تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


بعدش هم برایش مثال آوردم.
« یادم نمی‌آید آخرین بار کی بستنی خوردم، ولی خوب یادم است اولین باری را که نخوردم!»

حرفم که تمام شد، دنبالم آمد یا شاید هم من دنبالش رفتم، دقیق به خاطر ندارم، اصلا حواسم به این چیزها نبود، حتی شک دارم من از او خواستم بیاید یا وقتی مرا دید خودش فهمید که باید بیاید. فقط یادم است بی‌هیچ کلامی بیست دقیقه پیمودیم در آن شب تاریک که ممکن بود برگشتنی راهمان ندهند!

کارتم را هم نبردم، حتی کیف پولم. یعنی این طور بگویم، بیشتر دلم می‌خواست دستهایم را توی جیبم بگذارم و قدم بزنم.

دور شدیم. یک باد لعنتی هم می‌آمد: بوی زندگی منهای خوشی‌هایش!
اولین کلمه را او گفت، یک کلمه! به نوعی یک فعل امر !
و من منتظر همان بودم ...

...

گذشت.
روی نیمکتی نشستیم. گوش داد تا بگویم.
ساعتم را نگاه کردم، نمازم مانده.
نماز مغرب در نیمه شب!

کم هم اتفاق نیفتاده غروب‌هایی که در نیمه شب واقع شده‌اند. همان لحظاتی که دیگر انتظار طلوع نمی‌کشی.
و صد البته که دست تو نیست.
خورشید
طلوع
خواهد کرد!



او هم گفت. از چیزهایی که قبلتر نیز نگفته در چهره سخت اما مهربانش خوانده بودم.
چهره‌ای خشک و سفت که انگار از چوب تراشش داده‌بودند و نجار زیاد هم به زوایا و ظرافات دقتی نکرده.    اما همین نجار یک کارش را خوب انجام داده‌بود و آن تندیس دل بود.

برگشتیم. هر دو آرامتر.
از باد هم خبری نبود.
نگهبان در را گشود. دیگر عادت کرده بود. فکر می‌کنم چهره مرا فقط در تاریکی شب می‌شناخت!
.
.
.
چندین ماه گذشت. آنقدر صمیمی شدیم که در آن قحط مرام، انگشت‌نما می‌نمود.
مثل آن موقعی که چهار روز تمام کارهایش را تعطیل کرد تا ساعت‌ها انتظار بکشد به جای من! جایی که حضور فیزیکی‌ام مقدور نبود.
و در جواب تشکر همراه با خجلتم گفت: کاری کردم که می‌دانم من هم الان جای تو بودم تو برایم همین کار را می‌کردی، با این تفاوت که من مدت‌ها پیش به همین کمک احتیاج داشتم و کسی نبود و حالا دقیقا می‌فهمم شرایطت را!



بگذریم. همین.
این داستان برای نوشتن، ادامه ندارد.
 صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

برای نوشتن هر کلمه‌ای باید هزار کلمه خواند، اما من هنوز یک کلمه هم نخوانده‌ هزاران کلام پوچ گفته‌ام.
 نی‌جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم



راستی، یک چیزی هم بنویسم تا یادم نرفته. دیگر پراکنده‌نویسی‌ام که بر کسی پوشیده نیست.

 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر مـا     چیست‌یاران طریقت بعد از این‌تدبیر ما
 ما مریدان روی‌سوی کعبه‌چون آریم چـون     روی سـوی خانـه خـمـــار دارد پیـــر ما





پی‌نوشت:
نداشتن موفقیتِ عظیم نشانه شکست نیست.                             ( دیوید برنز )

نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....