تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


کسی از عرش نام مرا می­خواند

 

 

 

زمانی بس غریب؛ لحظاتی از ابهام؛ پاهایی سست از ایستادن؛ لبهایی خسته از فریاد؛ گوشهایی پر از اصوات؛ دست­هایی وامانده از جنبش، انگشتانی خسته از امتداد؛ چهره­ای تکیده؛

خستۀ خسته.

 

نوری می­آید. ضعیف و سوسو. در ظلمتی از شهر چراغهای همیشه روشن. برجهایی رو به آسمان. به سمتش می­روم. خاموش می­شود. سراب است. برمی­گردم.

تکرار و تکرار.  با این لفظ «تکرر» آشنا هستم.

 

آرام ِ آرام.  می­روم پشت حصار و چشم می­دوزم به مسافران.

می­نگرم چگونه بار می­بندند و می­روند و من باز مانده­ام. زبانم بند آمده است. بر دهانم مهر زده­اند. می­خواهم فریاد بزنم. مرا جا گذاشتید. مرا هم ببرید. التماس می­کنم.

کسی صدایم را نمی­شنود. کسی مرا نمی­بیند. از کنارم می­گذرند. در آغوش ِ هم گم می­شوند. اشک می­ریزند. خوشحال می­شوند. گویی از اینک صیقل یافته­اند.

و من همچنان مبهوت و گنگ. نامها را هزاران بار می­خوانم. به امید اینکه نامم را بیابم. اما،

اما نیست.

 

خدانگهدار. و آخرین نفر هم می­رود.

 

و فضایی پهن و وسیع، بی­هیچ­کس!

و سکوت.

دیگر تقلا نمی­کنم. بدنم دارد سرد می­شود. دستان گره کرده­ام خشک می­شوند. آخرین اشک چشمم فرو می­ریزد.

 

 تصویر تو با آن چمدان بسته، اصرار بر سفر دارد. و تو رفتی و من پیچیدم در پیچک ماندن!

 

 

روی زانوانم به روی زمین می­نشینم تا کم­کم باور کنم آنچه تکلیف بر قبول کردن است.

 در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

 

 

دستی گرم به روی شانه احساس می­کنم. برنمی­گردم نگاهش کنم. شاید لحظه­ای دیگر نباشد. حس می­کنم باید تکیه کنم. هرچه هست. هرکه هست.

 

برخیز !

 

ندایش را بی­پاسخ می­گذارم.

 

برخیز !

تو را من خود دعوت کرده­ام. نام تو نه آخرین، که اولین است.

 

توان نیست بنگرم. همه رفته­اند. تقدیر من نبود. چه می­شنوم!

 

و ثانیه­ای نگذشته روی خاک، همانجا، در دم به سجده می­افتم؛ تا باور کنم تقدیر را همان کسی می­نگارد که برخیز را می­گوید. 

کسی نیست. هنوز هیچ کس نیست.

خدایا بوی بهشت می­آید، فرستاده­ات به گمانم همین نزدیکی­ها بود.

 لَبیّک اللّهمَ لَبیّک

 

ساعتی نمی­پاید که این بار همه مرا می­بینند. بی هیچ مقدمه­ای، بی اینکه چیزی گویم توی چشمم نگاه می­کند و چنین خطاب می­کند :

 

مسافر مدینه !

 

دلم می­لرزد. چه عظیم است این واژه. عبارتی کوتاه که هم اوج را شامل می­شود و هم قعر. مدینه شهر رسول خدا. شهر محمّد !

و مسافر !  دیگر حتی موصوف را هم نمی­گویند. یک توصیف برای­همه کفایت می­کند.مسافر!

 

 بر این فقیر نامه آن محتشم بخوان     با این گدا حکایت آن پادشا بگو

 

 

مسافر مدینه­ام.

حج

کعبه!   خانه خدا.

یا بهتر بگویم :

بیت الله

 

کسی از عرش نام مرا خواند.

