تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


ردیف بر « رَوَد » حکم می‌راند. مثل از دیده خون دل ...؛ بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود؛ ما در درون سینه ...؛ بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود و الی آخر.   و اتفاقاً همان آخر و ماقبل آخر!
گرچه ماجرا، چونان که حافظ [غریب افتاده] می‌گوید هم نباشد، لیکن شب و روز، ماجراست تصدیقاً.

«صدق دل» را نخوانده، «
تصدیقاً» نوشتم. و الّا گرچه هم خانواده اند، هم ریشه نیستند! 

هیهات از این گوشه که معمور نمانده ست

خدایا به کی قسم بخورم که من هنوز این دل ِ مرده‌ را لازم دارم؟
همینی که هنوز باز نشده هزار تکه است.    لااقل اگر مثل آدمهای هرجایی  ِ دیگر، بازش می‌کردم و داغون می‌شد، نمی‌سوختم.  هنوز استفاده نکرده‌ام، بیاورم پسش می‌گیری؟

[حذف شد]
چند وقتی بود تفألی به حافظ نزده بودم. ارجاعاتم منحصر می‌شد به خواندن و خواندن. امروز بدجوری احساس نیاز کردم. گفتم اینجوری که نمی‌شود، این همه ما تو را خواندیم، یک بار هم تو ما را بخوان. دیوان جیبی قدیمی‌اش را برداشتم. آنقدر پوسیده و مندرس شده، که هر کس ببیند گمان می‌کند خواجه شمس الدین با دست خودش بهم داده است!
الغرض، در این روز پریشان ِ نابسامان، چند دقیقه ای خلوت کردم و نشستم. فاتحه ای خواندم و بعدش به طعن به حافظ گفتم، ببینم چه می‌کنی، که گر چاره داری وقت وقتست!
بسم الله!

  کرا گویم که با این درد جانسوز / طبیبم قصد جان ناتوان کرد
  صبا گر چاره داری وقت وقتست
 
     و قس علی هذا !

حافظ جان شوخی ات گرفته ها، آن هم در دومین تلخ‌ْروز  پاییز !
این همه من تو را خواندم ...
که تو اینطور غافلگیرم کنی؟

گاهی شک می‌کنم که این یک رد پا، جای پای من است یا او !


نامبرده ،ا 22:0 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....