گاهی هوس میکنم چیزهایی بنویسم اما بیخیال میشوم. مثلا از سفرم. از حج! از مستی. از هزاران چیزهایی که اتفاق افتاد. از آن معجزهای که چگونه مرا بردند. گاهی میخواهم بیتصرف، از خاطراتی که همانجا در شرایط بسیار دشوار کمبود وقت و خستگی مفرط و بیخوابی برنامههای فشرده و ...، نوشتهام بگذارم اینجا. سفر چهارده روزه و صد و سی چهل صفحه وقایع روزانه. به هر زبانی و سبکی که میآمد مینوشتم. فرصت فکر کردن و اصلاح نداشتم. تند تند و بدخط و هریک در کوچکترین دقایق بدست آمده. میدانستم بعدها خیلی لذت خواهم برد از خواندنش. از نوع غذا و تکه پرانیهای بچهها تا وقتی چشمت میافتد به گنبد. تا وقتی بقیع را برای بار اول میبینی.در شفق و ماتمکدهای غریب و غریب. کوهنوردی شبانه برای رسیدن به حرا و دو رکعت نماز صبح در جایی که رسولت ایستاده. بعد از انتظاری طولانی در آن جای یک نفرۀ کوچک.
تویی که بارانهای زیادی در عمرت دیدهای و زیر باران نفس کشیدهای و از باران گفتهای، اما شدیدترین باران عمرت را بیشک در آن هوای گرم و بیابانی عربستان میبینی. شش باران در مدت اقامت میبارد و هرکدام در خاصترین لحظات. وقتی اولین شب روبروی گنبد سبز مینشینی، وقتی ناخودآگاه با خود زمزمه میکنی ببار ای بارون ببار، بر دلم گریه کن خون ببار ...؛ بار اولی که مُحرم میشوی با آن لباسهای یکدست سپید ! ؛ درست در دور اول طواف مستحبی که برای مادر انجام میدهی و ...
« ... نماز صبح را طبق معمول طولانی خواند. دریغ از اینقدر مغز! بابام جان این همه پیرمرد و پیرزن اول صبحی خواب به کلهشان زده آمدهاند برای نماز. تو زود بخوان حالا هرکی خواست خودش شیش بار سوره بقره میخونه! گیری کردیما ! عرب!!!
خداییش تازه دارم میفهمم پیغمبر از دست اینها چه میکشید. الانش این طور لاشعور باشند ببین هزار و چهارصد سال پیش چه بودند. اینها آدم بشو نیستند که. دست من باشه با یه پتک گرزدار میکوبم تو کلهشون. طرف آن چوبهای مسواک دسته بیل مانند را از روی زمین برمیدارد تا حلق فرو میکند توی دهان!
ایمانم بیشتر شده است !!
بعدش با حاج آقا راه افتادیم سمت بقیع. هنوز آفتاب نزده. یه نور خیلی ضعیف. ترجیح میدهم تنها بروم. بالای پلهها از همانجا که خانم ها پشت نرده میایستند و دیگر راهشان نمیدهند رفتم تو. اکثرا ایرانی هستند. از صدا و نحوه دعا خواندنشان معلوم است. از گریههای بغض کردهشان. از مظلومیت امامانی که حتی بر مزارشان نیز نمیتوان بلند گریه کرد. آرام باید اشک ریخت. آرام باید دعا کرد. آهسته باید نگاه کرد. به آن تکه سنگها. به آن کبوترهای عاشق. به آن عزیزانی که جسمشان اینجا آرام گرفته است و چه حد غریب.
دیروز هم اینارو نوشتم اما الان دوباره میخواهم بنویسم. اصلا ولش کن.
داشتم وارد میشدم. صدایی شنیدم. خانوم ایرانی بهم گفت: «آقا بگین آقایون یه کم برن کنار مام ببینیم. به خدا مام دل داریم. همهشون جلو نردهها واستادن. لااقل بگین یه لحظه برن کنار»
نیگاش کردم، عطش تو چهرهاش موج میزد. گفتم:«باشه میگم برن کنار. اما اما چیو میخواین ببینین؟ چهار تیکه سنگ؟ آره؟ باور کن اونور هیچ خبری نیست. » نتونستم ادامه بدم. حالش بدتر شد. دستش یه کیسه گندم بود. ایرانیا طبق سنتشون اینجا هم گندم میپاشن واسه کبوترا.
گفت اینارو میبری بریزی؟
رفتم جلو. من اینور نردهها بودم. کتاب ادعیه رو گذاشتم زیر بغلم. مشتمو باز کردم. دو دستی. در یه لحظه همهشون هجوم آوردن اون قسمت نرده. از سر و کول هم بالا میرفتن تا هرکدوم شده یه کم گندم بریزن دستم. گفتم دوباره میآم. همهشو میبرم.
