گذشت.
و کم مانده است که باز هم بگذرد.
سه چهار بند دیگر مانده، که اگر بگسلد، دیگر آرام و مطمئن خواهم راند.
حکایت همه خاطرات شب یلداهایم بماند برای مجالی دیگر. فرصتی که من باشم و تو و گرمای کرسی در اولین شب طولانی سرد زمستان و صدای آرام برف که با حوصله روی زمین و زمان میبارد. حکایتی بس غریب و حرفهایی از جنس شنیدن.
هنگامه عریانی دنیا، هنگام ترنم و تماشا
ای ماه بتاب امشب
گرچه طعمها به سنت روزگار شیرین نمیمانند، اما هنوز هم دل من میرود برای طعم گس خرمالو و خندههای کودکانهات و شیطنت در گشودن آن کتابچه قدیمی؛ تا برایم بخوانی : «نقدها را بود آیا که عیاری گیرند...»
امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم ...
.
.
.
.
کمی آنسوتر طبقهای رنگی هندوانه و آجیل و میوه و بساط چای و تخمه و صحبتهای گرم بزرگترها به راه است.
هرچند دوره داستانهای امیرارسلان و گلستان سر آمده اما هنوز توی چشم آن قدیمیها، مزه شیرینی و لذت یلداهای کودکی در اندرونی و بیرونی خانههای مهر و صفا، زیر زبانشان مانده است. «انگار همین دیروز بود» هیچکدام این را به زبان نمیآورند. لطفش میرود ...
همه اینها را بیخیال؛
پایهای پالتویت را بپوشی برویم زیر برف کمی قدم بزنیم ؟
میدانی که من عاشق سپیدارم. حیف که توی شهر سپیدار نداریم که کنار تنه سپید بلندش بایستیم و تکیه کنیم. اما حاضرم نقشش را به خوبی بازی کنم. تنه سپید ندارم، اما دلم انعکاس سپیدی توست.
میماند قامت همیشه استوارش.
تو تکیه کن
باقی با من
...


