عازم حریم یار که بودم، آن شبهای آخر
هر عزیزی در خلوت چیزی میگفت. خواستهای داشت.
حتی پیغامهای دوستان دورتر را نیز در موبایلم نگاه داشتهام.
- چشمت به گنبد سبز که افتاد، مرا هم دعا کن.
- بقیع که رفتی، کنار قبر مظلوم امام حسن(ع) حاجتمرا هم برسان. سالهاست در سینه نهفتهام.
- پیش قبر رسول خدا که رفتی، یک لحظه هم به یاد من روسیاه بیفتی برایم کافیست.
- تکه سنگهای غریب بقیع، ...
- مُحرم که شدی ...
- کعبه را که دیدی ...
- روضه، حجر اسماعیل، ناودان طلا، مقام ابراهیم، بابالسلام ...
- گلدسته های مسجد النبی در هوای خنک شبانه آرامش خاصی دارد، برایم در همان صحن دو رکعت نماز بخوان.
...
گفتند و گفتند.
گوشهایم را تیز کردم.
چشمانم را منتظر نگاه داشتم و چشم به لبهایشان دوختم.
اشکهایشان روان شدند.
منتظر ماندم،
اما؛
اما هیچ کدام نگفتند،
نگفتند به چه نشانهای از فاطمه، یاد ِ کسی کنم ...
در پیشگاه کدامین قبر، کدامین کوچه و کدامین نشانه از فاطمه، او را جویم...
گذشت.
چیزی نگفتم. دم فرو بستم و در درون خود غوغایی نهفتم که به اشارتی بند بود.
تا موعد رسید.
آن هنگام که بینی هر منظری نشان از تو دارد.
درست همان لحظاتی است که دیگر ستونهای بدن تاب ایستادگی ندارند.
سالهاست، فاطمیه غریبترین روزهایم بودهاست.
باقی نمیتوان گفت.

