تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


گزارش نویسی می­کنم. خوب می­کنم! دلم می­خواهد. جیک کسی در بیاید می­دهم از سقف آویزانش کنند!

خیلی حقیرند آنهایی که فکر می­کنند او و او و آن یکی و تو و او و من و آن دیگری عاشق می­شویم! آن هم چه، عشق زمینی. عشق آدم به آدم!

ضعیف!

اصلا بگذار یک بارش را توضیح دهم. حساب بقیه­اش راحت است. بار سومی که دیدمش رفتم بهش گفتم:چه آدم با شخصیتی! من می­خواهم با شما بیشتر آشنا شوم! او هم گفت من الان درس می­خوانم. گفتم پس شنبه می­آیم (همان شنبه که قرار بود ساعت 11:15 صحبت کنم. یادتان که می­آید؟ نگفتم جواب دهید، فقط تایید کنید!) شنبه رفتم گفت: من درس می­خوانم. منم گفتم پس خداحافظ!

به همین راحتی! امروز مرا از پشت آن شیشه دید. مردد شد تا اینجا آمده در را باز کند یا نه، من هم مثل بز آنقدر لفتش دادم تا مجبور شد بیاید بیرون. سلام کردم. افه هم گذاشتم! سر کنفرانس آنقدر بلند حرف می­زنم که دلش هم نخواهد، مجبوری صدایم را از پشت پارتیشن می­شنود. از قصد باحال صحبت می­کنم همه می­خندند او هم کنجکاو می­شود که چه خبر است. هی بیخود از اتاق خارج می­شود طول راهرو را واسه یه کار الکی می­رود و برمی­گردد. کور که نیستم حواسم هست. الکی در یخچال را باز گذاشته، ماتش برده! به جهنم!!

ببین، ما آدمهای هرزگردِ هرجایی، سه دقیقه­ای عاشق می­شویم، دو دقیقه بعدش هم دلمان را می­زند. این ما که می­گویم، یعنی «من»! دوست دارم خودم را جمع ببندم و اِلا خودتان را قاطی من نکنید. ادعای من از دماغ فیل افتاده است. چون من تافته جدا بافته هستم من !

 

هی تو! یک­بار دیگر حرف بزنی، پرتت می­کنم بیرون!

غذا می­خورم، عادت دارم موقع فکر کردن قدم بزنم، بعد از تماشای فوتبال مدادم را می­تراشم، کلاس فلان می­روم، توی راه نون باگت می­خرم، reminder موبایلم دائم پیغام­های مختلف می­دهد، موهایم را شانه می­کنم، عاشق می­شوم - از آن زمینی­هایش، ناخونک می­زنم به هر چیزی که توی یخچال هست، پول می­ریزم به حساب عابربانکم، عکس می­گیرم، بیکار که شدم در سفیدی هر گوشه­ای هنرنمایی خط می­کنم، شامورتی بازی هم بلدم، گاز می­دهم، استعفا می­دهم ...

 

آهان گفتم استعفا، پریروز آخر وقت برگه را گذاشتم روی میز مهندس. شوکه شد! فردایش مثل بمب خبر پیچید. چند نفر انتظارش را داشتند اما نه به این زودی. رییس تیم طراحی مرا به اتاقش خواند. با دستپاچگی می­خواهد در این پانزده روز، چهار دوره فشرده تفکر منطقی و برنامه نویسی و ANSYS (و یک کوفتی دیگر هم گفت یادم نیست) برگزار کنم. تمام مدت به شام امشب فکر می­کردم!

توی بخش همه بی­حوصله­اند. هی می­رود واسه خودش چایی می­ریزد می­آورد.

گفتم چه­تان شده؟ کارتان را بکنید. فلانی بعد سی سال بازنشسته شد از این اداها درنیاوردین. هرکدام چیزی گفت. «دو سال بعد وقتی از منشی­ات وقت می­گیریم ما را یادت نرود ها»  «خیلی کار خوبی می­کنی، من هم همین توصیه را می­کنم» «اگر بروی، فلان چیز را چطور ادامه دهیم»، «شماره­ات عوض شود خبرمان می­کنی؟»  «بالکل از این شهر می­روی؟» و ...

دورم جمع شدند. کوچکترینشان یازده سال ازم بزرگتره! گفتم حالا اگه یه روز منشی داشتم حتما واسه خاطر جنابعالی یه خوشگل توپ می­ذارم که بعدِ هزار سال خواستی بیای سلام و علیک، زبون مادریت یادت بره با کله بری تو دیوار!

