تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


Ok 9 has 9

1-  یه عدد اول نام ببر.

> یک.

- یک عدد اول نیست، عدد اول مثل سه.

> اون که عدد سومه!

- برو بشین تو ماشین الان میام !

 

 

2- همین جور از سر دلخوشی داشتم گشت و گذار می کردم تو خیابونا ( به نوعی پلاس بودم !) که ملاحظه نمودم یک عدد آگهی توی ویترین چسبانده­اند: «به یک فروشنده ساده نیازمندیم» !

همینطور که داشتم وارد مغازه می­شدم با خودم حالتهای مختلف فروشندگی رو مرور می­کردم؛ فروشنده پیچیده، فروشنده راه­راه، یا مثلا به یک فروشنده عجیب نیازمندیم !!

خلاصه دخول اختیار کردیم و به ناچار یکی از البسه چشم مرا گرفت، گرفتنی!   اما نخریدمش. (پس چی؟ ما هم واسه خودمون اراده داریم!) نکته جالب توجه (نوع خاصی از قابل توجه) یک کاغذ هشدار بود که روی اتاق پرو به چشم می­خورد: «لطفا هنگام پوشیدن لباس مراقب باشید رژ لبی نشود» !  (رژ لب را به همان شدت قرمز نوشته­بودند تا اگر کسی بی­سواد بود، آمریکا هم بفهمد!)

به روی چوشمم!

در قسمتی از فروشگاه یک سری لباس آویزان کرده بودند با این عنوان : «لباس مجلسی» چند بار خودمو کنترل کردم که نرم به صاحب مغازه بگم: «آخه آدم عاقل، این مال چه مجلسیه؟؟؟ این لباسای مزخرف رو تو کودوم مجلس می­شه پوشید؟ این لباس مجلسیه یا بی­لباسی مجلسی؟؟؟»

و این گونه شد که پی بردم فلسفه آن آگهی فروشنده ساده چیست!

خدایا ممنونم که بابی از باب مجهولات به رویم گشودی تا خنگ از دنیا نروم !

 

 

3-  می­فرماید که: «ذلک کفتار العظیم» !

 

 

4- چرا فکر می­کنی حرفات برام جالبه؟

شونصد ساعت سر پا نیگرم می­داری که چرت و پرت بگی. هرچی با بی­میلی و اکراه سرمو تکون می­دم، «بله، بله، فرمایشتون درسته، عجب، آهان، خب،که اینطور، کوفت، مرض !» مگه تو کله پوکش فرو می­ره؟

 

 

5- شب دیروقت رسیده بودم و خسته روی مبل لم داده بودم، موقع خوردن چایی بهم گفت: «یه لحظه چشمای خسته­ات شبیه پدرت شد»

خندیدم و متوجه نشد که چقدر خوشحال شدم.

نمی­دونه من عاشق چشمهای پدرم هستم.

 

 

6-  استاد اعظم، عالم العلما، دکتر الدکترا، فی­البداهه تماس می­گیرند و می­پرسند «چه خبر؟» منم نه گذاشتم نه برداشتم، گفتم «ملالی نیست حتی دوری شما !» بعد از چاق سلامتی و گزارش هواشناسی و حال عمه و دایی و این حرفا، ازم خواستن سه-چهار جلسه وقت بذارم و برای دو تا از دانشجویان دکتراشون یه مبحث خاص تخصصی رو تدریس کنم.

شنیدن این مطلب همان و غش و ضعف رفتن بنده همان! منم ندید بدید، مثل پخمه­ها هاج و واج موندم: «ها کی من؟ منو می­گید؟!»

گویا پاسخشون مثبت بود و منظورشون من بودم.

بله دیگه، بادی به غبغب انداختم و خواستم بگم: «البته باید ببینم وقتم اجازه می­ده یا نه!» که با یک چشم غره نسبت به خودم بی­خیال شدم.

یه جلسه­ش به خیر و خوشی گذشت!

الحمدالله

 

 

7-موسیو جان،    You’ll be paid for your last sentence,inevitably.I caught you red-handed!

بقیه­ش چی شد پس؟ ما رو تو خماری کاشتی. زیتا بالاخره چی­کار کرد؟!

 

 

8- آهای آدمها! بله شما رو می­گم، زیاد تعجب نکنید. با خود خودتونم.

تشریف ببرید تو انتخابات شرکت کنید و آینده­تونو رقم بزنید. سعی کنید یه رقم خوبی بزنین. اگه چند رقمی باشه بهتره!

آینده الان تو دستهای شماست، بپایین نیفته زمین. دِ مگه نمی­گم حواستو جمع کن بچه. داشت میفتاد.

به شما هیچ ربطی نداره منم رای می­دم یا نه. اصلا شاید به سن قانونی نرسیدم. اصلا شاید اون روز سرما خوردم و نتونستم از خونه برم بیرون. مگه شما وکیل وزیر منید که می­خواین سر در بیارین!

counter=counter+1;

 

 

9- تو تاکسی نشسته بودم و مشغول چشم­چرانی از پنجره بودم (چرا همه­ش فکر بد می­کنین، بابام جان داشتم دردهای جامعه رو بررسی می­کردم!!!) که خانومه برگشت به راننده گفت: «آقا من می­خوام برم بیمارستان فلان (گفتش­ها، من  یادم نیست) ، لطفا هرجا مناسبه پیاده­م کنین»   راننده سیبیل کلفت هم بلافاصله جواب داد: «باشه آبجی شما رو سر فرصت پیاده می­کنم!»

همین که خانومه شنید، چشاش از حدقه به سمت کاپوت جلوی ماشین عزم سفر کرد، داشت زَهره ترک می­شد. خودشو جمع و جور کرد، برگشت با ترس و لرز یه نیگا به منم انداخت و با صدای لرزون و لکنت گفت: «آقا یعنی چی سر فرصت پیاده می­کنم، نیگر دار می­خوام پیاده شم، گفتم نیگر دار !»

راننده یه نگاه از تو آینه به عقب انداخت و گفت: «خواهر من شما باید سر خیابون فرصت پیاده شید، هنوز مونده!»

پقی زدم زیر خنده. حالا نخند کی بخند. تا خود خیابون فرصت بهش می­خندیدم. بیچاره. دلش می­خواست دهن زمین باز کنه (!) و خودشو فرو کنه توش.

بعد پیاده شدن راننده زیر لب با خودش می­گفت: «ایشالا سر فرصت خدمتتون می­رسیم!»

خنده تو دهنم ماسید!  «جناب بی­زحمت نگه دارید منم پیاده می­شم!»

 

 

  

          تو امشب حکم دل کن

 

 

پی­نوشت:  تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

 

 

نامبرده ،ا 23:55 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....