گذشت
و آمدم؛ و هزار دریغ که به خود نیامدم.
سال نو؛
با دستان خالی آمدهام، اما دلی لبریز. ظرفها اگر بزرگ و وسیع باشند لبریز نمیشوند اما چه کنم که تحفه من، دلِ تنگ است.
دلتنگ عمری که گذشت و شادیهای کودکانهای که چه زود رخت بربستند.
هنوز رد گچهای روی زمین بچگیهایم محو نشده که کنون از دور نظارهگر جهیدنها و صدای خنده کودکانی هستم که کیفها را به کناری نهاده و سنگ را در دورترین خانه انداختهاند.
دلتنگ غروبهای کوچه قدیمیام که نمیدانم به چه حالی از آن گذشتم.
دلتنگ و دلتنگ.
قلم را روی کاغذ میگذارم و خیره میشوم تا مرور کنم هرآنچه نانوشتنیست، ناگفتنیست، سهم دل است.
عجیب که همهاش هم سهم دل است!
کاش بیدل بودم.
گفت ای آنکه غم عشقت نیست / میبرم بر تو و بر قلبت رشک
نه دوست دارم از حقیقت بنالم و نه از واقعیت؛ فقط گله میکنم از آینه. که هیچ دو لحظهای یکسان نشانم نداد.
به چشم برهم زدنی موهای سفید و خطوط صورت و گودی زیر چشمم را به رخم کشید ...
بیم آن است که چرخی زنم و عصای دستم را بینم و من مانم و ساعات زین پسم که به بیهودگیاش افسوس خواهم خورد و بر خوشیهای قدرنشناختهاش، غبطه !
تنها دو چیزند که هماره ثابتند و عوض نمیشوند. حالا و سی سال دیگر چنان است که بچگیام؛ خدای همیشه همراهم و
چشمانم
.
.
ارتباط و شاکله کلام را گم کردهام و خود را سپردهام به پریشانی افکار که به کدامین سو میبردم. پاییــز ؟
آری، پاییز. فصل رفتن است، فصل غربت. فصل آهسته دور شدن تا انتهای جاده. موعد سکوت، زمان اشکهای بیصدا. فصل پنجرهها.
عادت دارم شهرهایم را از پشت پنجرهها هزاران تکه کنم و هر گوشهاش را از پس یک رنگ ببینم. شهرهای هزار وصلهای! دودهای رنگارنگ، آدمهای نارنجی، آبی، سیاه. ماشینهای بنفش، کامپیوترهای شیک و براق، میزهای چوبی، ساختمانهای کدر؛ و نسلهای سوخته !
حکایت غریبیست صندوقچه شکوههای سربسته.
اگر احساس میگنجید در شعر / به جز خاکستر از دفتر نمیماند
روزمرگیها و شوری و تلخی غذا و خاکی شدن شلوار و آدمهای بد بد بیاحساس و جوانهای عاشق دلسوخته و کاپوچینو و آسانسور و کتاب و روستاهای توریستی و مقاله فلان و آمار اعتیاد و ایدز چنان مرا درگیر کرده که از اصل ماندهام. واماندهام!
و غوره نخورده مویز شدهام تا انگشت اتهام به سوی دیگران گیرم و گویم شما چه میفهمید که درد دل من چیست و راه و بیراه از غم هجران و بیوفایی یار، شعر گویم!!
چه دنیای کوچکی برای خود ساختهام.
وای بر من.
سال نو؛ گفتمت که با دلِ تنگ آمدهام. اینک میبینی که دنیایم نیز دست کمی از دلم ندارد. به چه رویی سر بالا گیرم؟
.
.
دیشب بر بام خانه ایستاده بودم و باد ملایمی هم همراهم بود. چشمانداز ظلمت تمام گستره شهر در مقابل دیدگان، توصیف نشدنیست. برجهای بلند و کوتاه، نورهای دوردست، درختان نزدیکتر، خیابانهای خلوت و ساکت شب. رهگذران خسته.
بعید میدانستم خلوت دلنشینم به هم بخورد. خیلی کم پیش میآید، کسی بالا بیاید !
این جور وقتها ناخودآگاه یاد مصطفی میافتم. چمران. زمینیترین واژه برای توصیفش : «انسان کامل» است و من شرم دارم آن عزیز را تا این حد پایین خطاب کنم. بزرگی که به درجهای میرسد که میبیند «خدا بود و دیگر هیچ»!
.
.
.
گفتم بیربط میگویم، بیدلیل. هر چه دلم گفت بگو گفتهام.
اما یک چیز هم ماند که خیلی دلم میخواهد بگویم.
امسال
قصه اتفاق سفر آنقدر باورنکردنیست که اگر بفهمم تا به حال خواب بودهام، بعد از بیدار شدن آنرا محال خواهم پنداشت، هرچند شیرینی امر ِ محال، فارغ از خود امر است.
دست مرا در اوج نیاز گرفتند. آن هنگام که ندای «صبا گر چاره داری وقت وقتست» در چهرهام موج میزد، میهمان خانه خدایم شدم.
و بماند که میزبان چگونه دلبری میکند.
.
.
به طرفةالعینی خواهد گذشت، روزها و ماهها؛ اما همیشه
فردا شروع اولین روز از روزهای آینده ماست.
.
.
سال پربرکت و پر از شادیهای ماندگار برایتان آرزو میکنم.
بسم الله الرحمن الرحیم
یا علی


