سه شنبه 3 مهر1386
آنقدر روشن که تاریک
آنقدر گـرم کـه سـرد
آنقدر شیرین که تلخ
و آنقدر نزدیک که دور

یکی، یکی.
و دوباره دیگری.
و یکی دیگر.
اما این گونه نمیشد.
با این یکی ها هیچچیز عوض نمیشد.
یعنی این یکیها، از پس ِ چیزی برنمیآمدند.
نهایت، برای چند لحظه.
همان یکیهایی که برای گوشه کاغذ و مورچه و یک جای کوچک، میتواند خانمان سوز باشد.
.
.
.
دخترک کبریت فروش، همۀ کبریت هایش را آتش زد.
پاییز است ...

