تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم



گذشت.

و کم مانده است که باز هم بگذرد.

سه چهار بند دیگر مانده، که اگر بگسلد، دیگر آرام و مطمئن خواهم راند.

 

حکایت همه خاطرات شب یلداهایم بماند برای مجالی دیگر. فرصتی که من باشم و تو و گرمای کرسی در اولین شب طولانی سرد زمستان و صدای آرام برف که با حوصله روی زمین و زمان می­بارد. حکایتی بس غریب و حرفهایی از جنس شنیدن.

 

 هنگامه عریانی دنیا، هنگام ترنم و تماشا

 ای ماه بتاب امشب

 

 

گرچه طعم­ها به سنت روزگار شیرین نمی­مانند، اما هنوز هم دل من می­رود برای طعم گس خرمالو و خنده­های کودکانه­ات و شیطنت در گشودن آن کتابچه قدیمی؛ تا برایم بخوانی : «نقدها را بود آیا که عیاری گیرند...»


 امشب می­خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم ...

.

.

.

.

کمی آنسوتر طبق­های رنگی هندوانه و آجیل و میوه و بساط چای و تخمه و صحبت­های گرم بزرگترها به راه است.

هرچند دوره داستان­های امیرارسلان و گلستان سر آمده اما هنوز توی چشم آن قدیمی­ها، مزه شیرینی و لذت یلداهای کودکی در اندرونی و بیرونی خانه­های مهر و صفا، زیر زبانشان مانده است. «انگار همین دیروز بود»   هیچ­کدام این را به زبان نمی­آورند. لطفش می­رود ...

 

همه اینها را بی­خیال؛

پایه­ای پالتویت را بپوشی برویم زیر برف کمی قدم بزنیم ؟

 

می­دانی که من عاشق سپیدارم. حیف که توی شهر سپیدار نداریم که کنار تنه سپید بلندش بایستیم و تکیه کنیم. اما حاضرم نقشش را به خوبی بازی کنم. تنه سپید ندارم، اما دلم انعکاس سپیدی توست.

می­ماند قامت همیشه استوارش.

 

تو تکیه کن

باقی با من


...


   آسمان همچو صفحه دل من/روشن از جلوه های مهتاب است


پی­نوشت: نمی­دانم کی خواهی خواند. اما بخوان!

نامبرده ،ا 23:55 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....