یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقـان ایـن اسـت و بــس
واحه های دور دسـتِ دل کجاست
تا بیاساییـم در خود یک نفــــس
واحه های گـم که آنجا کـس نیافت
رد پـایــی از نگـــاه هیــچ کــــــــس
خسته ام از دست دل هـای چنین
پیــش پا افـتـاده تر از خــار و خـس
ارتفاع بـال ها : ســطـــح هــــوا
فرصت پروازها : ســقـف قفــس
خسته از دل خسته از ایندست دل
ای خوشا دل های دور از دسترس
ــــــــــــــــــــــــــــ
شعر: قیصر امین پور

پسرکِ بازیگوش ِپر شر و شور، راه بازگشت در پیش گرفت.
هوا دیگر تاریک شده بود. گرگ و میش.
اصراری به عجله نداشت.
آرام و خسته قدم برمیداشت. مثل دهقانانی که خستۀ یک روز کار، روانه خانه میشوند.
مسیری که آنقدر پیموده شده که عادت بیاختیار ِ پاهای نحیفش شده بود.
راه ِهموار و خنکای نسیم ملایم او را برآن میداشت که پروایی از دیر به خانه رسیدن نداشتهباشد.
نوای آرامی زیر لب زمزمه میکرد.
کلماتی نامشخص که گاه فقط صدای آهنگین آن به گوش میرسید.
فکر خسته و آشفته اش را به باد سپرده بود. به این فکر میکرد که سکوت بیابان، دلنشینتر از فریاد امواج است.
سکوت بیابان همدم خوبی ست برای بیداری.
آخرین پرتوهای سوخته خورشید در انتهای دشت، رو به زوال بود.
او هیچ موقع از روز فرصت نمیکرد بیاید و سایه های این منطقه را از زاویه ای دیگر بنگرد. دلش میخواست خورشید را با دست بردارد بگذارد درست در نقطه مقابل، ببیند سایه ها وقتی از آن طرف میافتند چه میشود؟
...
دیگر از جست و خیزهای پسرک بازیگوش خبری نبود.
او شبها پیر میشد. میخزید در کنج خودش و به هر کجا میخواست سیر میکرد.
خلوتی و غزلی.
او آرام شده بود.
پسرک،
گذشته بود.


