فردریچ بالمگر نمایشنامه نویس شهیر اتریشی تکه کلام جالبی دارد که میگوید: « تو به این جیگری بپا ندزدنت!»
حکایت از این قرار است که حدود دو ماه پیش تصمیم گرفتم علیرغم همه سختیها و مشقات، چند صباحی دست به اصلاح صورت نزنم و با خود عهد کردم حتی وسوسههای میان راه و ملاقات با آدمهای رسمی و شیک هم خللی در ارادهام ایجاد نکند. اهل فن، درد مرا بهتر درک میکنند که پشت سر گذاشتن دوره گذار (یا به اصطلاح transient state) اولیه چقدر مصیبت بار است. هی به زمین و زمان و خودم فحش بود که مثل نقل و نبات میدادم. آخر این چه غلطی بود؟!
درست مثل هموطنان عزیز معتاد شده بودم که برای مداوا دست و پایشان را به تخت میبندند و کافیست یک لحظه رها شوند تا باز هم بروند سروقت آمپولهای آلوده و قرصهای خیلی استامینوفن. اما اگر کمی تحمل کند همه چیز تمام میشود و دوباره خوب میشوند و حتی میتوانند به خواستگاری هم بروند. فقط باید به خدا توکل کنند! (خوانندگان محترم توجه دارند که معتادان گرامی بیمار هستند. مثل همه ماها که بیمار میشویم و به دکتر میرویم. چرا مثل انگل جامعه به این قشر زحمتسوز مینگرید که برخی به سبب جنس نامرغوبِ بازار مشترک در بستر بیماری افتاده اند؟)
اوایل برای اینکه قیافه نکرۀ خودم را نبینم راهم را کج میکردم تا از مقابل آینه، اجسام براق، آدمهای کچل و کنسرو لوبیا رد نشوم. مشکل فقط اصلاح صورت نبود. کلاً ویرم گرفته بود به دکور دست نزنم. موهای سر و صورت از هر زاویه ای شروع به رشد و نمو کرده بودند و فقط چشمها و دهانم از میان این حجم سیاه معلوم بود.
در اماکن عمومی مقاومت شدید من در برابر آهنگهای مبتذل غربی که یکصدا میگفتند خوشگلها باید کارهایی از خودشان در کنند، ستودنی بود. اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. یا الآن یا هیچوقت! (کلا عرض کردم دور هم باشیم) تازه اینطوری اجرش هم بیشتر میشد. سختی کار بهم میخورد!
به مرور زمان ملاحظه میکردم صحبتهای زیر لبی و درگوشی اطرافیان و کنایه های یخ و بیمزه خویشاوندان و همچنین نگاه پاک و معصوم رهگذران یک جوری شده است. (البته این یک جوری، زیاد جور خوبی نبود!)
کار به جایی رسید که روزی در خیابان بچه ای به محض مشاهده هیبت من بغض کرد و خودش را محکم به مادرش چسباند و میان هق هقش گفت: «مامانی قول میدم غذامو تا آخلش بخولم. اسبازیامو جمع می کنم. تولو خدا مامانی!» هنوز نمیدانستم دقیقا چه خبر است اما به سرم زد که میتوانم از این راه پولی هم به جیب بزنم و نقش غولهای دهشتناکِ مخوف را برای مادران این خطه از سرزمین هسته ای مان بازی کنم. مخصوصا در این برحه از زمان که بچهها هم خیلی لوس و ننر بار میآیند، این لزوم را در خودم (و قیافهام) بیشتر حس میکردم.
خوشحال از اینکه بالاخره برای جامعه ام مفید واقع خواهم شد، ناگهان جلوی در خانهای که از یک طرف شیشه بود و از بیرون آینه، خشکم زد! پشت سرم را نگاه کردم به امید اینکه این چهره فرد دیگری باشد. اما در کمال تاسف نبود. خدا خدا میکردم همزمان با اقدام من، گوریلی از باغ وحش فرار نکرده باشد و الا به احتمال زیاد اکنون اینجا نبودم که وبلاگ بنویسم و تا حالا هفده بار دستگیر شده بودم. در همین حین در خانه باز شد و خانمی پرسید «اینجا چی کار داری؟» من که اصلا دست و پایم را گم نکرده بودم، صدایم را صاف کردم و گفتم: «خودت اینجا چی کار داری؟!» بعد که فهمیدم او اتفاقا صاحب آن خانه است، ادامه دادم: «کارگر نمیخواین؟» از شدت کوبش در به سمت صورتم متوجه شدم که او حداقل تا هشت ماه آینده احتیاج به کارگر ندارد!
