سوار سرویس میشوم. مینیبوس آبی قدیمی با آن صندلیهایی که اگر انگشتم را رویش بکشم یک من دوده و سیاهی رویش مینشیند، کر و کثیف. مینشینم روی صندلی آخر. ماشین با همان پنج نفری که سوار کرده راه میافتد.
برای اینکه در مسیر روزانه چهل دقیقهای حوصلهام سر نرود گوشی MP3 Player ام را میگذارم توی گوشم. فولدرها را یکی یکی رد میکنم.
Miscellaneous : همه نوع فایلی توش هست. از شیر موز تا جون گراز ! «دست همگی بالا؛ عروس و دوماد یالا ! ...»؛ «سرگرمی تو، شده بازی با این دل غمگین وخستهم ...»؛ «اندک اندک جمع مستان میرسد...»؛ «مشکی رنگ عشقه، مث رنگ شبای ... ! »؛ «شِی شِی شِی، شیطونک !! » و چرت و پرتهای مفرح دیگر! (آدم که کمپلت از یک جای نامعلوم فلهای فایل کپی کند، بهتر از این هم گیرش نمیآید!)
Bikalam : موسیقیهای بیکلام هم اینجا جا خوش کردهاند مِنجمله صدای کلبهام. و آهنگ خالی بسیاری از خواندههای معروف.
Wav : فایلهای صوتی ِ ضبط شده. صدای خودم که در کمال اعتماد به نفس هنرنمایی کردهام. (معمولا مواقع پیاده گز کردن در جاهای خلوت زیاد بیکار نیستم و چون دیوانهها صحبت میکنم و آواز هم همچنین!) دو سه تا سخنرانی. صدای آن وروجک که "بز شنگوله پا" را تعریف میکند، آن جینگول دیگر (که میخواند: بیکاز یو آ سو دیـــِــه) و قس علی هذا !
Selection : چند تا کار به انتخاب خودم. مثل «اگه یه روز بری سفر ...»؛ «وقتی میای ...»؛ «گل گلدون من ...»؛ «خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام...» و غیره.
Bijan Mortazavi : که انصافا اکثر کارهاش خیلی خوبه و باهاش حال میکنم.
Temp : فایلهای موقت و غیر موسیقی که برای کپی کردن و انتقال در این پوشه ریختهام. سمینار و برنامههای Matlab و ...
.
.
.
تا میرسم به آنجایی که میخواهم. فولدر Shajarian . میروم سراغ پیام نسیم و گوش میدهم به صدای استاد.
هوای داخل مینیبوس سرد است. زیپم را بالاتر میکشم و همانطور که در ردیف آخر تنها نشستهام، از پنجره بیرون را نگاه میکنم. حدود بیست و پنج کیلومتر تا شهر ماندهاست. برف تمام اطراف جاده را پوشانده. کوهها و زمینهای پهن و وسیع سفید سفیدند. حتی خانههای کوچکی که چند صد متر از کنار جاده فاصله دارند و دود از دودکشهایشان خارج میشود.
استاد میخواند.
این مسیرها چیزهای زیادی به من آموختهاست. خیلی.
و در جادههای روز و شب زندگیام، چهها که ندیدهام.
.
.
فرصت میکنم دوباره فکر کنم به سوالی که چند هفته پیش آقای ش. پرسید و من امروز جوابش را دادم. سوال سادهای که از روی کنجکاوی پرسیده بود و میخواست تا دیر نشده و حالا که فرصتی پیش آمده بداند!
خودش نمیداند اما با این کار دین بزرگی بر گردنم گذاشت. فکر میکردم بعداً فرصت دارم به این چیزها دقیق بیندیشم. اما اینگونه نبود.
آن کتابهای داستان طلایی، و آن کتاب کهنۀ قدیمی با برگههای کاهی که صفحه اولش مُهر کتابخانه شخصی عمویم رویش خورده بود و وقتی دبستان بودم، به طور تصادفی در انبار زیرزمین خانهمان - بین کتابهای گرد و خاک گرفته و از رده خارج شده- پیدایش کردم و همانجا چند صفحهاش را ورق زدم و چند هفته تمام با ذوق و شوق خواندمش؛ یا آن فیلمی که اسمش را هرگز ندانستم و توی اتاق سمعیبصری مدرسه در سال اول راهنمایی دیدم (که دیگر هیچوقت نیافتمش)؛ و حتی تنها عکسی که از بین صدها عکس نمایشگاه مدرسهمان دیدم؛ [حذف شد]؛ شاید مسیر زندگی مرا عوض کرد ...
.
.
آری، من از پدر آموختهام که باید صبور بود و عمیق.
مادر، ناگفته سرمشق الفبای مهربانی در دفترم نوشتهاست.
.
.
آخر سر گفتم : پس یه روز نیما کوچولو را بیار ببینیمش.
.
.
.
صدای استاد و امتداد جاده هر دو تمام شدهاند، ولی هوا همچنان سرد است و مرور میکنم خاطرات سردم را.
MP3 player را میگذارم توی کیفم. راننده مهربان در جای همیشگی نگه میدارد و پیاده میشوم. آن چهار نفر دیگر خوابند.
خواب ِ خواب.

پینوشت:
... زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


