تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


کوچه­های بی­عبور

 

سلام پاییز نازم، چشم انتظارت بودم. چرا اینقدر دیر کردی؟ خیلی وقت است آماده­ام.

دیشب مدادهایم را توی جامدادی گذاشتم. پاک کن نوی قشنگم را دیدی؟ این خط کش مال خواهرم است. داده به من. بابا کتابهایم را جلد کرده ؛ فارسی، علوم.

مامان صبح زود مرا بوسبد و بیدارم کرد. وقتی صبحانه می­خوردم، یک لقمه نون و پنیر هم توی کیفم گذاشت و لبخند زد. اما نمی­دانم چرا بعدش بغض کرد.  دستهای کوچکم را گرفت. از زیر قرآن رد شدم و رفتیم مدرسه.

.

.

هنوز هم اینجا هزاران سال است که می­خوانم « آن مرد در باران آمد»

باران که می­آید برگ­ها خیس می­شوند و دیگر خش­خش نمی­کنند. آنوقت دیگر بچه­ها هم نمی­آیند باهم به خانه برگردیم. لباسهایشان گلی می­شود.

کوچه­ها هم بی­عبور می­مانند.

آنوقت به چه حالی از آن کوچه ها بگذرم ؟

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

 تو که بارونو ندیدی، گله از خیسی جاده های غربت می کنی؟

 

فریدون، شاعر چشم آبی محبوب من، تولدت را هر روز شعر می­خوانم.

 

30 شهریور، کمی مانده به پاییز، سالروز تولد فریدون مشیری، محبوبترین شاعر معاصر من است. شاعر شهر کوچه­ها، شاعر خالق زیبایی­ها، امیدها و آرزوها ...

 

نامبرده ،ا 20:10 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....