تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


پشت به غروب ایستاده­ام تا به سایه بلندم در نور قرمز سوخته، خیره شوم.

سردم است. آسمانخراشها سر به فلک گذاشته­اند و من در این کوچه تنگ قدیمی پی چیزی می­گردم.

همه دیشبهایم را گریه کرده­ام.

نه، اینجا هم نبود. برگردم به همان خیابان شلوغ.

از کنارم می­گذرند و تنه می­زنند - بی­توجه-

بلند بلند حرف می­زنند و می­خندند. شاید درباره من حرف می­زنند. نه. شاید آنها هم پی چیزی می­گردند. صداها در گوشم زنگ می­زند. چیزی نمی­فهمم.

غروب­تر شده­است. گوییا خورشید خون نوشیده­است.

 

«آقا، آقا، می­شود پایتان را بلند کنید؟   نه ببخشید اینجا نیست»

«خانوم این کیف شماست؟ می­شود یک لحظه زیرش را ببینم؟»

«جناب رفتگر زحمتکش یک لحظه این سطل را خالی نکن بگذار نگاهی به آن بیندازم. بگذار میان زباله­ها را خوب بگردم.    راستی از عصر تا حالا که جارو می­کنی، بین برگها، پای درختان، توی جوب چیزی ندیده­ای؟»

 

نه، نه، نه. خسته شدم. اینجا هم نیست. خدای من.

 

شب شده­است و به دیواری تکیه داده­ام و آدمهای جورواجور با لباسهای رنگی، موبایل، کیفهای شیک، روسری­هایی – هر از گاه – بر سر ، مثل مور و ملخ عبور می­کنند و بوی ادکلنشان تا همان ارتفاع آسمانخراشها رفته­است. رستورانها و  ساندویچی­ها سرشان شلوغ است و هزاران چراغ در خیابانهای ظلمات­گرفته روشن است. ماشینهای آخرین مدل در ترافیک به انتظار ایستاده­اند.

دستهایم را در جیب می­گذارم، سرم را پایین می­اندازم و پایم را که به دیوار تکیه داده­ام پایین می­آورم و تکه سنگ کوچکی را با نوک کفش، هل می­دهم.

 

نشد.

امروز هم « دلم » را پیدا نکردم.

 

 

گوییا خورشید خون نوشیده است ...

 

نامبرده ،ا 18:0 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....