همۀ شهر شب شده است.
منتظر میمانم تا آخرین نفر شهر هم به خواب رود.
هنوز قافیه نمیآید.

شبْ گرفتهای در آن پاییندست، قدم میزند با نور کمسوی سیگار کمرمقش.
و این لمس انحنای سرای بیکسی، آرامشی عجیب میدهد. مثل همه پلکانهای دوار، مثل تمام ارسیهای رنگرنگ شده.
رنگهای خرمایی و وحشی ِنارنجی.
قافیه، کلافهام کردهاست.
زندگی سبقت گرفت.
چند بار راه را بستم، مجالش ندادم.
اما
گذر کرد.
.
.
.
بیدارم. هنوز شب است.
و طالع شوم ماه عریان را مینگرم.
شهر کوچههای بن بست. شهر آجرهای خاموش و آدمهای نقابدار.
قافیه سر آمدن ندارد.

تمام ظلمت شهر به خواب رفتهاست.
وقتش است.
مینشینم، به این درخت قدیمی تکیه میکنم؛ و به این گستره زیر پایم خیره میشوم. باد ملایمی میآید و بوی تند حقایق روز را به همراه میآورد.
دلم لک زده برای آن چشم انداز نیمهشب بالای کوه رسالت، کوه نور.
و دو رکعت نماز عشق؛
نماز عبادت؛
نماز رهایی؛
بندگی.
یا مهدی ...
گویی قافیه مال خوشدلان است.
راستی،
گاهی به عشق همین «که» آخر، حرف میزنم!
بیش از این که نمیشود نوشت. شناسـان را که اختیار به خود نیست. گفتم لااقل تفألی به حافظ زنم و ختم به شوریده همراهم کنم.
همین هم نشد، نشد که بنویسم. دل او پُرتر بود. ناگفته او بیشتر بود و شبانهاش دلگیرتر.
چشم بر غزل میدوزم و مکانِ بودن را فراموش میکنم.
تا موعدی که به خود میآیم و میبینم،
هنوز هم شب است که !