راه افتادم. تو دستم گندمها از هر رنگ و نوعی بودند.
حالم خوش نبود. برگشتم.
گفت : «...»
و دوباره بردم.
یادت میاد چجوری التماس میکردن برای یه ذره گندم؟
امروز بقیع دعا نخوندم. زیارت جامعه کبیره نخوندم. ملت دارن دعا میخونن.
خستهام. خوابم میاد شدید. برگشتم هتل. صبحانه مفصل بود. پنیر و مربا و کره و عسل. میل نداشتم. یه کم خوردم. اومدم اتاق با همون لباسا افتادم رو تخت و خوابیدم. البته این پسره علی بازم کلید رو یادش رفته بود بده رسیپشن. رفتم تو لابی دنبالش گشتم. داشت صبحونه میخورد. مریضی پسرم؟
جملههای محبتناک از این قبیل زیاد رد و بدل میشه. دوباره برگشتم بالا. تو آسانسور بین شونصد تا اطلاعیه یکیش بزرگ نوشته بود، به مناسبت میلاد امام حسین (ع) از امشب به مدت سه شب بعد از نماز عشا برنامه جشن میلاد؛ طبقه اول، سخنران حاج آقا نقویان. تو گوشیم نوشتمش یادم نره.
... »
«... بازم مثل هر روز تو راهرو طبقه چهارم موکت انداختن نشستیم حاج آقا داره صحبت میکنه. در آسانسور باز میشه : بچهها شوکت شروع شد !!! و همه میزنن زیر خنده! اضمحلال جوانی از همین لحظات است که شکل می گیرد! بچهها ساکت میشوند. دوباره بحث جدی.
بابا اینارو هزار بار گفتی. جون حاجی لبیک ها رو از بریم! گیر سه پیچ نده!
محمد یک سقلمه بهم میزند. آرام میگوید علی من میخوام واسه ... سوغاتی بگیرم. از این عطرای خفن باکلاس! شهرک غربی !!! میخوام برم خیابون سلطانیه اونجا میگن اوریجیناله خفه جنساش! چیزه تو اینگلیسیت خوبه باهام میای؟ ایمان هم هست. مثل بز اخفش نگاهش میکنم. امروز نه. باشه واسه فردا.
...
...
...
بعد نماز مغرب همه رفتن واسه شام. فردا ( یعنی الان که فرداشه دارم مینویسم! میفهمی خنگه؟) روزه گرفتنو شروع میکنم.
رفتم بیرون تو صحن نشستم. سنگ مرمر. تقریبا خلوته.
سلام
آمدهام حرفِ ....
....
....
برگشتنی از این پپسی یک ریالی ها گرفتم. تکنولوژی اش من عقب مانده را جذب میکند. البته قیمتش هم بیتاثیر نیست! هر دفعه از جلوی دم دستگاهش رد میشم هوس میکنم بگیرم. مثل تو فیلمهای خارجیهاس ! دکمه را میزنی نوشابه می دهد! جل الخارج.
کاش برگشتنی به ساکها گیر ندن. اونقدر قوطی نوشابه رو اگه گمرک بگیره، مخصوصا اون عرب جماعت، خیلی ضد حاله
... »
دفترم را میگشایم تا دوباره ببینم چه حالی بودم در آن شبی که از مسجد شجره محرم شدیم. شبانه راه افتادیم به سمت مکه. آن هیاهو و سر کله زدنهای روزانه بچهها تمام شده بود. خسته. سکوت محض. همه با لباس یکدست سپید. خیلیها خواب بودند. بعضی چیزی زیر لب زمزمه میکردند. شعری چیزی که صدایش را کسی نمیشنید. چند نفر هم دعا میخواندند.
اتوبوس در جاده میراند. پردهها را کشیده بودیم که توی شیشه خودمان را نبینیم. نور ملایم آبی داخل اتوبوس و صدای پیمودن جاده. گویی آن شب تنها اتوبوس ما در جاده بود. و آن نور آبی آرامش میداد. کمی پرده را میکشم. نور ماه کمی جاده را روشن کرده. دشتهای دور دست را میبینم ... کم مانده است به اعمال. کم مانده است. مدینه تمام شد. به همین زودی. سخت و باور نکردنی. خیلی سخت.
خوابم میبرد.
.
.
گنجینهام را تقدیم خواهم کرد به مادرم. دلتنگم مشو. شاید تقدیر این باشد !
پینوشت: من مست می عشقم هشیار نخواهم شد


