حالِ دل
همچـو حافظ به رغــم مدعیـان
شعر رندانه گفتنم هوس است
مجهول.
تکان داد، مدتی گوشش را چسباند ببیند چه صدایی میدهد. سر درنیاورد. صداهای نامفهومی بود! خسته شد. شانه اش را بالا انداخت و گذاشتش یک گوشه. «خوشم نیامد.» گذشت و گذشت. دوباره - نه کاملاً اتفاقی- چشمش افتاد به آن بستۀ بسته! برش داشت، ورانداز کرد. ویرش گرفته بود بازش نکند. «به من چه که تویش چیست.» این را به زبان میگفت، اما توی دلش کنجاوی بدجوری عذابش میداد. با بیمیلی آوردش جلو، سر و تهش کرد دوباره تکانش داد، اما نه اینجوری نمیشد. دور و برش را نگاهی انداخت. کسی نبود. شروع کرد. نه به آن بیمیلی ظاهری، نه به این ولع ِ گشودن!
[حذف شد]
فقط برای نوشتن بیت اول آمدم، بیش از آن حرفی نیست.
بعدش صفحه سفید را دیدم، الکی شروع کردم به تایپ! میشود گفت آب بستن به پست! شما چرا حواستان پرت نمی شود؟
چرا چرا، یک چیز دیگر هم هست. چون حالم به هم میخورد از پستهایی که فقط یک شعر یا متن درسته از جایی کپی میکنند، که یعنی «آه حال من دقیقاً این است!» هست که هست. گفتم یک مقدار هم کاراکتر و کلمه، بداهه بریزم این تو.
در مجلس رندان خبری نیست که نیست آیین تقوا ما نیز دانیم رو سر بنه به بالین، شبگرد، ماییم و موج سودا و از این قبیل ترکیبات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی یا یک چیزی مشابه این
شکایت از که کنم
از زندگی از این همه تکرار خسته ام / از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
تنها و دلگرفته و بیزار و بی امید / از حال من مپرس که بسیار خسته ام و ما قبلش !


