Daily Calendar
- برنامه منظم بود، به این صورت که یک ماه مدام حادتر میشد. سر کردم. هر شب تا ساعت چهار بیدار بودم. شب آخر طاقتم برید. ساعت یک نیمه شب؛ کلینیک تخصصی شبانه روزی.
بعد از یک ماه، اولین صبحی(!) بود که ساعت پنج، آسوده به خواب رفتم.
- ساعت یازده یک سر با عجله به بانک رفتم و قبض تلفن را پرداخت کردم. بعدش هم یک راست به سمت عقد قرارداد ADSL !
ساختمان را تصادفی میبینم و با خودم میگویم حالا که تا اینجا آمدهام با اینکه بدموقعیست، سلامی هم خدمت ریاست کل اینترنت عرض کنم! طبق معمول مهربان و صمیمی تحویلم میگیرد. نوعی وابستگی و دِین «جهالت» به همراه کلی انگیزه و خاطره نسبت به آنجا دارم. اگر بتوانم همین شکل و شمایل و دوستان را با همین عنوان، آنجا منتقل کنم در اولین فرصت این کار را خواهم کرد.
- هنوز خانم دکتر نرسیده و بدون وقت قبلی در مطب منتظر میمانم تا بیاید. با نگاه اول و بعد از دو سال میشناسدم! معاینه میکند و قرار خارج از وقتِ بین مریضی ِ اورژانسی میماند برای فردا صبح همراه با عکس!
- نمیشود دست خالی رفت، با یک جعبه شیرینی میروم شرکت پدر! آقای دکتر م.، آقایان مهندس ز. و ش. و چند نفر دیگر هم که نمیشناسمشان، در یک اتاق جمع میشویم و کمی باهم صحبت میکنیم.
آن ورتر غریبههای گوگولی مگولی دیگری که مشغول کارند و در حال برداشتن شیرینی، کلی تحویلم میگیرند چون بچه بابام هستم! البته اعطای شیرینی هم بیتاثیر نیست!
- کارم در آزمایشگاه زود راه میافتد. آن هنرپیشه هم بود که اسمش را نمیدانم. همانی که در سریال خوش رکاب بازی میکرد، کمی هم تپل بود!
- پاهایم از پیادهروی دارند کنده میشوند. حوصله ندارم. همینجوری دلم میخواهد بروم بگویمش: «خانوم ببخشید فکر میکنم اگر در نحوه پوششتان نگاتیو عمل میکردید خیلی پوشیدهتر به نظر میآمد!» بیخیال میشوم.
- توی صف اتوبوس کسی میپرسد: «آقا ببخشید این اتوبوس کجا میره؟» «هاگوارتز !»
تازه بعد از شنیدن جواب از بغل دستیام است که هم یادم میآید چه جوابی به بندهخدا دادهام و هم اینکه بعد از گفتنم چگونه با نگاهش مرا ورانداز کرده بود!
- توی اتوبوس طبق معمول کتابم را در میآورم بخوانم. حسش نیست. بزرگراهها در شب دیدنیتر است.
صندلی جلویی دو نفر گرم گرفتهاند. «به اعتقاد من آدم باید...»؛ نمیفهمم چه میگوید، فقط دوست دارم اعتقادش را بگیرم تو دهانش مچاله کنم. یک حس آنی! از آنهایی که بیخود و بیجهت آدم عشقش میکشد انجام دهد!
- دستفروش دنبالم افتادهاست: «آقا؛ کش ِ مو نمیخواین؟» برنمیگردم نگاهش کنم، همین طور که دارم میروم میگویم: «نه دوست دارم موهام آزاد تا کمرم بیفتد!» «برا خودتون نگفتم که، اینجوری جواب میدید!» دستم را بالا میبرم. «نه کلاً نمیخوام. حلّه؟ »
- ساعت نه و ربع، چند بار در میزنم. مثل اینکه کسی نیست. کلید میاندازم و وارد خانه خالی میشوم. روز کسل و خستهکنندهام تکمیل میشود.
- یک پُست نچسب! هرچند زمان متوسط مصرف شده برای هر یک از پستهایم حدود شش هفت ساعت است، اما هنوز هم میتوانم از این لایتچسبکهای ده دقیقهای بلغور کنم!

پینوشت: صبر بر درد نه از همت مردانه ماست / درد از او صبر از او همت مردانه از اوست
عبرت نایینی


