تا نگاه میکنی وقت رفتن است
آواز عاشقانه ما در گلو شکست / حـق با سکـوت بود صـدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمـی کند / تـنـهــا بـهـانــه دل مـا در گـلـو شکسـت
ایداد، کس به داغدل باغدل نداد / ای وای هـای هـای عـزا در گلو شکست
تا آمـدم که با تو خداحافظی کنـم / بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
صبح علی الطلوع و جمله بعد از سلامش : «قیصر امین پور رو میشناختی؟» فعل ِماضی، یکهو ته دلم را خالی میکند. همه اعضایم خشک میشوند. « نگو. بقیه اش را نگو.» سکوت میکنیم. میشناختم؟
برمیگردم به اتاقم. باورم نمیشود. یعنی بهتر بگویم، نمیخواهم باور کنم. بیهدف قدم میزنم، اشیاء دم دست را هی جابجا میکنم و نگاهم میافتد به کتابی که کنار تختم، هنوز طاق باز از مطالعه دیشب به روی زمین است. «آینه های ناگهان»
.
.
.
قیصر امین پور در گذشت!
سنگین است و واژهها دیگر قدرت همراهی ندارند.
دیر شناختمش. دیرتر از موعدی که باید. و این ماه های اخیر، بیوقفه مونسم بود. وقتی میخواندم احساس میکردم خودش دارد شعرهایش را برایم دکلمه میکند. با آن صدای آرامش، با آن چشمهای غمگینش، با آن دل پردردش و با آن بغضهای فروخوردهای که در کلمه کلمه گفتارش فریادی بیصدا به تصویر میکشیدند.
محو شعرهایش شده بودم. مجذوب کلام سادۀ بیتکلفش. در هر مصرعی گرمی آهش را روی صورتم احساس میکردم. آنقدر یککاسه شده بودیم که نمود خارجی اش - علیرغم کم حرفی ام - در جمله های روزمره ام عیان بودند و حرفهایم به تأسی از شاعر عاشقانه ها شده بود.
وقتی کتاب آخرش، «دستور زبان عشق» را خریدم و در راه بازگشت تمامش کردم دلم میخواست هرچه زودتر فصل خزان برسد تا کلبه ام را با شعر سفر ایستگاه ِ قیصر، پاییزی کنم. و چه سرد و تلخ در این پاییز بی رحم، پاییز امتدادهای سفر، پاییز اشک های بی صدا و برگهای خیس جاده های رفتن، رخت خویش بر بست.
اشعار کوتاه و پردرد و عمیقش، صدایش، چهره اش، و همه خاطراتش مدام در ذهن آشفته ام میگذشتند. نشستم و یک دل سیر گریستم ...
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنۀ شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادۀ سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خسته غرور من
تکیه گاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنۀ لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچۀ دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای توبهتوی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازۀ مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
او عاشقانههایش را از دل میسرود و همین نکته بود که باعث میشد هرکس شعرهایش را میخواند با خود میگفت: انگار این را همین لحظه از زبان من گفته است! حالا میفهمم در این احساس، تنها نبودهام و همه دوستدارانش اینچنین همراهش بوده اند.
هرچه سعی کردم چند شعر برگزینم و بنویسم نشد. یعنی با خودم کلنجار رفتم که این هم باشد، آن یکی هم باشد، بگذار این را هم بنویسم، اِ نکند این از قلم بیفتد ... دیدم با همه شعرهایش زندگی کرده ام و باید همه شان را دوباره بنویسم ! به ناچار دوباره رفتم سروقت «رفتار من عادی است» که دیروز ده ها بار خوانده بودمش و غبطه خورده بودم و با خودم گفته بودم که یک روز حتماً به قیصر خواهم گفت چرا نگذاشتی این را من بنویسم؟ چرا زودتر سرودی؟
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا میبیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
با همان امضا،همان نام
با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
...
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها -حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانۀ موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار
از لابه لای کاغذ تاخوردۀ نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظهای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صدبار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بیدست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
باشد همدم نیمه راه من. تو هم رفتی. اما من آنقدر ساده خواهم ماند که تکیه بر نرده های ایستگاه رفتهات بایستم و حرفهایت را در گوش باد زمزمه کنم.
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
روحت شاد.
در گذشت این شاعر عزیز را به دوستدارانش تسلیت عرض میکنم.
لینک های مرتبط :
[امین پور شاعر عاشقانه ها - بیوگرافی کوتاه]
[دستور زبان عشق آخرین دفترم نخواهد بود]
[ گزارش تصویری از آخرین عکسهای زنده یاد امین پور ]
[گزارش تصويری حضور شاعران و اهالی فرهنگ در بيمارستان دی]


