تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


قلم به هر سو که می‌رود منصرف می‌شوم.
روزهاست به سفیدی‌ها خیره شده‌ام. آنقدر، که چشمانم به سیاهی رفته‌اند.

- از ... بگو!               نه. نمی‌توانم.
- از ... چه؟ نمی‌خواهی حرفی بزنی؟        نه
- کمی درباره ...        نه
- غیر مستقیم.          نه
- راستی لااقل از ... که همه این روزهایت را ......       نه
- راجع به .....           نه
- تو بودی که می‌گفتی «بدترین نوع عذاب» ...           نه، نه، نه. راحتم بگذار.
- مرا نگاه کن ببینم. چرا فرار می‌کنی؟ از چه فرار می‌کنی؟
- فریاد چه؟ فریاد!       فریاد؟ هه!


روی میز انبوهیست از پرونده‌های بستۀ مهر و موم شدۀ نامرتب ِ درهم. دلت خواست یکی را بردار و آرام بخوان. فقط هیچکدام را نیمه رها نکن. اما بعدش هیچ حرفی نمی‌زنی، هیچ سؤالی نمی‌پرسی، هیچ کاری نمی‌کنی و هیچ‌وقت هم به رویم نمی‌آوری! فهمیدی؟

گاهی دلم، نه هیچی بی‌خیال.
بگو. بعدش ساکت می‌شویم.
هیچی. فقط گاهی دلم می‌خواهد در این خانه‌های قدیمی که آجرهایش یک دنیا حرف نگفته دارند بنشینم و گوش دهم به صدای پنجره‌های چوبی‌اش. تنهای تنها !
تا روزی که یک چوب‌خط دیگر به سنگ قبرم اضافه کنند. سنگ قبرم که رویش فقط حک شده:

او
    مُرد



ما رخت خویش بسته ایم



پی‌نوشت:
هـمــه وبلاگ می‌نویسند که خالی شوند
               من‌هم وبلاگ می‌نویسـم که خالی شوند

نامبرده ،ا 22:45 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....