دوشنبه 6 آذر1385
وقتی تو را خاک میکردم نه اشکی ریختم و نه کلامی گفتم.
حواسم را جمع کرده بودم که مبادا همه جایت نرود زیر خاک.
در گیر و دار این تپش
در بند این زمان
در های های خفته چشم مسافران
وز انتظار مبهم غمگین عابران
او میکند نگاه
در عمق دیدهام
می گویمش برو
- نه بیشتر نه آه -
با کولهای لبالب از حسرت، فغان، گناه
او می رود به راه
من ماندهام کنون
با ساز ارغنون
با آن سه تار کهنۀ غمخوار، رنگ خون
حتی
تنهاتر از جنون
نامبرده - آذر ۸۵