با وجود طرح امنیت ملی، در خیابانها احساس امنیت نمیکردم. احساس میکردم بالاخره یکروز میریزند و وبلاگنویسهای خیابانی را جمع میکنند!
مدتی به همین منوال گذشت. آن دورۀ گذار گذشته بود و عادت کرده بودم. مخصوصا از اینکه هر از گاه دستی به صورتم میکشیدم و میگفتم «استغفرالله خواهر !!» به خود میبالیدم. دست از کارهای گذشته برداشته و به یک چهره روحانی و بسیار اهل تقوا مبدل شده بودم. این را به واقع خدمت همه شما برادران و خواهران عرض میکنم. حالا خواهران که به جای خود. آنها متاسفانه از این نعمت تقوا محروم هستند. اما برادران، شما را شما را که ریش بگذارید !
یادم میاید یک بار پزشکی پرسید: «آقای نامبرده اصلا نشانختمتان. چرا محاسن گذاشتهاید؟» من هم در آمدم که: «خواستم معایبم را پنهان کنم!» من از مسرت این سخن ِفی البداهه مست بودم و در احوالات خویش غوطه ای چند میخوردم که دیدم منشی دارد چپ چپ نگاهم میکند. وقعی ننهادم. توی دلم گفتم : «خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت حالیته؟» و او مثل اینکه فکرم را خوانده باشد گفت: «خوش باشید!» و من دیگر ادامه ندادم تا بیش از این کار به جاهای باریک نکشد. طرف فامیل نشده، رفته سر یخچال!
بله. روزها به سرعت سپری میشدند. سعی می کردم همه آنهایی را که هر هفت سال و سیزده روز یک بار میبینم را هم ملاقات کنم. مبادا کسی از قلم بیفتد و مرا در این وضع اسف بار نبیند. به خودم تلقین کرده بودم که: خره (حواستان باشد اینجایش را خودم به خودم میگفتم) این که بد نیست. تو داری با این کارت وارد زیربافتهای جامعه میشی و میتونی عکس العمل مردم رو در برابر پدیدههای اجتماعی ببینی و باهاشون راحت باشی. اینطوری تونستی بری تو دل مردم! بری میون صحبتهاشون. بری تو زندگی آدمهای زجر کشیده جامعه و باهاشون یه کاسه بشی. بری میون سفره مردم! (مگه پارچ آبی؟) بری ... (ترسیدم زیاد بری، بری کنم، مرض بری بری بگیرم! حالا یه کم برمیگردم)
کم کم تصمیم گرفتم از این ریاضت دست بکشم. دیگر وقتش شده بود. توانسته بودم بر هوای نَفَسم غلبه کنم. در چهره ملکوتی ام نور خاصی مشاهده میشد. (که بعد از خاموشی چراغها به سرعت از بین میرفت)
آری! یک صبح دل انگیز که جوجویی بر بام همسایه نعره میتپید و آفتاب همه گستره شهر را نیلگون کرده بود! دست به تیغ شدم.
مرحله به مرحله اشکال خاصی در قیافه ام ایجاد میکردم. ابتدا شبیه قاضیهای انگلیسی دهه چهل میلادی شدم. خط ریشم را به موازات سبیلها رساندم. بعد نوبت به همفری بوگارت شد.
شور خاصی در پوستم ایجاد شده بود. از اینکه قدرتی داشتم که بتوانم هر کاری دلم میخواهد بکنم، شوق افزون بودم.
به ناگه گرد و خاکی به پا کردم و با حرکات سریع دست و صدای جینگ و جینگ ابزار، و در میان هالهای از مه و غبار بیرون آمدم!
من آمده ام های های !
آراسته و تیغیده. یک جورهایی گوگوری مگوری ِنچسب!
حال دیگر تا چند روزی امور برعکس شده بود. با دیدن چهره خود در آینه یکهو ناخواسته میگفتم: اِ این خوشگله کیه؟ (توجه کنید این را هم خودم به خودم میگفتم)
و این گونه شد که دلم ریش شد اما تجربتی بس عمیق اندوختم که الحق و الانصاف به همه مشقاتش می ارزید (دروغ که خناق نیست!)



