تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم



رفتند از اتاقشان چیزی بیاورند.
چشمم افتاد به یک کتاب ادبی که روی میز ناهارخوری بود! طبق معمول بی‌تناسب با علومی که تحصیل کرده‌اند.

کمی ورق زدم. خوشم آمد.
رفته بودم در مورد یک دوره سه روزه با ایشان مشورت کنم.
با یک سری دفتر و دستک برگشتند.

- راحت باش. خواهش می‌کنم.
> کتاب خیلی خوبیه.

خودنویسش را از توی جیبش درآورد.
می‌دانستم می‌خواهد چه کند اما مانع نشدم و چیزی نگفتم. 
صفحه اولش را باز کرد و جمله‌ای برایم نوشت که لایقش نبودم.

> آقای دکتر خجالتم می‌دید.

لبخندی زد و دادش به من.
چند بار جمله را خواندم.

دم رفتن، وقتی داشتم از کنار یکی از کتابخونه‌هاشون رد می‌شدم برگشتم گفتم: کتابخونه خیلی خوبی دارید!

و هر دو زدیم زیر خنده.

پرفسور ت. آنقدر ساده و خاکی است که هرگاه عمیقاً از علم و هنر و سیاست و مذهب و ... سخن می‌گوید، از خودم شرمنده می‌شوم که اگر زندگی کردن این است، پس من چه می‌کنم؟

هر شعر و نکته و قول و غزل بُد درکتاب / جمله را بهر نشاط خلق از بر داشتیم


پی‌نوشت:
روزگاری رفت‌و عمری طی شد و گم کرده‌ایم / در دیار بی‌نشانی روزگار خویش را

نامبرده ،ا 1:10 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....