« من غیر لا یحتسب »
گفتم با ما منشیـــن اگـر نـه بدنــام شـــوی
گفتی از نام چه گویی که مرا ننگ ز نامست
گفتم هر کس رسالتی دارد و ما را حملهدار آتش کردهاند.
گفتی آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند
گفتم جان بـرون از تـن منـم خامــش بیا سـوزان بــرو
گفتی دل از غم سوخت لیک از دیده کسب آبرو کردم
گفتم تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
گفتی چون از نگاه گویی، که دیده پرخون است
گفتم آنچه میبینی یک بوته است، گوشهای از در گشودم که گلستان بینی.
گفتی درها بستهای. با درهای بسته که دست گرم نمیفشارند.
گفتم و گفتی.
گفتم
و
گفتی
تا جایی که
خاموش ماندم
اما تو همچنان گفتی.
.
.
ملالی نیست. مگر نه اینکه امتحانِ صبر سنگین است.
راضیام؛ حتی از این تقسیم عادلانه هم !
.
.
.
روزشمار تاریخ نشانم میدهد که دقیق پنج ماه گذشته است.
از روزی که به هر چه میخواستم رسیدم.
داشتم به حساب متعلقات میرسیدم که بدهم دست صاحبانشان. نماند فردا دینی بر گردنم شود، که به اندازه کافی بارم سنگین است. این هم بینشان بود؛
پیامی آوردهام؛
سلام.
آرام باش.
پ.ن. : « باور نکنی خیال خود را بفرست »

