سلام پاییز نازم، چشم انتظارت بودم. چرا اینقدر دیر کردی؟ خیلی وقت است آمادهام.
دیشب مدادهایم را توی جامدادی گذاشتم. پاک کن نوی قشنگم را دیدی؟ این خط کش مال خواهرم است. داده به من. بابا کتابهایم را جلد کرده ؛ فارسی، علوم.
مامان صبح زود مرا بوسبد و بیدارم کرد. وقتی صبحانه میخوردم، یک لقمه نون و پنیر هم توی کیفم گذاشت و لبخند زد. اما نمیدانم چرا بعدش بغض کرد. دستهای کوچکم را گرفت. از زیر قرآن رد شدم و رفتیم مدرسه.
.
.
هنوز هم اینجا هزاران سال است که میخوانم « آن مرد در باران آمد»
باران که میآید برگها خیس میشوند و دیگر خشخش نمیکنند. آنوقت دیگر بچهها هم نمیآیند باهم به خانه برگردیم. لباسهایشان گلی میشود.
آنوقت به چه حالی از آن کوچه ها بگذرم ؟
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

فریدون، شاعر چشم آبی محبوب من، تولدت را هر روز شعر میخوانم.


