀ آخر برسم. یعنی آخر ِ پایین. مثل سردخانه می‌ماند. نه که هیچکس نیست، صدا هم توی راهرو می‌پیچد. سعی می‌کردم پاشنه کفش‌هایم را آرام‌تر روی زمین بگذارم و با طمأنینه راه بروم که صدای کفشم شنیده نشود اما هرچه بیشتر مته به خشخاش می‌گذاشتم کمتر نتیجه می‌گرفتم. آخر سر هم تا رسیدم آنجا، در را باز کرد. فکر کنم منتظر ایستاده بود و قدم‌هایم را می‌شمرد که تا آخرین گام را گذاشتم و ایستادم، در باز شد. از صبح تا شب هم که کاری ندارند. نمی‌دانم چرا حوصله‌شان سر نمی‌رود. دربان.   آن هم دو نفر و بدتر اینکه باید داخل بنشینند و در را از پشت ببندند و اگر کسی آمد (سال تا سال کسی نمی‌آید) اول از لای دریچه شناسایی‌اش کنند. انگار خودشان زندانی‌اند و بقیه آزاد!   آخرش هم نفهمیدم چطور مرا می‌شناخت که هیچ‌وقت نشد از لای دریچه اول نگاهم کند، بی‌مقدمه برایم در را باز می‌کرد و مثل همیشه اولین جمله‌اش را اینطور شروع می‌کرد: «بزنم به تخته این دفه حالتون بهتره. آب رفته زیر پوستتون. سلام آقا.» دربان ِ دیگر هم اولش را با سر تایید می‌کرد و به سلامش که می‌رسید، باهم می‌گفتند.
راست می‌گفت این دفعه حالم بهتر بود. حالم که نه، گنجایش را بیشتر کرده بودم. حال همان بود بل بدتر اما درنهایت بهتر می‌نمود.     بالاخره وقتش رسید. سعی کردم خوشحالی‌ام را مخفی کنم و هول نشوم. کف دو دستم را نشان دادم، شانه‌هایم را بالا انداختم و با لحن فاتحانه‌ای گفتم: «من دیگر کلید ندارم.»   بعدش به تناوب توی چشم‌هایشان نگاه می‌کردم ببینم کدامیک زودتر چیزی می‌گوید.
ولی انگار نه انگار. «شنیدید چی گفتم؟»
- آقا، از هفته پیش تمام درهای ته سالن دیگه بازه. دیدیم جز شما و یکی دو نفر دیگه هیشکی نمی‌آد. گفتیم بیان همه شونو باز کنن و برن. نگاه کنید، اون ...

چرت می‌گفت. دلم می‌خواست چرت بگوید. راه افتادم ته سالن. اینکه شبیه سردخانه است، زیاد هم بی‌راه نگفتم. هوا سرد بود.   آن ها همانطور نشستند. بعید می‌دانم این همه سال یک بار هم تا آخر سالن آمده باشند. توی یک کلمه می‌شد خلاصه‌شان کرد: تن‌پرور !

راست می‌گفت. در باز بود. دستگیره را که چرخاندم راحت باز شد. این بار بدون برنامه آمده بودم چون اصلا فکرش را هم نمی‌کردم بروم تو.   به اولین چیزی که نگاهم افتاد یک «دو» بود. رفتم «سه» اش کردم. می‌دانستم بزرگترین تغییری‌ست که می‌شود اعمال کرد. قبلاً هم وسوسه شده بودم، اما هر بار تغییرات کوچکی می‌دادم. یک بار توی جعبه سرمه‌ای، رنگ سیاه ریخته بودم. یک بار هم «چرا» را برداشته بودم و به جایش «منفی ِ قدر» گذاشته بودم. یادم می‌آید آن اوایل جعبه لجن را خالی کردم و تویش «کبود» گذاشتم. خلاصه هربار یک گوشه را انگولک می‌کردم. اما هیچ وقت جرأت نمی‌کردم به عدد دست بزنم.  برگشتم در را محکم بستم. لولای فلزی بدجوری جیغ کشید. گوشم را به شانه‌ام چسباندم.
وقتی به در دوم رسیدم اثری از دربان‌ها نبود. تعجب نکردم. دو بودند.   چه می‌گویم اصلا دری در کار نبود. از پله‌ها که بالا رفتم همه جا بسته بود. دیوار بود. هر چهار طرف. یک لحظه احساس کردم که برای همیشه اینجا ماندنی شده‌ام.
گوشه‌ای گیر افتادم و شروع کردم به دور خودم چرخیدن.

نامبرده ،ا 23:0 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....