پشت به غروب ایستادهام تا به سایه بلندم در نور قرمز سوخته، خیره شوم.
سردم است. آسمانخراشها سر به فلک گذاشتهاند و من در این کوچه تنگ قدیمی پی چیزی میگردم.
همه دیشبهایم را گریه کردهام.
نه، اینجا هم نبود. برگردم به همان خیابان شلوغ.
از کنارم میگذرند و تنه میزنند - بیتوجه-
بلند بلند حرف میزنند و میخندند. شاید درباره من حرف میزنند. نه. شاید آنها هم پی چیزی میگردند. صداها در گوشم زنگ میزند. چیزی نمیفهمم.
غروبتر شدهاست. گوییا خورشید خون نوشیدهاست.
«آقا، آقا، میشود پایتان را بلند کنید؟ نه ببخشید اینجا نیست»
«خانوم این کیف شماست؟ میشود یک لحظه زیرش را ببینم؟»
«جناب رفتگر زحمتکش یک لحظه این سطل را خالی نکن بگذار نگاهی به آن بیندازم. بگذار میان زبالهها را خوب بگردم. راستی از عصر تا حالا که جارو میکنی، بین برگها، پای درختان، توی جوب چیزی ندیدهای؟»
نه، نه، نه. خسته شدم. اینجا هم نیست. خدای من.
شب شدهاست و به دیواری تکیه دادهام و آدمهای جورواجور با لباسهای رنگی، موبایل، کیفهای شیک، روسریهایی – هر از گاه – بر سر ، مثل مور و ملخ عبور میکنند و بوی ادکلنشان تا همان ارتفاع آسمانخراشها رفتهاست. رستورانها و ساندویچیها سرشان شلوغ است و هزاران چراغ در خیابانهای ظلماتگرفته روشن است. ماشینهای آخرین مدل در ترافیک به انتظار ایستادهاند.
دستهایم را در جیب میگذارم، سرم را پایین میاندازم و پایم را که به دیوار تکیه دادهام پایین میآورم و تکه سنگ کوچکی را با نوک کفش، هل میدهم.
نشد.
امروز هم « دلم » را پیدا نکردم.



