تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


تاریک. سرد. کرخت. بی­روح. بی­صدا. بی­کلام. بی­هدف. بدون واهمه. بدون سؤال. بدون احساس. خشک. ماتم.    پر از چراهای پایان یافته. پر از کتاب­های سربسته، دردهای همسفر، همپا،  شعرهای ناسروده، راه­های پیموده.

دیگر غریب نیستند. دیگر به چشم میهمانانی که آمده­اند دو روزی بمانند و بروند نمی­نگرمشان، اینهایی که جزیی از بودنم شده­اند:

تاول پاهای پیاده؛ سردردهای بیتوته کرده در کنج فکر؛ دل­های متروک؛ دانسته­های نامکتوب؛ چشم­های سنگین؛ فریادهای فرسوده.     اینک نبودنشان دلتنگم می­کند. اگر لحظه­ای نباشند کلافه می­شوم و دستم پی چیزی می­گردد!

 

و دیگر رنگی نمانده برای زمانه، برای خنده­های از ته دل، عشق­های رنگین.

دیگر عادت کرده­ام به تفاوت ِ نبودن. نمی­خواهم بدانم چرا چون همه نه مرا غم عشق است و نه غم فراق. و چرا بی­قراری­های رسوب کرده­ام از جنس مردم شهرم نیست.

      هنوز هم باران با من بی تعارف است، آن هنگام که بی پیرایه میهمانم می شود. این روزها باران هم مثل آدم ها پیرتر شده است.


امشب از همان لحظه که پایم را گذاشتم داخل فروشگاه، یاد بیست و پنج سال پیش افتادم. یاد ِ 26 آبان 1386. آن موقعی که هنوز تاریخم هزار و سیصد داشت. اگر اشتباه نکنم شنبه بود. به قدر کافی پاییزی و کمی سرد. البته نه به سردی امروز.

بارانی مشکی بلندم خیس خالی است. از ماشین تا اینجا هم چند بار پایم توی چاله های پرآب رفته. صندوقدار (آقای رفیعی) در همان حالی که دارد مشتریان به صف ایستاده خود را راه می­اندازد بلند می­گوید: هنوزم با چترت مشکل داری؟   و همان جواب همیشگی را تحویلش می­دهم. او هم می‌داند که من در عمرم چتر  ِباز به دست نگرفته‌ام. موبایلم زنگ می­زند. با همان دست­های خیس و به زحمت از توی جیبم بیرون می­کشمش. عکس دخترم روی صفحه گوشیست. همان چهره آرام با چشم­های شیطانش. صحنه عکس انداختن پارسالش را خوب به خاطر دارم که چطور هزار تا فیگور گرفت که یک عکس به قول خودش هنری بیندازد. از بالای مبل و کنار گلدان گرفته تا نشستن بر لبه پنجره و  پشت میز و دست به زیر چانه بردن و آن آخر هم برای حسن ختام از سر و کله من آویزان شدن!  می­گفت: « این عکسم خیلی خوب شده، با فتوشاپ رویش یک روسری می­گذارم می­دهم دانشگاهم! گفتن دو تا عکس بیارید. »      چقدر سر به سرش گذاشتم!

هنوز موبایلم زنگ می­زند. با آن صدای موسیقی مخصوصی که به سلیقه خودش برای خود انتخاب کرده. «سلام بابایی.     سلام بابا، پس شما کجایین؟ ساعت هفت و نیمه.       یه ربعه می­رسم. ببینم به غیر این لیست چیز دیگه ای لازم ندارین؟       نه بابا جون، فقط زود بیا. آهان اگه کاغذ کلاسور بود، لطفا یه بسته بگیرید.        باشه.»

شروع می­کنم به گشتن بین قفسه‌ها. راهروها را می­روم و برمی­گردم تا همه آنچه می­خواهم را پیدا کنم. یخچال ته فروشگاه است. باز می­کنم تا بستنی و هله هوله­های دیگری بردارم. عکس قیافه­ام می­افتد روی در یخچال. چهره­ام همان است. موهایم سفیدتر از آن موقع­هاست اما هنوز هم پرپشتند. و البته باران حسابی پریشانش کرده و روی پیشانی‌ام ریخته. صورتم کمی لاغرتر شده. در را می­بندم. مگر آن پاییزها چه داشتند که امروز یکسره از جلوی چشمم کنارنمی‌روند؟ بیش از بیست سال از رویش گذشته. دقیق یادم نیست آبان هشتاد و شش بود یا هفت، که تمام  ِ ...        خانمی تنه می‌زند و وسایلم می‌ریزد. هزار بار عذرخواهی می‌کند. می‌نشیند جمعشان کند، می‌گویم مشکلی نیست.
دستم پر است، آقای رفیعی دارد خریدهایم را یکی یکی می­گذارد توی نایلون. دنبال کارت اعتباری­ام می­گردم. کیفم در ماشین جا مانده. متوجه می­شود و می­گوید: «لازم نیست تو این بارون بری و دوباره برگردی. فردا از اینجا رد می­شدی یه سر بیا. کار ِتم دارم.»   لبخند می­زنم: «ممنون عزیز جان. باشه.»

از در که خارج می­شوم، داد می­زند: چترت!        لای در را باز می­کنم، سرم را می­آورم تو: « فردا که اومدم ازت می‌گیرم.»
یقه­ام را بالا می­دهم و می­روم. موبایلم زنگ می­خورد. دستم پر است. نمی­توانم بردارم. تا برسم به ماشین، قطع می­شود.

نامبرده ،ا 23:45 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....