در جدیدترین پژوهش دانشمندان که در آخرین شماره نشریه علمی very science هم چاپ شده، سختترین کار دنیا پس از کار در معدن، وبلاگ نویسی آن هم در کلبه دنج، بالاخص سر و کله زدن با خوانندگان آن عنوان شده است.
این مقدمه بی ربط را علاوه بر توجیه دیر آپ-دیت کردن، در این راستا آوردم که بگویم: چه کاریه حالا !
و اینک توجه شما را به ادامه کلبه جلب می کنم.
با وجود اینکه حافظ فرموده « از چهار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک / امن و شراب بیغش معشوق و جای خالی » و با توجه به اینکه بنده نعوذبالله نه عاقلم و خدای نکرده نه زیرک، فلذا از آن چهار چیز میگذرم. اصلا من نمیدانم چرا آن زمان حافظ را نگرفتند امنیت اجتماعی اش کنند؟ البته شاید با به کار بردن یک کلمه فسقلی «امن»، خواسته دل امنیتی ها را هم راضی نگه دارد که نه سیخ بسوزد و نه کباب! (اینکه بالاخره سیخ سوخت یا نه، اطلاع چندانی در دست نیست. باید به آثار و شواهد مراجعه کرد!)
الغرض خواستم بگویم، ما آن چهار چیز که نباید از آنها گذشت را به گونه ای دیگر یافته ایم، یعنی در سه چیز یافته ایم! یعنی سه تا چیز گفته ایم. یعنی چیزی که ما از آن نمیگذریم با چیزی که حافظ نمیگذرد یک کمی تفاوت دارد و چیز است! آن چیزهایی که حافظ گفته چهار تاست اما همانگونه که خواهید دید چیزهایی که ما خواهیم شمرد یهو سه تاست ! (آن چهارمی اش را هر چه فکر کردم دیدم همان جای خالی باشد بهتر است!) امیدوارم با این توضیح حسابی متوجه قضیه شده باشید و دست و پایتان به هم گره نخورده باشد.
از سه تا چیز مگذر گر جاهلی و احمق
فرو کردن پا در آب رودخانه، خواب بعد از دوغ و نوشیدن آب خنک از کاسه !
اینجا یک پرانتز باز کنم و بگویم زیاد به دنبال وزن و قافیه و تساوی مصراعها و ضرب آهنگ و عروض و این چیزهای پیش پا افتادۀ سطحی نباشید. این شعر سپید است، که خیلی سپید است. به نوعی بسیار سپید، آنقدری که از همه جایش زده بیرون!
توجه کنید که وقتی فضل عظیمی بر انسان مستولی میشود، جملات بی سر و ته را که در حالت عادی معنی ندارند و آدم با خواندنشان یاد محتویات غذای دیشبش میافتد، زیر هم مینویسد تا سپید شود. این شعر ما که جای خود دارد. در این لحظه پرانتز را میبندم، پاتو بردار بچه. د میگم بکش پاتو، آهان به سلامتی این پرانتز هم بسته شد.
بیات نوشت:
کاش بودجه فدراسیون فوتبال را کامل بگیرند و بین والیبال و بسکتبال تقسیم کنند. فوتبالی که بیش از ورزش و بازی، حاشیه و پارتی های بیست و چهار ساعته و ماشین های آنچنانی و زد و بند و گروه بازی و بی غیرتی و مصاحبه و عکس و مراسم تجلیل پوچ و ریخت و پاش و مافیا بازی و از این دست مسایل باشد از این بهتر نمیشود و باید درش را تخته کرد. هنگام نتیجه گیری هم با افتضاح میبازند و توجیه همیشگی که یک اتفاق بود و ما سر بودیم و فلان بودیم و ایوای یعنی چرا تیم به این ماهی حذف شد!!
ما که برای قهرمانی جام جهانی برنامه ریخته بودیم!!!
کار والیبالیست های نوجوان و جوان، خدا بود. محشر. دستشون درد نکنه. تیم یکدست و صمیمی.
کنایه نوشت:
دست شما درد نکنه دیگه، دمتون قیژ. اینه جواب خوبی؟ نه خداییش؟ (کی گفت بله؟
نه اشکالی نداره بلند بگو. دیدم تو بودی
)
این همه از خودم رومانتیک در میکنم و شمع و گل و پروانه مینویسم و آه ای دریاچه های محبت اینک این منم که در باتلاق عشق چون مهرآسای تو بر درختی تکیه کرده ام و چشمان غمین ابدیت در انتظار پریروی نگاه ملتمسانه اشک و زورق بی وفایی عشق متلاطم دیو گونه و حال که دو جسمیم در یک بدن و از اینها براتون مینویسم بعد اینجوری با احساسات لطیف من بازی میکنید؟
هـ.....ـی، اون دستمال رو بده من ببینم. فـفـفـفـفـفـفـف !
باشه. دنیا همیشه رو یه پاشنه نمیچرخه (گاهی روی دو تا میچرخه. فکرشو بکن دنیا به این بزرگی، رو یه پاشنه. نچ نچ نچ. اصلا نشدنیه. بعید میدونم. رو یه پاشنه؟)
میگه «کارتون فلان رو ببینید فکر کنم خوشتون بیاد.» میپرسم: «چطوریه مگه؟» میفرمایند: « با سلیقه شما جوره، حتما خوشتون میاد. از اول تا آخرش داش مشدی صحبت میکنن!!!» ![]()
دستت درد نکنه.
واقعاً که ! من میرم سیگار بکشم اصلاً ! ( حالا سی-دی اش تو کلوپها پیدا میشه؟
)
امیدنوشت:
داشتم روی یکی از آثار م.امید عزیز (مهدی اخوان ثالث) مطالعه میکردم، به قلم خودش در مقدمه چیزی خواندم که از تعجب داشتم شاخ درمیآوردم.
بعدا فهمیدم بیخود نیست که گاهی حسی درونی به آدم میگوید فلان آدم دوست داشتنی است و فلانی به لعن خدا هم نمیارزد. چقدر خوشحال شدم که ارادتم نسبت به ایشان دو چندان شد. بین شاعرانی که شعر نو میسرایند، انصافا مشیری و اخوان یک سر و گردن بالاتر از بقیه اند.
اینکه چه نوشته بود، بماند برای زمانی که گذر خودتان بیفتد، چون توضیحات و مقدمات زیادی میطلبد، فقط همین بس که بگویم درباره یک آدم سخیف و فرومایه که به نظرم آدم شرمش میشود او را جزو ادبیات ایران حساب کند و بیخود و بیجهت بر اثر جهل و تفکرات سطحی و ظاهری مردم برای خودش اسمی هم راه انداخته، چنان با کنایه و سخره نوشته و بارش کرده که دلم میخواست همانجا اخوان جان را (با همان سبیلهایش) بگیرم ماچ کنم و به همه بگویم بیا دیگر اینها که حرف من نیستند، حرف یک علامه شاعریست.
علاوه بر این مورد، مقدمه ای بس غنی داشت که دو سه جایش برایم بسیار کاربردی بود.
یادنوشت: دو سال از اولین نوشته کلبه دنج گذشت... [+] 



