- صفحه پیشنوشت را تند تند و با عجله نوشتم. اولین کتابم رفت برای چاپ. دو سه ساعتی خوشحال شدم. با جلد گالینگور خیلی حال میکنم.
- بیاینکه نگاه کنم با کانالهای تلویزیون ور میرفتم. سرم پایین بود. فقط میشنیدم که صداها هی عوض میشوند. خوشم میآمد. یهو رو یکی نگه داشتم. صدای آشنا. خیلی به مغزم فشار آوردم قبل از دیدن بفهمم کیه. نشد. سرمو بلند کردم. احسانالله چه پیر شدی. نمیشنیدم چی میگه. معلم چهار سال دبیرستان. دلم گرفت.
- از پنجره ماشین کسی را میبینم. طبق معمول در نگاه اول باید بین هزاران نفر مغزم را براوز (!) کنم ببینم این کیه! گفتم نگه دار. پیاده شدم. سلام. فلان جا تشریف میبرید؟ منم همونجا میرم. بفرمایید باهم میریم. حرفهایی که در مورد فلانی و فلانی و فلانی گفته میشه، اصلا برام مهم نیست. یاد گرفتم قضاوتم رو روی حرفها آدمای معمولی نذارم. پس چه بگن چه نگن من گوشم نمیشنوه. شما همچنان «آخی» هستید. هیچکدوم اینارو بهش نگفتما.
- تند تند قدم میزدم به محل کارم برسم. فکرم مشغول یکی از سابروتین (!) های برنامهام بود که تو ران(!) جواب نمیداد. بعد این همه مدت. هوای سرد و برفی و کولاک و آدمایی که تو بقچههای هزارلای لباسشون بسته بندی شدن هیچتفاوتی باهم ندارن. از کنارش رد شدم. دو سه متر جلوتر یه چیزی گفت. برگشتم. سرپرست گروه طراحی! از پشت اصلا نشناختمتون. (از جلو هم فقط چشماش معلوم بود !) گفت شما سردتون نمیشه؟؟؟ گفتم دارم از گرما میپزم. (فک کرد دارم شوخی میکنم. خوش باش) چند وقته یه جورایی کرمم گرفته آخرین روز رفتن بهش بگم من نوه فلانیام! میخوام ببینم موقع ریختن کرک و پرش چه شکلی میشه!
- گفتم اینجا یه علامت بذارید آخر کلاس یادآوری کنید یه چیزی در این مورد بهتون بگم. الان حاشیه بریم قاطی میشه. آخر کلاس هیچکدوم چیزی نگفتن. یعنی یادشون رفت. منم یکی یه منفی دادم تا دیگه یادشون نره. اینجوری گفتمشون: «منم یه علامت اینجا گذاشتم که یادم نره!»
- نه نفر هستیم. به گفته یکی، کشتی نوح است هر نوع جک و جونور نسل منقرض شدهای توش هست. راست میگوید. کلکسیون آدمهای محیرالعقول. هر کدام یک موجود عجیبالخلقه است. آدم خسته نمیشود. یکیشان تفریحش این است که وقتی همه سرشان به کار است یک چشمک به من بزند و شروع کند موضوعی که نمیدانم از کجایش درمیآورد کاملا جدی بگوید و من هم ادله محکمی در تایید فرمایشاتش بیاورم! وقتی گفت این ماه حقوقها را پانزده روز دیرتر میدهند بیچاره م.هـ. رنگش پرید. یعنی چه؟ من دست مردم چک دارم!!! گفتم پس اجازه بدین یک تماسی با وزیر بگیرم بگویم این چه وضعشه! و شروع کردم به شمارهگیری. اما کلا وقتی حوصله یکی سر میرود و خسته میشود صندلیاش را میکشد میآورد کنار من و شونصد ساعت باهم حرف میزنیم.
- آقای ش. یه جمله عجیبی گفت. «ما زندگیمون رو جلو جلو پیشفروش کردیم»
- موسیو جان بنده مجرد هستم. همسن پسر شما!!! مامانم گفته با غریبهها حرف نزنم! چشم و گوش من بستهس!!! بچه مثبت پاستوریزه! ای بیتربیت. نهخیر بنده اون فیلمو یه چشمی دیدم!


