تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


مکث کردم. نمی‌خواستم حرفی زده باشم. نمی‌خواستم حتی تایید و انکاری کرده باشم. شاید او هم نمی‌نالید. فقط شرح ماوقع. اما حرفهایش بوی رنج می‌داد. از حق نگذرم، سختی‌های زیادی کشیده بود.
آخرین جمله‌اش را گفت و سکوت کرد، «خیلی بدبختم.»
آرام شد. مدت زیادی در سکوت گذشت. شاید به تمام روزهای سپری شده‌اش می‌اندیشید. شاید مثل یک فیلم همه را از ذهنش می‌گذراند. فیلمهای سیاه و سفید، با خطوط سفید مورب که هر از گاه روی فیلم می‌افتند.
با صدای آرامی که دیگر نای حرف زدن نداشت، پرسید «چیزی می‌خوای بگی؟»
سرم را که به زیر انداخته بودم، به علامت منفی تکان دادم.
تاریکی اجازه نمی‌داد چهره‌اش را خوب ببینم.
سوالش را دوباره تکرار کرد.
پا شدم. خودم را کمی تکاندم. سرم را بلند کردم و بهش گفتم :

راست می‌گی، اما
اما مطمئناً بدترینش نیستی. چون من با چشمهای خودم بدبخت‌ترین آدم دنیا را دیده‌ام...... و یقین دارم که اون،
تو نبودی
.
.
بریم؟


هیچی نگفت، خداحافظی هم نکردیم. بعدش تمام بدنم سر شد. یک لحظه لرزم گرفت. یک هفته بدجوری سرما خوردم.
باز هم می‌خواهی بدانی حرفی برای گفتن دارم یا نه؟
زیاد خرجی ندارد. قبلا امتحان کرده‌ام. وقتی ع. هم شنید، یک هفته تمام نخوابید. بعدش هم تب کرد و افتاد توی بیمارستان. فقط از شنیدنش.
حالا هر وقت می‌خندم، هر وقت بر و بچ دور هم جمع می‌شویم و از سر و کول هم بالا می‌رویم، یواشکی می‌پایمش که تمام مدت فقط موهای سفیدم را نگاه می‌کند؛
و نمی‌داند که من هم فقط شنیده‌ام.
بماند که فعل «شنیدن» من چگونه بود.


اگر روزی مرا دیدی، می ایستم تا تمام سیلی های دنیا را بر سرم خروار کنی.


نامبرده ،ا 22:30 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....