عزیمت. و گردیدن دور یار. لذتی ماورایش نمی­توان تصور کرد که خانه خدایت را آن وسط گذاری و شروع کنی به گردیدن. دورش می­گردی. پروانه­وار. می­سوزی. آتش می­گیری. اما از پای نمی­نشینی.  یعنی نمی­توانی بنشینی. صاحب خانه دستت را می­گیرد و می­گوید بگرد.   بسوز.   نیست شو.   غرق شو.   فنا شو.

 

و چون فنا شدی، نیست شدی؛    هست می­شوی. یکسره «بود» می­شوی.

دیگر فقط تو هستی.

 دل فدای او شد و جان نیز هم

 

خدایا

خداوندا

 بار الها همه کوکو گویند و من هوهو.

 

می­آیم، از پشت هزاران نقاب و صورت ظاهر رها می­شوم و لذت ابدی را می­چشم.

 

قلم در دست نه توان نوشتن دارد نه اجازه و اختیار. انسان ضعیف کجا و حمل قول ثقیل کجا؛ اما بگذار این بار بنگارم که

می­آیم عاشق می­شوم و برمی­گردم

 

نه.

می­آیم عاشق می­شوم و برنمی­گردم. دل را همانجا می­گذارم.

 

دل را روی خاک غریب بقیع می­نهم. خیره می­شوم.

کسی چشمانم را نگاه نمی­کند.

هیچ­کس مرا نمی­پاید.

بشکن. به تلنگری کوچک.

 

از پس دیوارها، کوچه­های مدینه را خواهم دید.

دلم می­لرزد. اما باید بگویم،

می­آیم که صدای مادرم فاطمه را بشنوم ...............

.

.

بو می­کشم؛

چه پاک و ساده است.

چه شبی دارد اینجا. چه صفایی دارد.

 

آری، اینجا !

هنوز نرفته­ام اما بُعد مکان دیگر معنایی ندارد، چون بُعد زمان.

خدایم، پروردگارم، معبودم، بود و نبودم،    چه صدایت کنم؟ چه گویم؟

می­آیم نوکریت را کنم، بندگی­ات. غلام گوش به فرمانت باشم. می­آیم عزیزانت را ببینم. سر نهم بر تربت پاکی که مولایم شب­ها از آن گذشته است.

می­آیم قسَمت دهم که رهایم کنی از زیور دنیا. دل به تو بسته­ام. صافم کن. اخلاص. اخلاص.

 

بار بسته­ام، چشم به در دوخته­ام. اینجا دیگر شهر من نیست. شهر من، جایی­ست ورای این آبادی­ها، ورای دود و دم، جایی دورتر از خیابانهای تنیده، حتی پشت طبیعت آرام دشتهای گسترده؛ نشانی شهر مرا از عطار بپرسید.

آقای من، سکوت می­کنم به حرمت نیمه شعبان. شبی که یقین شما هم میان ما خواهی بود تا بگردیم و بگردیم.

و چه با شکوه است این تعبیر که طواف، صدها و بلکه هزاران سال است که همچنان جاری­ست. لحظه­ای نبوده که کسی دور یار نگردد.

 

.

.

.

 

حلالم کنید، بگذارید سبک و راحت بروم.

بگذارید آرام و سپید روم تا آنجا با دلی صاف به یادتان باشم.

دلبری می­کنم. هر کس به گونه­­ای دل می­برد و من هم به گونه­ای. دلتان را با خود می­برم آن دور دورها. همه حرفهای نگفته­تان را سرباز می­کنم پیش صاحبش. دیگر خودش می­داند.

 

 

دیرم نشود، برخیزم.

آخر

مسافر مدینه­ام !

 

حریم دل 

 

 الهی؛ که الله گفت و لبیک نشنید.

 الهی؛ اعیانتر از من کیست که با تو همنشینم.

 الهی؛ توفیقم ده که یک بار «استغفرالله و أتوب الیه» گویم که هنوز از گفتن آن شرم دارم.

 الهی؛ خوشا به حال کسانی که همیشه مُحرمند، که ایشان محرم تو اند.

 

الهی؛ آمدم ردّم مکن؛ آتشینم کرده­ای سردم مکن

 

 

دعایم کنید.

یا علی

 

 

نامبرده ،ا 21:10 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....