 

باز که اینجوری شد. خوشم نمی­آد. زود با من صمیمی نشین. من از موضع بالا به پایین دارم حرف می­زنم. چی داشتم می­گفتم اصلا. آهان عشق و این حرفها.

واقعا که. خجالت داره این مسخره بازی­های حداکثر چهار پنج روزه جوونا. فکر نون باش خاک بر سرت کنن! حالا خوبه یک ماه، فوق فوقش دو ماه که گذشت، ادا و اطوارهایی که به زور نگه داشته بودن و چهره واقعی خودشونو مخفی کرده بودن می­زنه بیرون.  هان چیه لال شدی؟ من بمیرم تو بمیری قربون اون نگاهتم، چی شد پس؟

واسه من قُپی نیا. من همه اون کتابا رو از برم. قوانین فردی و زناشویی (انگار می­خواهند زنها را بشویند!) و اصول برخورد اجتماعی و مردان مریخی و هزار تا چیز میز دیگه، واسه عوام نوشته شده نه من! اونا رو شماها بخونین حال کنید. برید تو کف!  «اَ   عجب چیز باحالیه، چه چیزایی گفته! رمز موفقیت، اوه اوه ببین چه آدمایی وجود دارن، من عاشق این کتابم. باید امروز بخونمش. می دونی چیه؟ من اصولاً به کتابای روانشناسی خیلی علاقه دارم!» (وقتی هم می­گه "اصولا"، انگار تئوری خیلی مهمی درباره خودش می­خواد ارائه کنه که همه شیفته­ش بشن و بگن: چه آدم مهمی! که اصولا همچین کاری می­کنه!)

«روانشناسی» رو همچین قلمبه هم می­گه که آدم فک می­کنه به غیر اون یه دونه کتابی که نصفه خونده، با دیوید برنز و امانوئل اشمیت نشست و برخاست و رفت و آمد خانوادگی دارن!

جمعش کن بابا. با شمام ها! شما عوام جماعت! تو اگه روانشناسی بلد بودی، شب دو زار با اون نونوا عین آدم حرف می­زدی.

راحتت کنم، از همین الانش مثل کف دستم می­دونم بچه اولم رو چجوری باید بزرگش کنم، دومی رو چطوری آدمش کنم!

 

پاشو برو بیرون. تو اصلا چه می­فهمی من چی دارم می­گم. منو باش واسه کی دارم گلومو پاره می­کنم. تقصیر خودمه، گفتم به زبون بچگونه چند تا چیز ساده بگم زیاد بغرنجش نکنم. مثل اینکه نه نمی­شه. پاشو گفتم.

شماها باید با همین پیش پا افتاده های سطحی اموراتتون بگذره. انتظار بیشتری هم نیست.

 

دوره داره عزیز جان. همه همین جوری بزرگ می­شن و می­رن دانشگاه و کار و روشنفکری و عاشق می­شن و دو روز بعدش وای یکی منو بگیره شکست عشقی خوردم! بذار روی برگهای پاییزی نارنجی بارون خورده قدم بزنم. اینک این منم که در دوردستهای افق پنهان حجم اندیشه­ات و در کنج غمخانه­ام، تنهاترینم! آن آخرین نگاهت بر زخم قلب اهورایی­ام پنجه می­کشد.    چند تا هم شعر عشقی بنویسید و شبا با صدای فرهاد به خواب برید.

زهره­م رفت!

همه شون افسرده و دیوونه. همه شون یعنی همه­تون!    والا اگه قرار به دپرسیه ما از همه­تون بیشتر باید دپرس باشیم. می­­خوای تعریف کنم، حناق بگیری؟! ها؟   لااله­الالله.

 

زندگی یعنی دو کیسه آلبالو. هر وقت فهمیدی (که بعید می­دونم) بیا اینجا درباره اجتماع و عشق و آینده و حقوق آخر ماه و سود علی­الحساب بانکی و طبیعت و شیر خونه­مون که چیکه می­کنه و ایدز و صف گوشت حرف بزنیم.

 

این شلوار کتانت رو هم خیلی مناسب خریدی. رنگای دیگه هم داشت؟ مَمّد می­گفت طرف پونزده درصد تخفیف می­ده.

 

تموم شد.

خوب کردم!

     یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است / زن را سخن از نان و آب است / طفل تو بر دوش تو خواب است / این زندگی رنج و عذاب است!

نامبرده ،ا 18:15 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....