شنبه 2 مهر1384
دوش دور از رویت ای جان ، جانم از غم تاب داشت ...
هنوز هم شبها وقتی سرم را بالا میگیرم کمی بیتاب میشوم.
دیده بودی دیوار اتاقم را؟ همانی که نوشته بودم کاش از اول میدانستم شبها اینهمه تاریکند.
حالا یه کمی حالم بهتر شده است. دیوارهای اتاقم را نخوانده به خواب میروم.
از آن شادم که میآید غمش هر شب به بالینم چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ما را


