من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
حکایات یک به یک میآیند و میروند. برخی به تفصیل، بعضی به اشارت.
و کنون گاهی است برای نگریستن؛ به آنچه و آنکه در پی میآید.
گردونه که افزون میشود، جمعی با اشتیاق به نظاره مینشینند که میآید یا نه. از میانه راه بازمیگردد یا همانجا میسوزد و یا تقدیر بر صبر اوست.
دستگیری موقوف است!
از آن دور فریاد برمیآورد رو به جمع که :
عیبجو دلدادگان را سرزنشها میکند
وای اگـر با او کند دل آنچه با ما میکند
و مدام و یکریز نوای سوتک گلویش۱ در گوش است که قرار شب و روز وانهاده و عنان از کف داده!
و این قصه حکایت غریبیست.
خسته و آشفته و نفسزنان میرسد تا چشم بدوزد به دیدگان جمع منتظر!
سلام
خوش آمدی.
برویم.
اول راهیم؛
همسفر !
و او تمام این جادههای هموار را آمده تا به اول کوه برسد!
تعهدنامه را میدهم امضا کند؛
سکوت !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- عاریه از کلام دکتر شریعتی
پ.ن. : « التوحیدُ اِسقاط الاضافات »


