تاسوعای حسینی است.
نشد.
باز هم به حال دل خودم اشک ریختم.
دل غبار گرفته.
شب عاشورای امسال، شب ِ ...
عجیب بود. آرام. پر از حرف. پر از دیدن. پر از لمس بیریایی ِ عشق. پر از حرارتِ سرما. یک خانۀ صفای بیسؤال، که از عصر تاسوعا تا صبح عاشورا در یک حیاط نُقلی که تو را به تمام خاطرات خوبیها میبرد، ایستاده بیدار بمانی.
از آن شبهایی که برای همیشه در ذهنت نقش میبندد. از آن صیقلهای ظریف انحناهای باریک زندگی.
شام غریبان اما
«خود» ی در میان نبود.
حال خوبی نداشتم.
این بار
شکست.
نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مـویـههـای غـریبانـه قـصـه پـردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم


