مرا به حرف میکشاند و سکوت میکند تا چیزی گویم. سوالهایم را جوری میپرسم که با یک کلمه پاسخ گوید. آن زمانی که دیپلم گرفت نه سری فوریهای بود و نه لژاندر. رواننویس را از جیبم درآوردم و در عرض سه دقیقه تبدیلش کردم به حیوان زشتی که موقع نفس کشیدن صدای ضجه دلخراشی از خود خارج میکند و پای چپش را روی زمین سلانه سلانه میکشد. ماتش برد. هیچ نگفت. دوباره کردمش رواننویس و گذاشتم توی جیبم.
احترام زیادی برایش قائلم. هرچند چهار ساعتِ هفته، «پسرم» خطابش میکنم مرد چهل و دو ساله را!!
پ.ن. : روی چهره من زوم نکن، just zoom out while fading
پ.ن. : آنکتابیکه فقطبرای عنوانشخریدم و لایشرا تابهحال باز نکردهام، اینبود:«رهاییاز دانستن»
پ.ن. : چند وقتیست که فقط آرامم. هم فقط، هم خیلی. هم چیزهای دیگر.
پ.ن. : در آخرین طبقه بندیام انسانها را به دو دسته تقسیم کردهام. آنهایی که اینطوریاند و آنهایی که اینطوری نیستند. تعداد اعضای دسته دوم از انگشتان همه دستهای من کمتر است.

