to log a log !
پنجمین متنیست که مینویسم و معلوم نیستبه آخر برسد یا نه. خوشم نیاید دوباره پاک میکنم.
نمیدانم
عمارتی با نورهای چشمنواز که از شیشههای رنگی کوچک آن تابیده شدهاند، در کنار دریاچه یخ زده، خودنمایی میکند و این روزهای سرد سال، کمتر کسی از آنجا گذر میکند الا قلیلی که یا برای تجدید خاطرات آمدهاند، یا آنها هم شب را برای خلوت خود انتخاب کردهاند. خودهایشان !
پس از سیزده ساعت کار روزانه کمی خستهام.
میزنیم بیرون، سه نفر؛ و سه ساعت تمام قدم میزنیم، آهسته و با حوصله و با بازدمی که در هوا یخ میزند و دستهای کرختی که ترَکهایشان باید مدام «ها» شوند.
عوض شده است این چند ماهی که ندیدمش. خیلی. دوستداشتنیتر از گذشته و آرام. چند سال اخیرش دربهدر دنبال حقیقت بوده و اینک انگیزههایی جرقهزده شده! و چنین انگیزههایی که فرد آگاه را تحت تاثیر قرار دهند، باید مستحکم باشند و الا حسنعلی بقال ما را یک وعده و دورنمای نزدیک(!) هم میتواند مؤثر کند!
کلام، راه خود یافته است و گوشهای من و س. وظیفه خود را ادا میکنند. هیجانی در وصف خاطرات و نحوه گفتارش موج میزند. میگوید تا برسد سر اصل مطلب! آنچه عیان است نیاز شدید او به شنیدن است. مقدمات متعارف میگذرد و سکوت میکند تا کمی گپ جدی بزنیم. بیقید!
اینجا جاییست که خبری از رندی و حواس جمع نیست. بیهراس، افکار شکل میگیرند.
هر جمله کافیست تا جنبهای از نگرش جدید، خلق شود.
اکثرا در سکوت میگذرد تا یکی هوس کند و چیزی بیفزاید.
به قولی دگمه قرمز record فشرده شده و میدانیم هرچه گوییم ثبت خواهد شد.
میگذرد.
...
.
.
چهار ساعت سهمیه شبم را میخوابم تا خیالم از امروزی که گذشت آسوده بوده باشد.
او هنوز هم باید بشنود؛ تا فرصت هست!
طولانی شد. تا دوباره حذفش نکردهام، بروم. هرچند این بار هم خوشم نیامد.
نوشتم.
باز هم برای ثبت وقایع.
کولۀ حجیم، سنگین به نظر میرسد اما گولزننده است و سبک. ثقل، حساستر از آن است که در نگاه اول به چشم آید.
همین !

پ.ن. : « گفت آتش بیسبب نفروختم »


