تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


to log a log !

 

پنجمین متنی­ست که می­­نویسم و معلوم نیست­به آخر برسد یا نه. خوشم نیاید دوباره پاک می­کنم.


نمی­دانم
علت، صرفا علاقه است یا اقتضای وقت، یا خاطره­ای که خواهد ماند، اما هر چه هست پیاده­روی­های شبانه را دوست دارم.

عمارتی با نورهای چشم­نواز که از شیشه­های رنگی کوچک آن تابیده شده­اند، در کنار دریاچه یخ زده، خودنمایی می­کند و این روزهای سرد سال، کمتر کسی از آنجا گذر می­کند الا قلیلی که یا برای تجدید خاطرات آمده­اند، یا آن­ها هم شب را برای خلوت خود انتخاب کرده­اند. خودهایشان !

پس از سیزده ساعت کار روزانه کمی خسته­ام.

می­زنیم بیرون، سه نفر؛ و سه ساعت تمام قدم می­­زنیم، آهسته و با حوصله و با بازدمی که در هوا یخ می­زند و دست­های کرختی که ترَکهایشان باید مدام «ها» شوند.

 

عوض شده­ است این چند ماهی که ندیدمش.    خیلی. دوست­داشتنی­تر از گذشته و آرام.  چند سال اخیرش دربه­در دنبال حقیقت بوده و اینک انگیزه­هایی جرقه­زده شده! و چنین انگیزه­هایی که فرد آگاه را تحت تاثیر قرار دهند، باید مستحکم باشند و الا حسنعلی بقال ما را یک وعده و دورنمای نزدیک(!)  هم می­تواند مؤثر کند!


کلام، راه خود یافته است و گوشهای من و س. وظیفه خود را ادا می­کنند. هیجانی در وصف خاطرات و نحوه گفتارش موج می­زند. می­گوید تا برسد سر اصل مطلب! آنچه عیان است نیاز شدید او به شنیدن است. مقدمات متعارف می­گذرد و سکوت می­کند تا کمی گپ جدی بزنیم. بی­قید!

اینجا جایی­ست که خبری از رندی و حواس جمع نیست. بی­هراس، افکار شکل می­گیرند.

هر جمله کافی­ست تا جنبه­ای از نگرش جدید، خلق شود.

اکثرا در سکوت می­گذرد تا یکی هوس کند و چیزی بیفزاید.

به قولی دگمه قرمز record فشرده شده و می­دانیم هرچه گوییم ثبت خواهد شد.

می­گذرد.

...

.
.
چهار ساعت سهمیه شبم را می­خوابم تا خیالم از امروزی که گذشت آسوده بوده باشد.

او هنوز هم باید بشنود؛   تا فرصت هست!

 

طولانی شد. تا دوباره حذفش نکرده­ام، بروم. هرچند این بار هم خوشم نیامد.

نوشتم.

باز هم برای ثبت وقایع.


کولۀ حجیم، سنگین به نظر می­رسد اما گول­زننده است و سبک.   ثقل، حساس­تر از آن است که در نگاه اول به چشم آید.

همین !

 

 چه شبهایی که چون سایه...


پ.ن.
:  « گفت آتش بی­سبب نفروختم »

[1] , [2] , [3] , [4] 

نامبرده ،ا 1:30 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....